به: چهار نفر
گرگ و میش
وحيد پاکطينت
پارک ساعی ــ ۱۸/تیر/ 1381
همش تخصير فاطي رمال بود. ما که قدمون تا سر طاقچهام نميرسيد. تو زمستوني، ننه زدت زير بغل. عينهو بُقچه حمومش. بُردت مسگر آباد. دس مُرده تو صورتت کشيد. نه آروم گرفتي، نه بيقراريات رف. از ما ميشنفي همون وخ يه چيزيات شد. تو صورتت يه چيزي ماسيد. گور پدر لچک بهسرش. ازون پس زور نيگات رف. يه طوري نيگا ميکردي که انگاري هيشکي جلوت نيس. ننه فک ميکرد چشات کم سو شده.
داش مراد، اين دل صاب مردهمون بازم گرفته. لاکردار چنگ ميزنه تو گلومون. غروبا يه جورايي يقهمونو ميگيره، ميزنه تو پرمون.
داش مراد، نباس عکستو ميذاشتم جلوم. حالا که گذاشتم يه پن سيري ديگه بايد برم بالا تا سگ نشم. اما ميشم. ازينم سگتر ميشم. از اون وقتام سگتر ميشم. اما ديگه قال نميکنم. هوار نميکشم. لالموني ميگيرم. خناق ميگيرم. اونختا که ننه بود داد ميزدم. فُش ميدادم. همه چيرو تو سرت ميشکوندم. ننه مياومد بالا سرم. اول و آخرم و ميگف. سکه يه پولم ميکرد. ميدونس هر قدم سگ بشم، بازم نو کرشم. جلوش در نميآم. تو چشاش نيگام نميکنم. دولا ميشم چارقدشو ماچ ميکنم ميذارم سر چشام.
ميدوني داش، بعدِ تو دووم نياورد. زود رف. حکما" ميخواس اونجام هواتو داشته باشه. شايدم الانه نشسه ور دلت و زل زده به من. شايد يه دنيا حرف تو دلشه و نمي تونه بگه. فقط اوسا کريم ميدونه. مث من که نيس دم دماي غروب، بشينه بساط پن کنه و سفرهي دلشو واکنه.
داش مراد، به بهش بگو. بگو منم دلم ترکيده. ميخوام تا روزي که نفسم پس ميآد، آسمون ريسمون کنم. شايد دل صاب مُردم وابشه. صدبار به خودش گفتم. خرجش نرف. نميخواس گوش بگيره. بدون بونه پا ميشد ميرفت. حالا تو بهش بگو. ميدونم ميبينيش. بش بگو که تخصير من نبود. من فقط زدم تو دهنت. خاطرم نيس چي گفتي. اما من تو جلد خودم نبودم. هيچي حاليم نبود. تو فقط نيگام کردي. انگاري من نبودم. نيگات بم نميرسيد ميماسيد رو هوا. عينهو الانه که نيگام ميکني. همين کت شلوار سيام تنت بود. خود دماغ و دهنت قاطي شد ريخ رو پيرن سفيدت. ننه نبود پشتت دربياد. کاش بود. کاش نرفته بود بيبي شهربانو. اما تو يههو غيبت زد. نفهميدم کي رفتي. اصلا" به خودم نبود. مث الانه سگ شده بودم. تو پن دري ولو شدم. زدم زير آواز. تو حکما" ميشنفتي. دوس داشتي صدامو. از وختي يه علف بچه بودي. اونقد خوندم که نفسم بريد. بعدشم يه کله تا غروب خوابيدم. صداي اذون بيدارم کرد. آسمون گرگ و ميش بود. خونهام عينهو شباي مسگر آباد تاريک. ننه نيومده بود هنو.
داد زدم: کجايي داش؟ جواب ندادي. داد زدم: قـــَري؟! باز جوابمو ندادي. گفتم: نرهخر شدي و باز قر ميکني؟ بازم جواب ندادي. پيات رفتم کوچه طاقي. سکو خالي بود. اون جام نبودي. هيشکي نبود. انگار همه مرده بودن. نه تو، محل، نه سرگذر. فقط علي گدا نشسه بود پشت کاسهاش. ردتو از اون گرفتم. «علي گدا! داش مرادمو نديدي؟»
سرتکون داد. لب ترش کرد. برگشتم خونه. کلهمو کردم تو آب حوض. داد زدم: تو کدوم سوراخي کپه مرگتو گذاشتي؟... کاش نگفته بودم. کاش نمرده بودي. کاش اينجوري نيگام نکرده بودي.
وختي عکستو گذاشتم رو عکس آقا، ننه جيک نزد. اما وختي خواسم با تو عرق بخورم، اومد قابو ورداشت با لقد زد به پهلوم. بعدشم قابو برد تو پستو. همونجا که نعشتو پيدا کرده بود. همونجا که هميشه نماز ميخوند. داش مراد، پيرزنو آخرش دق دادي. آخه سگ مصب واسه چي رفتي تو پستو اون کوفتي رو خوردي؟ ميدونسي که ننه يه عمره تو پستو خون گريه ميکنه. از دس آقاي بيهمه چيزمون کم کشيده بود؟ مياومدي اينجا تو پن دري. وردل خودم ميشسي کوف ميکردي. من که سگ بودم. مخم حاليش نميشد که عرقه يا چه کوفتيه! چي ميشد لاکردار. اين همه من سگ بودم، يه دفعهام تو سگ ميشدي.
ننه از چش من ميديد. ميگفت تو دقش دادي. تو واسهش پدري که هيچي برادريام نکردي. توام مث بقيه عذابش دادي. مراد مث تو نبود. تو جفت آقاتي. آخرشم سر به نيس ميذاري ميري. معلوم نيس چه مرگته. قدر نميدوني. نه روز داري، نه شب. نه کار داري، نه خونهمون. جيره خور حجرهي اون گور بگورييي هنو. آسمون جلي. مراد آدم بود. ميخواس زن بگيره. دختر سر به هواي شاغلامو. ترسيد بهت بگه خاطرشو ميخواد. ميدونس حرفايي که پشت دخترهس، به گوش توام رسيده. صُب تا شب کار ميکرد، شب تا صُب بُق. تو برزخ مونده بود چي کار کنه.
داش مراد، بهخدا من نميدونسم. وختي مُردي ننه گف. خودتم که لال بودي. آسه ميرفتي، آسه مياومدي. منم که شسم خبر نداش چي تو کله بيمخته. شنفته بودم صلات ظهري، زاغ سيا دخترهي گيس بريده رو، رو خرپشتهي تقي جيگري چوب زدهن.
ننه رفته بود نذر و نياز کنه. منم که پاتيل پاتيل بودم. چه ميدونسم سر صُب جلوتو گرفته بودن تو گذر. کُلفت بارت کرده بودن. که نميدونم کجاش خال داره. اومده بودي پيخان داداشت، که پشتت در بياد. که زير بار حرف نموني. منم که سگ بودم. حاليم نشد. مُخم پُکيده بود. نميدونم چي گفتي زدم تو دهنت. اما تو سگتر از من بودي. اگه نه اين غلط و نميکردي. اونم واسه خاطر يه لچک به سرپتياره. ننه ميگف تخصير توئه. تو پشتشو خالي کردي. مث آقات که پشت منو خالي کرد. رف که بياد. نه خودش اومد، نه خبرش. ميگف نونت که هس، خونهتم که هس. بشين پاي بچههات.
اگه ميدونسم، جون داش مراد خون به پا ميکردم. تو قهبه خونه همهشون سيخ واميسادن اول من بشينم. حکما" کلهشون منگ بود از توتون شيرازي. اگه نه جيگر نميکردن تو روت حرف بزنن. اما ننه دير گف. بعد اولين سالت. وختي از سرخاک مياومديم. بازم تاب نياوردم. همون غروب رفتم قهبه خونه. نشسم تا بيان. ننه گفته بود کيان. پسر اي تقي جيگري. صداشون که زدم رنگشون شد عين ميت. گفتم «فتالله خان پشم کلاش ريخته؟»
جيک نزدن. بروبر نيگام کردن. تو نسق اول وا دادن.
جون داش مراد لهشون کردم. سيبلاشونو باد دادم. عينهو زنا زار ميزدن. اما داش، دلم آروم نگرف. کاش همون روز گفته بودي. کاش دسم ميشکس. اونوخ اينجوري نيگام نميکردي. ديگه تو قاب چوبي نبودي. پلو دسم بودي. توام يه شسي ميرفتي بالا. به سلامتي خانداداشت. بعدشم سگ ميشدي. ميزدي زير آواز. داد ميزدي. کوچيک بزرگي يادت ميرف. يه دفعهم تو ميزدي تو دهنم. بعدشم مث خروس جنگي ميپريديم به هم و زخم و زيلي ميکرديم همديگه رو. صدامون هف تا خونه اونورتر ميرف. ننه مياومد سر پله نفرينمون ميکرد. يا آقاي بيهمه چيزمون اگه بود، با کمربند ميفتاد بهجون پسراي نره خرش که صُب تا شوم تو خونه پلاس بودن و غروبم تا سر شب تو گذر ولو.
خونه بازم تاريک شده. نميتونم رو پام واسم. نميتونم تو چشات نيگا کنم. شده يه قاب سيا. انگاري رفتي. ديگه نيسي. حکما" با ننه رفتي بچرخي. شايد رفتين دنبال آقا که کجاس، چي کار ميکنه.
ميگن مردهها همهجا رو ميبينن. مث ما نيسن که تا نوک دماغشونم زوري ببينن.
داش، اين آخريام ميخورم به عشق نيگات. به سلامتي عکست که از حرفام خسه نميشه.
هزار بارم واسهش حکايت کنم به روم نميآره. هميشه مهمون سفره دلمه. خلاف ننه که پيشم بند نميشد و هر چي تو دلش بود ميکوف تو صورتم.
يه شب قبل مردنش اومد اينجا. تو پن دري. تو گرگ و ميش هوا. جلوم واساد. ازم پرسيد «آق فتاله واسه چي عرق ميخوري؟»
هنو حواسم سرجاش بود. نيگاش کردم. مث تو نيگام کرد. مث وختي که يههو غيبت زد. هول ورم داشت.
گفتم «ننه، احوالاتت روبراهه.»
بازم نيگام کرد. بازم هول ورم داشت.
گف «جوابمو بده نره خر.»
گفتم «ننه راس شو بخواي دوس دارم سگ بشم. اصا" ميخورم که سگ بشم. اگه مراد ام يه وختايي سگ ميشد اون غلط و نميکرد.»
ننه بازم نيگام کرد. پرسيد «واسه چي هول ورت داشته؟ از چي ميترسي لوطي؟»
گفتم «نميترسم ننه.»
گف «دروغ ميگي. مث سگ دروغ ميگي. حالا که زهرماري نخوردي چرا سگ شدي؟»
فقط نيگاش کردم. همين جا تو پن دري نشسه بودم. اونم واساده بود جلوم. همين جا که قاب سيات هس. تنگ غروبي.
ازم پرسيد «مراد چرا اون زهرماري رو خورد؟»
گفتم «ننه تخصير من نبود.»
گف «تخصير هيشکي نبود!»
گفتم «ننه از چش من نبين. منم دلم خونه.»
گف «جوابمو ندادي؟»
گفتم «نميدونم!»
دوباره نيگام کرد. بعد گف «اونروز مراد ام سگ شده بود. عين تو. عين آقات. اما تاب نياورد. مراد آدم بود.»
ماتم برد. صداي ننه هنو تو گوشم بود که غيبش زد. صداي در پستو رو که شنفتم بهخودم اومدم. داش مراد، از سر شب تا خود صُب، يه بند عرق خوردم و گريه کردم. بعد به عمر، ننهام سگ شده بود.
آبی... بنفش
وحیدپاکطینت
لبهاش قرمز است که ميپرسد:
«ميخوام بدونم در مورد من چي فکر ميکني؟»
چراغ سبز ميشود. هوا بوي نم ميدهد و خاک تازه. پشت سر ده دوازده نفري هستيم کنار خيابان. خطکشيهاي پهن و خيس را لگد ميکنيم.
نگاهش ميکنم. موهاي زردش را زير روسري آبي زده است عقب.
مستقيم ميرويم. کفشهاي لژدارش کنار کفش نوک پهن مشکيام گام بر ميدارد. رديف مغازهها که تمام ميشود، ميپيچيم سمت راست. تو فرعي. در سفيد آهني باز است. هواي خنک با نم سرشانههامان از پلهها ميآيد پايين. بوي رنگ به در و ديوار چسبيده. در آلومينيومي را ميکشم کنار. تو چارچوبش، افشين در لباس تقريبا" سفيدش شکل نقاشيهاي مُدرن است. جابهجا پر از لکههاي رنگ. دست ميدهم و نسرين مينشيند کنارم. افشين ميخواهد ناهار بمانيم و تا آن موقع يک توضيح کلي به نسرين بدهد. چاي که ميريزد، ميگويد:
«اوسا پنجشنبهها نميآد. ميره دنبال کار و زندگي خودش. مرد خونوادهس. به علي گفتم پنجشنبه بياردت که راحت باشي.»
نسرين به کفشهاش لبخند ميزند.
«ببخشيد مزاحم کارتون شدم. شايد نيم ساعته بتونم براي گزارش کارم نُت بردارم. البته يه نمونه کار هم ميخواهم. اگه امکانش باشه.»
افشين ميرود و با يک جعبهي کوچک بيسکوييت بر ميگردد.
«اين روزا سرمون خلوته، آخرين پوستر و چار ماه پيش زديم. بقيهاش خورده کاريه.»
ميرود طرف ميزچاپ. قندان را ميگيرم جلو نسرين. بيسکوييت برميدارد. افشين بنديلهاي کاغذ را ميبرد و انتهاي سالن ميچيند کنار ديوار، روي پالت چوبي. نميگذارد من دست بزنم. قوطيهاي رنگ را با پا هُل ميدهد زير ميز و فيلمها را از روي ميز نور جمع ميکند و ميگذارد تو يک پاکت. ديوارها پر از پوسترهاي کوچک و بزرگ است. نسرين زير لب ميگويد:
«شابلونهاشون چهقدر بزرگه!»
افشين دست به کمر پشت سرمان ميايستد.
«خُب... کار من تموم شد.»
نسرين يک قدم عقب ميرود و زوايه دار ميايستد. افشين دو فيلم کوچک بيست در سيوپنج به او ميدهد
«ما به تعداد رنگامون نگاتيو داريم. البته گرفتن فيلم کار هر کسي نيس. خودش اوسايي ميخواد. تاريک خونه رو ميخواي يه نيگا بندازي؟»
افشين جلو ميرود و کليد را ميزند. در کوچکي را باز ميکند. دوربين سياه و بزرگ روي سه پايهي چرخدارش وسط نور قرمز ايستاده و زل زده به صفحهي سفيد روبروش. درجههاش را نشان ميدهد و اندازهي کوچک و بزرگ, شدن تصوير را روي پردهي سفيد. رول فيلمهاي کونيکا، تو جعبههاي ضد نور گوشهي تاريکخانه چيده شده روي هم. نسرين ميگويد:
«کار با آگران ديسمان رو تقربيا" بلدم.»
افشين دوربين را ميکشد سرجابش.
«پس هيچي... بريم سراغ شابلون گرفتن.»
صداي پا از پلهها ميآيد پايين و پشت در کشويي ميايستد. سرک ميکشم. آقا محسن کيف کوچک چرمياش را ميگذارد رو ميز جلوي در. از تاريکخانه ميآيم بيرون. چشمهاي نسرين تو نور قرمز بلاتکليف ميماند. افشين آهسته ميگويد:
«چن ديقه بايد صب کني همینجا.»
کليد را ميزند و در را ميبندد. به من میگوید:
«از تاريکي نميترسه که؟»
آقا محسن طرفمان ميخندد. کوتاه است و جمع و جور.
«چطوري علي. ناکس پنجشنبهها ميآي نبينيمت؟»
از تو کيفش يک پاکت سفيد ميکشد بيرون و ميدهد دست افشين.
«بالاخره صددر هفتاد شد، فيلمش رو همين الان بگير. ترام صورت بچهها رو دقت کن. بايد کامل بيفته. شنبه غروب واسه ديدن نمونهاش ميآد. تا آخر هفتهام کل کار و ميخواد.»
افشين ميگويد:
«ترتيبش و ميدم. نيم ساعت بيشتر طول نميکشه.»
آقا محسن از من معذرت ميخواهد و گوشي را بر ميدارد. پاهاش رو صندلي از هم باز است و شکم گرد و جمع و جورش افتاده روي سگک کمربندش. افشين لخلخ کنان ميرود طرف تاريکخانه. پاهاش همصداي ثانيه شمار ميکشد روي زمين. آرام در تاريکخانه را باز ميکند. کليد چراغ را ميزند و سرش ميچرخد جايي که نسرين ايستاده يا نشسته. در را از تو چفت ميکند.
صفحهي ساعت بالا سرآقا محسن گرد است و روي شيشه نوشابهي وسطش بخار نشسته. بچهاي روبهرويم، پشت جمعيتي که ميرود برگشته است و نگاه ميکند به من. با چشمهاي جمع شده و نگاه باريک. صورتش به خاکستري ميزند و لبهاش به سفيدي. جوجهي زردي ايستاده کنار پوست تخمش و يکوري نگاهم ميکند. انگار ميخواهد بپرد رو پام. سرش تا نوک دماغم ميرسد. نوکش رنگ تاجش است و پرهاي سوزنياش.
تو راهپله استکانها را زير شير آب ميگيرم . در را به هم ميکشم و چاي ميريزم. بوي نم باران از لاي در ميزند تو. آقا محسن وسط حرفش سرتکان ميدهد. انگشتهاش دور کمر استکان ميپيچد و بلندش ميکند. گوشي را ميگذارد و لای سر رسيد را باز میکند.
علامت ورود ممنوع روي در تاريکخانه گرد است. هم اندازهي صفحهي ساعت. اين بار دستش دور کمر باريک گوشي حلقه ميشود، لبش محکم ميچسبد به دهان گوشي. انگشتش را تو سوراخ شمارهگير فرو ميکند و ميچرخاند. بعد دستش ميسُرد روي ران کوتاه و شکم گرد و کوچکش و از آن جا ميرود تا سينه و يقهي بازش.
عقربهي بزرگ ساعت افتاده رو عدد شش و ثانيه شمار لخلخ کنان ميچرخد دور خودش. از نزديک عددهاي قرمز ميگذرد.
صداي چفت در ميآيد و در تاريکخانه آرام باز ميشود. افشين ميآيد بيرون. چشمهاش را تنگ ميکند. آقا محسن گوشي را ميگذارد. افشين از پشت ميز چاپ سه تا سينک استيل ميکشد بيرون
«اوسا اگه کار داري برو، با علي فيلما رو ميشورم.»
يک جفت دستکش مشکي ميدهد به من. آقا محسن سر رسيدش را ميگذار توي کيف. باشه فقط... نگاهش ميچرخد تو هواي چاپحانه.
«هيچي... خُب من رفتم. اگه اين رنگيه اومد بگو شنبه يکشنبه بياد.»
دستم تو دست ظريف و گرمش فشرده ميشود. صداي آقا محسن از سر پلهها ميگويد:
«صبح که اومدي دوتا شابلونِ تور صد حساس کن تابيام.»
در تاريکخانه را باز ميکنم. نسرين تو نور قرمز نشسته رو جعبهي فيلمها. حالا روسري بنفش سرشانهاش است و دکمههاي مانتوش باز. ميگويد:
«پختهم تو اين گرما.»
بيرون که ميآيد چشمهاش تنگ ميشود. لباسش را مرتب ميکند و موهاش را زير روسري آبي ميزند عقب. به لبهاش نگاه ميکنم. اينقدرها قرمز نيست. قهوهاي کمرنگ است، رنگ لب است. ميگويد:
«فيلم گرفتن خيلي جالبه. با چيزي که بهمون گفتهن خيلي فرق داره.»
افشين دستکش دستش کرده. ميگويد:
«اينم يه نمونه کار.»
عکس بيست در سيوپنجي را ميدهد به نسرين. ساعت مچي نقرهاي وسط آبي آسمان دوازده و نيم را نشان ميدهد. عکس را تو کيفش جا ميدهد و مچش را برميگرداند.
«خيلي زحمت داديم. ببخشيد.»
«نه بابا... عليجون، باز ميگم اگه وقت دارين ناهار بمونين.»
دست ميدهم. افشين تا چارجوب در ميآيد. نسرين جلوتر ميرود بالا. پايين پلهها در کشويي بسته ميشود.
باران قطع شده. بوي نم تو صورتم ميخورد. زمين خيس است. نسرين ميگويد:
«بهنظرم خيلي ساده اومد. ببين من يکي دو ساعتي وقت دارم. ناهار مهمون من. بايد از خجالتت در بيام.»
کفشهاي لژدارش تو آب سياه فرو ميرود و ميآيد بيرون. کنار پام مخالف گام بر ميدارد. يک رژهي نامنظم دونفري. لبهاش را نگاه ميکنم. قرمز نيست. رنگ لب است. يک دفعه ميپيچد جلوم. سرش را ميگيرد بالا و تو چشمهام ميخندد.
«خيلي خوشحالم!»
به لبهاش نگاه ميکنم و رديف دندانهاي سفيدش.
شانه به شانهي هم ميرويم. نفس عميقي ميکشم. دستم را ميگيرد. مشت کوچک راستش را از جيب مانتو بيرون ميآورد و بند کيفش را محکم ميگيرد. يک لحظه آفتاب تند ميزند. تو حاشيهي جدول، دستمال مچاله شدهی خشکی افتاده رو خاک خيس باغچه.
ناخنهاي بلند نسرین قرمز است. رنگ لبهاش. وقتي پرسيده بود:
«ميخوام بدونم در مورد من چي فکر ميکني.»
به: ندا آقا سلطان
اول پسر پري ننه پيداش كرد. توكوچه اناري يه وري افتاده بود كنار راه آب. با لباساي خيس. انگار تشنه. نمرده بود. آفتاب تازه رو خونهها ولو شده بود كه پسر پري ننه دست خالي اومد.
ــ يه نفر مرده !. . . يه غريبه . . . هه هه . . .
رنگ به رو نداشت. گفتيم آب بخور نفست جابياد. يه پياله ردكرديم طرفش.
ــ حالا بگوببينيم چي ديدي ؟
ــ صورتش پرخونه.... غريبه س، ازلباساش پيداس، از قد وقوارش، از كفشاش.
رفتيم دنبالش. ازكوچه مسجد پيچيديم. باريك و سر پاييني. پاهامون گلي شد. دبهي سفيد افتاده بود ته كوچه. با دهن باز. هنوز يه پياله آب تهش بود. پيچيديم به چپ. راست ميگفت. يه تيكه سياهي و گلي شده، افتاده بود كنار چينهي پائينباغ. پسر پري ننه رو دكش كرديم. به زور. پروپرو وايساده بود نيگامون ميكرد. از دست و پاي غريبه گرفتيم و بلندش كرديم. لشش لنگر مینداخت.سرش آويزون بود و به راه نرفتهش نيگا ميكرد. جلو مسجد گذاشتيمش زمين. زير درخت زبون گنجشك.كنارجوب. يه چيزي آورديم كشيديم روش. زيلوي پاره پورهي قهوه خونه رو. فكركرديم چيكار كنيم بهتره.
اول خبر بديم به پاسگا سرجاده. بعد جوونايي كه موندن مفخوري، روونه كنيم بيابون پي بقيه. دوتا سنگ آورديم گذاشتيم رو جنازه که زيلو رو باد پس نزنه. بعد رفتيم سرفشاري سراغ زنا. دكشون كرديم.
ــ امروز نبايد رخ بشورين. سروكلهتون ام توكوچه پيدا نشه... هو پري ننه،كرهت يه مرده پيداكرده،
ــ يا حسين !...اصغرآقايي رو چه به اين كارا !...مگه خودتون مردين؟
زنا، لباسا رو شسته نشسته ريختن تو لگناي روحي وگذاشتن سرشون و رفتن. بچههام دنبالشون. پاچين دامناي گشادشون خاك كوچه رو جارو ميكرد.
دوباره اومديم رو سكوي قهوه خونه. چند تا مگس گنده دور و بر مرده چرخ ميزدن. گربهي بیدُم آبادي، اومده بود بالا سر جنازه تو سايه چرت ميزد. گوشهي زيلو پس رفته بود و ساق جنازه افتاده بود بيرون. سفيد بود و آفتاب نخورده. قليون كشيديم و چائي ریختیم تو نعلبکی. خروس و مرغا دوروبرمون ميپلكيدن .
آفتاب كه عمود شد تو سرخونهها، يه جيپ خاكي رنگ پيچيد تو ميدونگاهي و جلوي مسجد زد رو ترمز. گرد و خاك هوا رفت و با آفتاب قاطي شد. اول پسر پري ننه پريد پائين. بعد دو تا سرباز از ماشين پياده شدن و رفتن بالا سر جنازه. جناب سروان ام پشت سرشون.
ــ سنگا رو بردارين.
زيلو روكنار زد. تو صورت مرده خيره شد. نفهميديم شناختش يا نه. بعد انگشتشو كرد تو زخم سر جنازه. خوني شد. تو آب جوب شست. كت جنازه رو زد كنار. تو جيباشو گشت. خالي بود. دوباره وارسيش كرد. شيشه ساعتش شيكسته بود. زيلو رو دوباره كشيد روش و به سربازا اشاره كرد. اونا ام دست و پاي جنازه رو گرفتن و انداختن پشت جيپ. پاهاش موند بيرون.
جناب سروان سرشوگردوند طرف ما.
ــ كجا پيداش كردين؟
ــ كنار راه آب. پشت چينهی باغ اناري. پایینباغ.
ــ چيزي ام همراش بود؟
یه نفر گفت چی مثلا؟
چشم غره رفتیم.
ــ هیچی.
ــ كسي ميشناسش؟
ــ نه…تا حالا نديده بوديمش .
ــ بقيه چي؟ زنا، بچهها؟
ــ وقتي مانديديم هيشكي نديده.
ــ جاي بقيه ام كه جواب ميدين...
سرش چرخيد. انگار ميخواست چشمائي رو تو سوراخاي تاريك خونهها پيدا كنه.
ــ كي پيداش كرد ؟
ــ پسر پري ننه. همينكه خبر آورد پاسگا.
ــ دستم بش زده؟
ــ نه…نمي دونيم. فككنيم نزده باشه. همينجوري ام رنگ تو صورتش نمونده بود. بش نميآد جربزه اينكارا رو داشته باشه. ميرفته سرفشاري واسه قهوه خونه آب بياره كه ديدتش. تنها بوده. بقيه آفتاب نزده رفتهن صحرا. جوونترا، بزگترا.
ــ چرا اونا نديدنش ؟
فكركرديم. نفهميديم چي بايد بگيم. انداختيم گردن گرگ و ميش هوا.
ــ شايدم كنار راه افتاده بود و نديدنش! با اون رمهاي كه دستشون سپرديم هوش و حواسشون كه نبايد جاي ديگه باشه. اگه بودكه حيوونا رو نميداديم ببرن صحرا. ميون اين همه دَك و جونور. ناحق كه نميگيم. مگه ما چي داريم؟ يه مشت رمه، گوسفند و بز و چند تا گاو. اينهام اگه دست نا اهلش بسپریم كه ديگه صاحبش نيستيم. گيريم كه هم ولايتيام باشن. به هيشكي دیگه نميشه اعتماد كرد. اونم تو اين بخل آسمون و خشكي زمين. قحط عليق شده. حيوونام كه از صرافت زاد و ولد افتادن. اون قديما بود كه هم زرع داشتيم، هم رمه. حالا فقط رمه داريم. اونم…
ــ بسته ديگه!
سرش رو چرخوند. اينبار تو چشامون نيگا كرد. به ريش سفيدمون. به دستاي لاغرمون كه دور زانوهامون حلقه شدهبود و جمعشون كرده بود تو سينهي سوختهمون. دماغشو خاروند. دستشو گذاشت رو قلاب فانوسقهش.
ــ حالا بيا يه چايي بريز تو گلوت جناب سروان. حلقت و مي شوره، خلقت ام وا مي شه.كار ديگه. دست خداس. حتما پيمونهش پرشده بود. اين چيزا كه ديگه دست ما نیست... دست شما ام نيست.
جناب سروان رفت پيش دوتا سرباز. چيزي گفت كه نشنيديم. اونام سوار ماشين شدن و باعجله رفتن. سنگ بودكه از زير لاستيكاش در ميرفت. بعد اومد زير درخت زبون گنجشك. جايي كه جنازه رو درازكش كرده بوديم. سرپا نشست و يه سيگار آتيش زد. اَخ تفي توي جوب انداخت كه روي آب كش اومد و چسبيد به علفاي كنار جوب. سرش رو بلند كرد. ديد زل زدیم بهش. اومد پهلو دستمون روي سكو نشست. سرمون با جناب سروان چرخيد. ته سيگارش رو زير پوتين گردگرفتهش له كرد. اون ام زل زد تو چشامون.
ــ با چي زدين تو سرش؟
بُهتمون زد.
ــ ما؟
ــ پس كي ؟... من كه ميدونم با كيا طرفم.كورشه كاسبي كه مشتريشو نشناسه.
ــ ما ام شما رو خوب ميشناسيم...نون و نمكمون يكي شده. واسه همين اول شما رو خبركرديم. وگرنه نعشو ميبرديم سرجاده يا ول ميكرديم تو گودشغالا. نه شر داشت نه شور. خلاص. اونوخت شما نميگفتين با چي زدين تو سرش. اونام بعدِ دو سال يه سر داشتن...اصلاً واسه چي بايد زده باشیم تو سرش؟ اونم يه غريبوكه نه خُرده بردهاي ازش داشتيم و نه بده بستوني. غریب و راه موندهرو ام که خدا میگه مظلومه همهجا... اصلا از كجا معلوم كار خودش نيست جناب سروان؟
ــ چی؟
ــ چه ميدونيم. از ما بزرگترام تو حكمت خدا موندن. میگیم شايد از راه رسيده، خواسته لبي تركنه، سرش دور گشته، افتاده و خورده به سنگ قضا.
ــ بكي !...سنگ قضا ؟
ساكت شديم و نيگاش كرديم.
ــ حالا اين سنگ قضا تو دست كي بوده؟
لباشو گزید. دندوناش رنگ دونه بلال بود.
ــ جووناتون كجان؟...مردا، زنا؟
ــ سركار و بارشون. مردا و جوونا رفتهن بيابون. يه عده خروس خون رفتهن، بيشترام دوشب قبل از اين رفتهن سينهكِش.
ــ چند نفرن؟
ــ نُه نفري ميشن... همهشونو كه ميشناسي جناب سروان.
ساكت شد و فكركرد. یه كاغذ از جيبش درآوُرد و يه چيزايي نوشت توش. همون حال پرسيد:
ــ كي بر ميگردن؟
ــ فردا پس فردا. هر وقت كارشون تموم بشه. با دست پر بايد برگردن. بادست خالي كه نميشه. رمه عليق ميخواد. دو روز ديگه سرما كورهست.
ــ هروقت برگشتن ميان پاسگا. خودشون رو بايد معرفي كنن. شماهام الآن كه ماشين بياد ميريم.
سر ظهري تو تيغ آفتاب رفتيم پاسگا. غروبي برگشتيم. پياده. چيزايي كه پرسيده بود رو دوباره جواب داديم و انگشت زديم زيرش. دو روز بعد، مردا وجوونا ام واسه گواهي رفتن. بعد همه چي شد مثل روز اول. فقط قرار شد هرجا ميريم اول خبر بديم به پاسگا.
سر صبح بود و زور آفتاب كم. رفتيم جلو مسجد نشستيم رو سكوي قهوه خونه. چايي خورديم و قليون دود كرديم. حساب كرديم تو يه ماه چند تا ميش به رمهمون اضافه شده. اونم چه ميشايي! بالاي بيست من. چندتاشون ام بار گرفته. ازينام بيشتر ميشن. پيداست پرزاد و ولدن. اگه ما ام مث عشاير رمه رو كوچ ميداديم زبون بستههاي ما ام پرواري ميشدن. رمهاي كه شيش ماه سال وخشكه بخوره همين ميشه ديگه! يه دفعه ديديم پسر پري ننه اومده پهلو دستمون نشسته رو سكو و گوشاشو تيزكرده. پاهاش به زمين نميرسيد و تو هوا شلنگ مينداخت. بهش تشر زديم.
ــ چرا نرفتي بيابون؟ به مفت خوري عادت كردي يا سرباري ننهت؟
ــ شايد دوباره كارم داشتين.
ــ ديگه كاري نداريم، برو بِچِپ لا دست ننهت.
نرفت. پرو پرو وايساد و مثل خروس و مرغا يه وري نيگامون كرد. سنگ ور داشتيم بزنيمش كه پا گذاشت به دو. پيچيد توكوچه مسجد و گم شد. هنوز چشامون دنبالش ميكرد كه جيپ خاكي اومد تو ميدونگاهي و جلو قهوه خونه زد رو ترمز. گرد و خاك رفت هوا و با آفتاب قاطي شد. جناب سروان با مشکِ شیكمش از ماشين پايين جست و قلاب فانوسقهش رو جابجا كرد زير شیكم. هم سگرمههاش تو هم بود، هم آفتاب چشماشو ميزد.
ــ گدا گشنهها جعمشون جعمه!
ــ بدخلق شدي جناب سروان. دستمون تنگ هست، اما دلمون نه. واسه حبيب خدام هرچي تو چنگمون باشه رو ميكنيم.
جلوتر اومد و زل زد تو چشامون.
ــ از كي تا حالا من شدم مهمون گرگا و شغالا؟...تازه، دستتون ام ديگه تنگ نيست... مگه نه؟
از خندهش خوشمون نيومد. ساكت شديم و نيگاش كرديم. يه ماهه از اين رو به اون روشده. نه حرفاش حساب داره و لابد نه كاراش.
ــ جناب سروان آخرش ما نفهميديم واسه چي با ما زدي به هم. بعدِ پيدا شدن اون خدا بيامرز زيرو رو شدي. انگار يكي شخمت زده. انگار که ما شديم يزيد غريبكش.
باز ام جلوتر اومد. سيخ سيخ نيگامون كرد.گوشهي سيبيلش زير دندونش بود. دولنگ ابروش بيشتر تو هم رفت. سفيدي چشماش عين دندوناش زرد بود.
ــ بايد بياين پاسگا. طرف شناسايي شده. تيله كن بوده. ميخواسته از مرز رد بشه... انگار بارشم سنگين بوده... پروپیمون.
بدون حرف سوار جيپ شديم. سنگا از زير لاستيك در رفتن و ماشين جاكن شد. بعد از دو سه تا پيچ از آبادي زديم بيرون. جاده باريك بود و شني. سر هر پيچ ماشين ميسريد رو سنگا.
ــ آرومترجناب سروان. مگه عروس به حجله ميكشي؟
ــ كم از عروسي نداره.
ساكت شديم و نيگاش كرديم. قد و بالاي كوتاهش رو، سراشيبي دره رو، دستهي اسلحهي كمریش رو، ماشين پر سر و صداش رو...
سه پيچ كه از گود شغالا رد شديم، خيلي آروم و دونه به دونه كه زود حاليش بشه گفتيم:
جناب سروان يه چيزي رو نگفتيم بهت.
شنيد يا نشنيد. دوباره گفتيم. اعتنا نكرد. بعد برگشت طرفمون چپ چپ نيگا كرد.
ــ برسيم پاسگا بعد.
ــ گفتيم الآن كه نزديكشيم شايد به كارت بياد.
زد رو ترمز. دقيق شد تو چشامون.
ــ خوب؟
ــ كنار نعش اون خدا بيامرز يه ساک ام بود. كمي از چمدون نداشت... خدا گواهه به چيزاي ديگه دست نزديم. يه كم پول بود كه گفتيم شايد واسه كفن و دفنش لازم بشه. غریب بود دیگه... نميدونستيم اينطوري ميشه. یعنی فک نمیکردیم ببرینش.
ــ ديگه چي تو ساك بود؟
ــ يه سري كاسه كوزهام بود، مشربهام بود، به درد نميخورد، قُر بود. بعضيهاشام ترك داشت و شيكسته بود. نفهميديم واسه چي اين همه آشغال ريخته بود توساكش. خدا گواهه به چيزاي ديگه دست نزديم. همونطوري برديم انداحتيم تو گودشغالا. گفتيم خودتون اگه لازم بشه پيداش ميكنين حتمی.
جناب سروان با غيظ زد تودنده و فرمون رو چرخوند طرف چپ. مجبور شد تو سينهكش دوسه بار عقب جلوكنه تا بتونه دور بزنه راهو. سنگ بود كه از زير لاستيكاش در ميرفت. راه رفته رو برگشتيم.
غروبي كه آفتاب از سرده رفت، اومديم تو ميدونگاهي. جلو قهوهخونه رو آب پاچي كرديم و نشستيم رو سكو. بوي خاك نمور نفسمون روبند آوُرد. چايي خورديم و قليون دود كرديم. يه دفعه پسر پري ننه جلو چشمون سبز شد. با صورت خاك نشسته. نفسش به زور پس مياومد. خسخس ميكرد. چشاش گرد شده بود. عرق از بناگوشش ميريخت. يه كاسه آب رد كرديم طرفش.
ــ ديگه چي شده اصغرشغال؟
ــ تو گود...جيپه رفته تا ته...جناب سروانام توش بوده...هيچي ازش نمونده...ها...هه...ها...انگار داشته مياومده اينجا...سر ماشين طرف آباديه...
فكركرديم پسر پري ننه هميشه ناغافل ميآد وسط حرفمون. تو جمع ريش سفيدا. دكش كرديم. پرو پرو وايساده بود وراندازمون ميكرد. عين خروس و مرغا. موندهبود معطل که چیکار کنه. ميخواست خبر ببره پاسگا.
ــ به تو چه توله شغاله بي پدر ؟... برو بيابون ردكار بقيه.
اول عقب عقب رفت. بعد خنديد. بدمون اومد. تا بلند شيم پاگذاشت به دو و پيچيد توكوچه مسجد.
سیدآقا و چادرهای گِلی
وحید پاک طینت
چادرمامان سفید بود. با گلهای آبی و زرشکی. چاق بود. جلوی چارچوب در سفرهی سبزیش را پهن میکرد رو زمین. چارزانو مینشست سرش و من دوست داشتم به گوشت بازوهاش که سفید بود و میلرزید نگاه کنم. بابا تا شب خانه نبود. زن سیدآقا به من میگفت کُلپاچه خانم. با این که لال بودم و وراجی نمی کردم. همیشه پلهها را تند میرفت بالا و پشت چادر سیاهش خاکی بود.
سیدآقا نه موتور داشت نه ماشین.کارشکارنبود. بابا میگفت همیشه.
نه سیگاری بود، نه کفتر باز، نه اهل قمار. نه دیر میآمد خانه، نه مست. این ها را مامان میگفت بعدش. اسم سیدآقا که میآمد بابا سبیلش را میجوید.
مامان میگفت: دعواشون فقط سر بچهس. حالا نمیدونم زنه بچهش نمیشه یا نمیدونم چه حکمتیه.
بابا میخندید: سید ما حکیم نبود، اگه بود دُمش مثل بز...
بابا هر وقت من را میدید از حرفهاش میدزدید.
ظهر مامان سماور را خاموش میکرد و تو اتاق پشتی دراز میکشید. من هم دمپایی آخوندیام را پا میکردم و مینشستم جلو در رو پلهی اول. به همه چیز خیره میشدم. بعد می رسید نگاهم به جلوی پام. سنگهای ریز روی موزائیک طوسی و پلههای سیمانی شکل همهچیز بودند. کلاه،کفش،آدم. اما بیشترشان شکل هیچچیزی نبودند.تا مامان خوابش ببرد، نشستنکی از پلهها میرفتم بالا. پله پله. کنار هرگلدان که مینشستم چندتایی برگ ریز میکندم. وقتی به راهپلهی بالا میرسیدم سرم را از پنجره میآوردم تو حیاط. برگ ها را ریزریزشان میکردم و میریختم پایین. میخواستم فقط رو یک موزائیک بیفتند. اما پخش میشدند. ولو. اگر کسی در را باز کرد و من را میدید تو راه پله، سرم گرم بود و نگاهش نمیکردم. فقط گوش میخواباندم. مامان میگفت خوب نیست دختر چشمش بچرخه.
وقتی سیدآقا مشتری داشت، کمتر صدا میآمد از پشت در.
گلدانها را همیشه خود بابا آبشان میداد. با آفتابه ی زیر شیر. اول سرلولهاش یک آبپاش فلزی میزد و بعد با حوصله یکییکی پله ها را می رفت بالا. آب از گوشهی پلهها راه میافتاد تا جلوی در. زیر دمپاییها.
دعوا هم میکرد با مامان. یکروز صبح همهی گلدانها را از سر پلهها بغل کرد آورد تو حیاط. آتش سیگارش ریختهبود رو پیراهن قهوهایش. گلدانها را چید کنار دیوار. مامان خواب بود.
به من گفت: بهش بگو اگه بیام و دست زده باشه به اینها چوب خیس میکنم براش.
بعد موتورش را هُل داد از در حیاط رفت بیرون و مثل همیشه خم شد رو دسته اش و تا وسط کوچه دوید و یک دفعه پرید روش. در را بستم. دوسه بار گفتم به مامان. وقتی حالیاش شد چه میگویم گفت غلط میکند.
اما چندروزی به گلدانها دست نزد.آنهایی که برگ سبزتر داشتند و بزرگتر ، شل شدند و وارفتند تو آفتاب. بابا شبانه برشان گرداند تو راه پله. اما دوتا دوتا بغل هم چید تا سر پلههای خودمان. راه پله باریک شد. باباگفت خودشآب میدهد. زن سیدآقا دیگر نگفت که آشغال برگهاش میریزد همه جا. یا چرا سر راه را بندآورده. دوست نداشت گلدانها تا جلو درشان باشد و مامان آبشان بدهد.
زنِ سیدآقا لاغر بود. بازوهاش مثل بازوهای من گوشت نداشت. هر وقت از بالا صدای غرغرش میآمد مامان میخندید. صدای سیدآقا هیچوقت نمیآمد. مامان به لامپ زردی که از دمش به سقف چسبیده بود نگاه میکرد. بعد میآمد جلوی در و اگر سبزی داشت پاک میکرد و اگر نداشت، چادرش را زیر زانوهای خمش جمع میکرد و تو جای خالی موتور بابا لگن میگرفت زیر شیر آب. رختهای کثیف را میریخت توش. سرِزانوهای گردش هم اندازه کلهی من بود. وقتی چنگ میزد، گردنبندش هِی میخورد به سینهاش. دوست نداشت آن وقت زیاد دور و برش بپلکم. میگفت کلافهام میکنی.
به هوای گرداندن استکانها توآب میآمدم پشت پنجره که ببینمش از پشت والان سفید. شیر سماور را باز میکردم و جام برنجی از آب داغ پر میشد. شکل کاسهی گداها بود. اما بزرگتر. فقط از توش یک کف دست نیامدهبود بیرون. اما کاسه ی سیدآقا هم کف دست داشت هم یک دسته کلید کوچک.
صدا که از اتاقهای بالا میافتاد، اول صدای پای سیدآقا تو راه پله می پیچید. جلوتر پلهها را میآمد پایین. زنش صورتش را سفت میگرفت. وقتی موتور بابا نبود باز هم سفت میگرفت. مامان میگفت نمیخوادکسی گریهشو ببینه.
مامان سر بالا نمیکرد. زن سیدآقا تند راه میرفت. پشت چادرش پف میکرد. باد میافتاد توش. تو خودش میپیچید. بعضی وقتها که میماند لای در، تندی از بیرون میکشیدش.
النگوهای مامان وقتی کفی میشدیک جور دیگر صدا میداد. رختها را یکییکی میچلاند و همانجوری پیچخورده میچید کنار لگن روحی رو موزائیکهای کثیف. روغن سیاه، لک لک لک از موتور بابا ریختهبود همهجا. بابا دوست نداشت نزدیک موتورش بشوم. رو پایههاش لغ بود. فرمانش را که میگرفتم، چرخ جلوش میخورد زمین. بوق نداشت. جلوش چراغ نداشت. جاش مثل یک کاسهی سوخته بود. سیاه.
تا مامان رختها را آبشان بکشد، سیدآقا تنها برمیگشت. زنش یکی دو روز بعد میآمد. وقتی قهرش تمام میشد. تا خانهی باباش، چندکوچه بیشتر راه نبود.
جارختی را به وقتش میبردم. رختهای آب کشیده را میریختم توش. سنگین میشد. مامان تا پشتبام میآوردش.گیرهها به طناب بود. با کهنه بند رخت را پاک میکرد و میرفت. همیشه من میماندم و رختهای خیس. زیر آفتاب داغ زیاد نمیماندم. زود پهن میکردم و میآمدم پایین. مامان نبود. بعد میآمد از بالا. تا بیاید همیشه میرفتم سرگنجهاش. بوی نفتالین میداد. از رخت شب عروسیش مروارید سفید و صورتی یواشکی میکندم و میریختم تو یک قوطی کبریت.کم میکندم و یکی در میان. سوراخش ریزبود. نمیتوانستم سنجاق سر از سوراخش رد کنم. فقط نخ رد میشد. اگر با زبان خیسش میکردم. تیزش میکردم. یکروز بابا زود آمد خانه. مامان بالا بود. صدای موتورش آمدهبود تا پشت در حیاط. دید مامان نیست. از من نپرسید کجاست. گفت میرود پیاش. در کوچه را محکم زد به هم. لباسها را زودی چپاندم تو بقچه و درگنجه را بستم و ماندم تو اتاق.
وقتی مامان حیاط را میشست بابا برگشت. لب چادر به دندان مامان بود. یک دستش شلنگ بود، یک دستش جارو. شیرآب را بست.
باباگفت: کجا بودی؟
مامان جارو را گذاشت تو یک گلدان خالی. گفت: بالا رخت پهن میکردم. صدا میزدی.
جارختی خالی را گذاشتهبودم روی پلهی اول. جلوی در پای گلدانهای پلهی اول. سیگار روشن کرد. تا شب زیاد حرف نزد. فقط گفت موتورش را فروخته. اما پول نگرفته هنوز. پاهاش بوی پنیر میداد. وقتی خانه بود، معلوم میشد که هست. همیشه تکیه میداد به تل رختخوابها تو اتاق پشتی. تا میرسید پرده را میزد کنار.
شب را همانجا میخوابید با مامان. من هم اتاق جلویی که پنجره نداشت. فقط یک در داشت به حیاط.
توالت زیر راه پله بود. با در کوتاه و شیشهی گلدار. بابا رنگ سبز زدهبود به شیشهش. هر جمعه صبح مامان لگن روحی را میگذاشت سر پریموس و تو توالت لختم میکرد. محکم کیسهام میکشید و موهام را چنگ میزد. بعد حوله پیچم میکرد و اگر زمستان بود میبرد تواتاق پشتی زیرکرسی. خودش هم آنجا آب میریخت سرش. بعد میآمد پیشم زیرکرسی. نگاهش همراه صدای پایی که از بالا میآمد میگشت روی سقف.
زمستانها جای خوابم کنار والُر بود. خیره میشدم به شعلهی والر که مثل یک تاج دندانهدار زرد بود رو دیوارهی آبی. شبها کرسی را دوست نداشتم. نفسم میگرفت از داغی و بوی ذغال.
بابا زیرسیگاریش را بعد از هرسیگار میداد بگیرم زیر شیر. وقتی که نمیخواست حرفش را بشنوم. به هوای من لای پنجره را باز میگذاشت برای دود. هوا که سرد میشد کارش کم میشد. اما کار سیدآقا زیاد میشد. به خاطر مشتریهایی که مامان برایش پیدا میکرد، هیچ سالی اجارهخانه زیاد نمیشد. مامان میگفت خدا پدرش را بیامرزد. بابا میگفت توی سرش بخورد. امسال سال آخراست. اما وقتی مست بود میگفت و مامان فقط اخم میکرد.
بابا میخندید که: عرق سکه مردیه.
مامان جوابش را نمیداد. باز هم اخم میکرد.
وقتی زن سیدآقا به قهر خانهی باباش بود، من با مشتریهای غریبه و تنها میرفتم بالا. وقتی که بابا خانه بود و خود مامان نمیتوانست برود بالا. سیدآقا روبهروی در مینشست. روی یک پوست بز. یک موی سفید هم تو سرش نبود. نه ریش داشت، نه سبیل. موهاش هم اندازه موهای من بود. دسته کرده بود پشت سرش. تسبیح دانه درشت قرمز دستش بود و یک تسبیح چوبی و درازتر جلوش.کنار یک سینی آهنی. پر از نقش و نگار بود و انگار با چاقو ریزریز چیزهایی نوشتهبود روش. تاس آهنی هم بود. باریک ودراز. هم شماره داشت، هم نوشته و هم علامت. جلو آیینه یک کاسه بلور پُر از انگشتر عقیق داشت. یک استکان هم کنارش رو تاقچه بود پر از نگین زرد و قرمز و آبی. باباقوری هم داشت. اما یک دانه هم تو دستش نبود انگشتر. همیشه خانهش بوی عود میداد. بوی سوختگی چوب و یک عطر بد. پردهی پنجرهش آنقدر کلفت بود که تو روز هم تاریک بود. آبنبات میانداخت جلوم. میگفت بروم عقبتر. دلم چندتا نگین میخواست. بعضی وقتها مرا به مشتریهاش نشان میداد که گوشهام را شفاعت کردهاند موکلینش. اما زبانم به مصلحت نیست که باز شود. چه در قضای خدا رفته کسی نمیداند. ما هیچ کارهایم.
یکروز مامان خواستهبود سیدآقا رو زبانم دعا بنویسد. میگفت گره دارد. حتماً باز میشود. خرمالوی کال کوبید و گذاشت روی زبانم که خشک شود. یک ساعت دهانم باز بود.آخرهم نشد. جوهر زعفران رو زبانم یا نمینشست یا وا میرفت. سیدآقا گفتهبود نمیشود. حروف اشتباه میشود. ابجد چه صغیر چه کبیر، شوخی بردارنیست. خاصیتش فرق میکند. تغییرکند، قضا عوض میشود. شاید بلایی سرش بیاید.
مامان زود دهانم را شستهبود.
چند روز بعد سیدآقا رو برگ خشک دعایی با جوهر زرد نوشت تا مامان جای چایی دم کند بدهد به خوردم. فایده نکرد. سیدآقا گفت: دل به رضای خدا بده.
مامان هم داد.
سیدآقا هیچوقت حرفی نمیزد که از من جواب بخواهد. میدانست جواب کسی را نمیدهم جز مامان. کسی نمیفهمید چه میگویم جز مامان. ظهرتابستان بود. هم بابا خانه بود، هم زن سیدآقا خانه نبود. مشتری غریبه بود و سفتتر از زن سیدآقا روش را گرفتهبود. پشت چادرش نه گلی بود نه خاکی. خانهی سیدآقا دیدم که هم صورتش سفید است و هم چشمهاش سبز. سیدآقا به من گفت بروم پایین. آبنبات قیچی انداخت تو دامنم. خانم خواست نروم. سیدآقا تسبیح چوبی را انداخت گردنش و روی پوست بز جابهجا شد. یکبارکه تسبیح زرد بابا را انداختهبودم گردنم و سیدآقا دید به مامان گفت نباید حلقهی ذکر بیفتد به گردنش. بستگی میآورد.
خانم گفت: میخواهد از شوهرش بِکَند.
سیدآقا گفت: میخوای واسهش زبون بند بنویسم، کلیدشام بذارم تو مشتت؟
زن گفت: نه.
سید آقا گفت: دست بزن داره؟
زن گفت: نه.
سید آقا گفت: خودت پابندکسی شدی؟
خانم اینبار اخم کرد. من را نگاه کرد و دوباره روش را محکم گرفت.
سیدآقا گفت: غمت نباشه. من محرمم. باید بدونم تا ببینم چهکاری به مصلحته. خودت بگی بهتره تا با رمل بخونم. شاید نخوای همه چیز رو خودم بخونم.
زن گفت: اون بچه میخواد. میخوان براش زن بگیرن.
سیدآقا گفت: میخوای کاری کنم بچهت بشه؟
خانم ساکت شد. سیدآقا زیر لب حرفهایی زد که نفهمیدم. بیشترش عربی بود.
بابا می گفت یک دعایی میخواند که معنیاش را فقط خودش بلد است. مامان میگفت این چیزها را تو خواب یاد گرفته. وقتی هم قد من بوده.
سیدآقا گفت: واسه بریدن باید چپ زد. چپ نوشت. قلم چپ می خواد. نیتِ شرکار جهوداس. واسه بچه آوردن، سنگینترین کارها رو میکنم. اگه دلت رضاس.
زن گفت: میخوام ازش بکنم. اما نمیتونم.
سیدآقا تسبیح گرداند. از راست به چپ و بعد از چپ به راست. گفت: دوکار شدنیه. اول اینکه از کتاب بپرسم و ستارهتون رو ببینم. اگه بختتون تخت نبود و ستاره تون جفت نبود، اون وقت برمیگرده قدر. خیر می شه. خودم، هم مینویسم هم میرم قبرستون تا صبح ذکر میگیرم. جوابش تا شیش وعده طول میکشه. بسته به ایمانت. دوم اینکه ببرمت حموم جهودا قبلِ اذون صبح غسلت بدم با آب چلکلید. بعد ببرمت پیش پیرِشون. باید دو تا شمع بذاره و وسطش یه جهود با توجماع کنه. اگه خودش قبول کنه که حکم کار خورده. منم باید باشم شاهد که تو رو گرفتارخودش نکنه و دینت رو گرو برنداره.
دستهای خانم لبهی چادر را چنگ زده بود.
سیدآقا از استکانش یک هورت کشید و دوباره گفت: یه کار دیگهام اینه که ...
استکانش را با صدا گذاشت تو نعلبکی. از سر شانهی زن نگاهم کرد. هیچوقت با آبنباتِ گوشهی لپش بازی نمیکرد مثل من. سرش را پایین برد. نمیدیدم، اما میشنیدم.
ــ یه کاراَم اینه که روی فرجت دعا بنویسم. تا چل روز هم نباید کسی رو به خودت راه بدی.
داشتم فکر میکردم با جوهر زعفران حتماً نمیشود. وا می رود... که خانم از جا بلند شد.
گفت: اسمشو رو چلخشت میخوام. هر نیمه شبام خودم میندازم تو یکی از حلقههای قنات. زکاتشام هر قدر شد میدم. میخوام بمیره.
دستش را تا آرنج از زیر چادر آورد بیرون و النگوهاش را نشان داد. خانم رفت بیرون. من هم پشت سرش.سیدآقا از لنگ باز در گفت: بار سنگین گذاشتهن رو شونهت. سهم توام اینه. تقاص نیست. امتحانه...
مامان به صدای پای خانم سرش را آورد تو حیاط. در حیاط محکم به هم خورد. بازش کردم. یک خانم دیگر سرکوچه منتظرش بود. با هم رفتند.
مامان گفت: خوب نیست دختر سرش تو کوچه باشه.
در را بستم. بابا استکانش را پر کرد و نشست کنار گلدانها روی پلهی اول. به مامان گفت: شناختیش؟
مامان گفت: نه.
بابا خندید. از استکانش ریخت ته حلقش. به خیاری که دستش بود گاز زد. به من گفت: برو زیر سیگاری رو بگیر زیر شیر.
ناهارکه خوردیم، مامان گفت بروم توالت. پریموس را که تلنبه میزد، یادم افتاد جمعه است. لرزم گرفت. از لای در فقط صدای فشفش پریموس میآمد، نه داغیش. مامان دیر آمد. خودم لخت شده بودم. آب خیلی داغ شدهبود. وقتی کمرم را کیسه میکشید پرسید: آقا چی گفت؟
گفتم. نفهمید چه میگویم. دوباره گفتم. اخم کرد. نه به من. خواست دوباره بگویم که کلافه شدم. هر چه کرد دیگر نگفتم. محکمتر از همیشه موهام را چنگ زد. کف رفت تو چشمم.
وقتی بابا مست میشد هرچیزی میآمد به زبانش. آسمان ریسمان. بعدش هم چیزی یادش نمیماند. این را فقط مامان میدانست و من. هنوز خیس بودم و حوله پیچ. شانهی قرمز پلاستیکی دستم بود. خوشم میآمد با دندانههای شکستهش بکشم رو ساق پام. خطهای سفید موازی میماند جاش. بابا تو اتاق پشتی میخندید. صدای مامان آرام بود.
بابا گفت: من چه میدونم.
مامان گفت: یعنی تو نشناختیش؟
بابا گفت: من هیشکیو نمیشناسم. فقط میدونم اتاق مش حیدر و گرفته. میگن تنهاس. از اون خیالاتیهاشام هس. از چشمهاش پیداس. میگی نه از آسد شفتالو بپرس.
مامان گفت: هیس.
بابا خواند: شفتالو هسته هولو سینیِ قندک دمرو...
مامان بلند گفت: صدات میره بالا.
بابا زد زیر خنده: بِکی!
مامان گفت: به جای اینکه بشینی و از خدا بخوای قضا رو از سرت بگردونه نشستی سر این زهر ماری.
بابا که میخندید، صدای کلفتش از لای پنجره میرفت تا کجا.
سیدآقا به مامان گفتهبود: بندههای خدا هرکدوم یه رنگاند. نباید سخت گرفت بهشون. این تو کتابام هست. تو حکم قضا ثبته این بندهی خدا چین به ناسیهش نیفتاده دستش از این داربلا کوتاه میشه.
مامان گریه کردهبود. اما ققط گریه کردهبود. نه نذری،نه سفرهی نیازی. دست به دامن هیچ کسی هم نشدهبود. سیدآقا گفته بود باید خودش بخواهد. اما بابا نمیخواست. گوش این حرفها را نداشت.
یکسال بود موتورش را باختهبود تو قمار. نفروخته بود. مامان که گریه کردهبود شنیدم. بابا خندیدهبودکه: حالا که موتور ندارم لابد دست قضا دیگه بهم نمیرسه.
یک هفتهبود شبها رو پشت بام میخوابیدم. تنهایی. غروبها زیلوی سبز را پهن میکردم کنار در خرپشته. تو تاریکی بالشم بیشتر بوی پر میداد. وقتی همهجا ساکت میشد.
تابستان سال بعدش بابا مرد. نه به حرف سیدآقا تصادف کرد، نه به حرف مامان از داربست افتاد. آخرین عرقی که خورد مسموم بوده. بیمارستان هم گفته بود.
مامان همیشه میگفت آدم قمارباز دشمن زیاد دارد. اما بابا می خندید. گوش این حرفها را هم نداشت.
ارباب حقوق
ویلیام ای.بَرِت
من و لاری در شرکت گاز جزو مهندسان دفتری بودیم. یعنی در واقع کارمند دفتری شرکت گاز بودیم. هرچیزی که جنبه ی کاغذ ونوشتار داشت،روی همان میز دونفره ی مسطحی می آمد که من و لاری پشت آن روبه روی هم می نشستیم.دفتر مرکزی شرکت دستورنامه های گیج کننده ای برای ما می فرستاد که مجبور بودیم مو به مو آن ها را اجرا کنیم.
همه برای مهندسان دفتری احترام ویژه ای قائل بودند. به غیر از کارگران مکزیکی کارخانه که ما را به چشم غریبه و اجنبی می دیدند که فقط مامور پرداخت حقوق شان است. یا به قول خودشان ارباب حقوق.
این مکزیکی ها کارگرهای نیرومندی بودند. در بین آن ها کارگران سوخت ریز افراد برجسته ای به حساب می آمدند. مردان قوی هیکلی که هرکول وار هشت ساعت جلو گرمای طاقت فرسای کوره به کار می پرداختند. با بیل های بزرگی زغال سنگ برمی داشتند و با قدرت داخل دریچه های سوخت می ریختند. زغال سنگ مثل آب سیاهی که با سرعت از فواره بیرون می زند، از بیل ها به داخل کوره پرتاب می شد و هیچ وقت هم جای دیگری به جز دریچه ی کوچک نمی افتاد. روی آستین لباس سوخت ریزها نوارهایی وجود داشت و آن ها از این بابت احساس بزرگی و غرور می کردند. مردان انگشت شماری قادر بودند چنین کار سختی را انجام دهند. و این کارگرها همان افراد انگشت شمار بودند.
شرکت فقط دو روز در ماه به کارگرها حقوق می داد. یکبار پنجم ماه و یکبار هم بیستم هر ماه. این کار برای مکزیکی ها بی معنی بود. آن ها دستمزدشان را زودتر می خواستند. چه طور می توانستند پانزده روز بی پولی بکشند؟اگر یکی ازآن ها در پایان روز سوم پولی داشت خسیس به حساب می آمد.
و مگر می شددر رگ های یک آدم خسیس خون اسپانیایی جریان داشته باشد؟ از این رو سوخت ریزها عادت کرده بودند که هر سه چهار روز برای گرفتن حقوق مراجعه کنند.
گاهی وقت ها شرکت در اجرای دستورات انعطاف نشان می داد. بنابراین من و لاری نامه ای به دفتر مرکزی شرکت نوشتیم و مسائل بوجود آمده را توضیح دادیم.بعد از طرف شرکت دستور العملی آمد که در آن موافقت کرده بودند قسمتی از حقوق کارگران زودتر از موعد مقرر به آن ها مساعده داده شود.
یک روز شعبه ی مرکزی نامه ای غیر رسمی فرستاد که در آن لطف کرده و نوشته بودند: از دستورالعمل پیش پرداخت حقوق کارگران سواستفاده های زیادی شده است. لذا از این پس هیچ پیش پرداختی به هیچ کدام از کارمندان داده نخواهد شد. مگر در مواردی که واقعا اضطراری باشد.
هنوز مدت زیادی از اعلام این اطلاعیه نگذشته بود که خوان گارسیا یکی از سوخت ریزها وارد دفتر ما شد و تقاضای پیش پرداخت کرد. من به اطلاعیه اشاره کردم. خوان گارسیا خیلی آرام کلمات آن را برای خودش هجی کرد و بعد گفت: این چیز... واقعا اضطراری، یعنی چی؟
صبورانه به او توضیح دادم که شرکت خیلی مهربان و دلسوز است.اما پرداخت هرچند روز یکبار حقوق، کار خیلی پر زحمتی ست. اگر کسی مریض شود یا شدیدا به پول احتیاج پیدا کند و یا دلایل دیگری پیش بیاید، آن وقت شرکت در دستورالعمل خود استثناء قائل خواهد شد.
خوان گارسیا کلاهش را چند بار در دست های بزرگش چرخاند: پس از پول خبری نیست؟
گفتم: موعد بعدی خوان گارسیا روز بیستم.
بدون آن که چیزی بگوید رفت بیرون. و من کمی احساس خجالت کردم. به لاری نگاه کردم. نگاهش را از چشم هایم دزدید.
یک ساعت بعد دونفر از سوخت ریزها داخل شدند. به اطلاعیه نگاه کردند و وقتی آن را برایشان شرح دادم موقرانه بیرون رفتند و بعد دیگر کسی نیامد. چیزی که ما از آن بی خبر بودیم این بود که خوان گارسیا، پِت مندوزا و فرانسیسکو گونزالس خبر را همه جا پخش کرده بودند و هر مکزیکی ای که در کارخانه بودجزئیات آن را برای مکزیکی دیگر توضیح می داد: حالا دیگه اگه می خوای پول بگیری زنت باید مریض باشه. باید بچه ت دارو بخواد.
صبح روز بعد زن خوان گارسیا تقریبا داشت می مرد. مادر پِت مندوزا تا شب به سختی دوام می آورد. مرض مُسری بین همه ی بچه ها افتاده بود و جالب این که پدر هیچ کس مریض نشده بود. سخت می شد باور کرد یک پیرمرد مکزیکی مریض شود. خود مکزیکی ها این موضوع را اصلا تصور هم نمی کردند. به هرحال هیچ کس از من و لاری نخواسته بود که صحت و سقم مشکلات خصوصی آن ها را معلوم کنیم. صورت وضعیت خودمان را درحالی به شعبه فرستادیم که زیر آن نوشته بودیم: به علل واقعا اضطراری حقوق کارگران پرداخت شد.
این ماجرا یک هفته ادامه داشت. بعد دستورنامه ی جدیدی رسید که خیلی هم مختصر و مفید بود: از این پس حقوق کارگران فقط در پنجم و بیستم هر ماه پرداخت می شود. هیچ استثنایی هم وجود ندارد. مگر این که کارگری بخواهد استعفا بدهد.
اطلاعیه روی تخته ی اعلانات نصب شد و مفاد آن را موقرانه توضیح دادیم: نه خوان گارسیا. نمی تونیم هیچ پیش پرداختی به شما بدیم. حال زنت و دخترخاله هات و عمه هاتم خیلی بده. اما دستورنامه ی تازه ای اومده.
خوان گارسیا بیرون رفت و در این مورد فکر کرد. به همراه مندوزا و گونزالس و آیالا با صدای بلندی فکر کردند.صبح روز بعد هم دوباره سراغ ما آمد: من می خوام از این شرکت برم و یه کار دیگه ای پیدا کنم. حالا حقوقم و می دین؟
ما برای او توضیح دادیم که این شرکت خیلی شرکت خوبی است و این که کارگرانش را مثل بچه هاش دوست دارد. ولی به هرحال حقوقش را پرداخت کردیم. چون خوان گارسیا استعفا داد. گونزالس، مندوزا، ابریگون، آیالا و ارتز هم همین کار را کردند. بهترین کارگرهای سوخت ریزی که پیدا کردن جانشین برای آن ها کار دشواری بود.
من و لاری به هم نگاه کردیم. می دانستیم که سه روز کارمان درآمده است. یکی از وظایف ما این بود که هر روز صبح زود بنشینیم و کارگرهای بی کاری را که صف بسته بودند برای انجام کار ساده استخدام کنیم. هرمردی که قادربود راه برود و تقاضای کار کند،دست ردبه سینه اش نمی زدیم. قبلا هیچ وقت مجبور نشده بودیم کارگرهای ماهر سوخت ریز را به عنوان کارگرهای ساده استخدام کنیم. اما حالا از ما خواسته بودند که این کار را انجام دهیم.
سرکارگر دست هاش را به هم می فشرد و خدا خدا می کرد بتواند به تنهایی زغال های لعنتی را بردارد و حال این که بیرون و در بین صف متقاضیان کار مردان ماهری مثل خوان گارسیا، مندوزا و بقیه منتظر بودند ما استخدام شان کنیم. البته ما هم آن ها را استخدام می کردیم. چون کار دیگری از دست مان برنمی آمد.
کارمان این شده بود که هر روز یک ردیف از سوخت ریزهایی را که می خواستند استعفا بدهند و یک ردیف از سوخت ریزهایی را که متقاضی کار بودند ثبت نام کنیم. این کار خیلی پیچیده شده بود. در دفتر مرکزی همه بالا و پایین می زدند. دیدن لیست هایی که در آن ها خوان گارسیا بارها استعفا داده و بعد استخدام شده بود، برای آن ها سنگین بود. گاهی در لیست هایی که به دفتر مرکزی داون تاون می فرستادیم، اسم خوان گارسیا دوبار در یک زمان جزو لیست حقوق بگیرها آمده بود. در حالی که در جاهای دیگر به ندرت کسی استعفا می داد. تلفن ما مدام زنگ می زد.
با صبر و حوصله توضیح دادیم که: وقتی کسی می خواد استعفا بده، کاری از دست ما برنمی آد. وقتی هم سوخت ریزهایی که کارخانه بهشون احتیاج داره در دسترس باشن، خوب استخدامشون می کنیم.
کمی آب ها از آسیاب افتاد. داون تاون دستورنامه ی جدیدی فرستاد. وقتی آن را خواندم سرم سوت کشید. لاری به آن نگاه کرد و گفت: مثل این که این دور و برها می خواد خلوت بشه.
دستورنامه این بود: از این پس هیچ یک از کارگرانی که استعفا داده اند قبل از سپری شدن 30 روز، دوباره استخدام نخواهند شد.
خوان گارسیا دوباره در صدد بود استعفا بدهد. اما وقتی برای انجام این کار داخل شد اطلاعیه را به او نشان دادیم و برایش توضیح دادیم که اگر امروز استعفا بدهد و فردا در صف بایستد برایش فایده ای نخواهد داشت: سی روز زمان زیادیِ خوان.
موضوع مهمی پیش آمده بود و او برای فکر کردن در مورد آن به زمان نیاز داشت. گونزالس، مندوزا، آیالا و ارتز هم همین طور. با وجود این، همه ی آن ها بالاخره برگشتند... و همه شان استعفا دادند.
ما نهایت تلاش مان را کردیم که آن ها را از این کار منصرف کنیم. چون از جدایی آن ها ناراحت بودیم. این بار زمان طولانی بود و آن ها موقرانه با ما دست دادند. از آشنایی با ما خوشحال شده بودند. وقتی آن ها رفتند، من و لاری به هم نگاه کردیم. هر دو می دانستیم برای پیروز شدن در این نبرد تن به تن هیچ یک از ما به داون تاون کمکی نکرده است. روز تیره ای بود.
به هر حال صبح روز بعد همه ی آن ها در صف متقاضیان کار حاضر بودند. خوان گارسیا با نهایت تواضع به من گفت که او سوخت ریزی است که دنبال کار می گردد.
من گفتم: به هیچ وجه خوان. سی روز دیگه بیا. من بهت اخطار کرده بودم.
بدون این که پلک بزند چشم هایش را به من دوخته بود. بعد گفت: انگار اشتباهی پیش اومده ارباب. اسم من مانوئل هرناندزه. من تو پواِبلو، سانتافه و خیلی جاهای دیگه کارگر سوخت ریز بوده م.
این بار من به او خیره شده بودم. در حالی که زن بیمار و بچه های بدون دارو، مادرزنی که در بیمارستان افتاده بود، استعفا دادن ها و استخدام شدن های متعدد، همه وهمه را به یاد می آوردم. می دانستم در پواِبلو یک شرکت گاز وجود دادرد، اما در سانتافه نه. اما من که نمی توانستم با یک مرد در مورد اسم خودش جر و بحث کنم. سوخت ریز سوخت ریز ست.
بنابراین استخدامش کردم. گونزالس را هم که قسم می خورد اسمش کاررا است استخدام کردم. همین طور آیالا را که بی شرمانه تبدیل شده بود به اسمیت.
سه روز بعد استعفادادن ها شروع شد.
در عرض یک هفته لیست حقوق بگیران ما مثل تاریخ آمریکای لاتین شده بود. همه نوع اسمی در آن وجود داشت: لوپز، اُبریگون، ویلا، دیاز، باتیستا، گومز و حتی سن مارتین و بولیوار. بالاخره من و لاری که از دیدن چهره های آشنا و نوشتن اسم های ناآشنا خسته شده بودیم، سراغ مدیر شرکت رفتیم و همه ی داستان را برای او تعریف کردیم. سعی کرد جلوی خنده اش را بگیرد. گفت: عجب مزخرفاتی!
روز بعد همه ی اعلامیه ها را از تابلو کندیم. سوخت ریزهای برجسته مان را داخل دفتر بردیم و تابلو را به آن ها نشان دادیم. هیچ دستورنامه ی دیگری نیامده بود.
لاری با قیافه ی عبوسی گفت: دفعه ی بعد که خواستیم شمارو استخدام کنیم خودتون رو با هر اسمی که دوست داشتین معرفی کنین. چون همون اسم وارد دفتر می شه.
کارگرها به ما نگاه کردند و بعد به تابلو زل زدند و برای اولین بار در طول این نبرد تن به تن و طولانی، دندان های سفیدشان برق زد. بعد گفتند: سی سینیور.
این هم از این ماجرا.
پنجره ی باز
نوشته ی: هکتور هیو مونرو
ترجمه ی: فرهاد منشوری. با اندکی تغییر
هکتور هیومونرو( ساقی). کاریکاتوریس، داستان نویس، نمایشنامه نویس،طنزنویس و رمان نویس انگلیسی. تولد18 دسامبر 1870. در آکیاب برمه. او کاریکاتورهای سیاسی اش را با امضای ساقی در وست مینستر گازت چاپ می کرد. این نام را از رباعیات خیام وام گرفته بود. رمانِ خوب «بسینگتن غیر قابل تحمل» را در 1912 نوشت. ساقی در 13 نوامبر 1916 در جنگ جهانی اول، در حین عملیاتی در بومون هامل واقع در فرانسه کشته شد.
دوشیزه ی پانزده ساله با متانت گفت: عمه ی من به زودی می آید و تا آمدن ایشان آقای نوتل مجبورید مصاحبت مرا تحمل کنید.
فرامتون نوتل کوشید چیزی بگوید که هم از این خانم جوان که از او پذیرایی می کرد تمجید کرده باشد و هم نسبت به عمه اش که به زودی باز می گشت بی جهت بی احترامی نکرده باشد. با این حال در باطن، بیشتر از همیشه مردد بود که آیا دیدارهای رسمی با یک عده آدم غریبه می تواند برای آرامش اعصابش مفید باشد یا نه.
وقتی فرامتون وسایل ضروری برای زندگی موقت در ده را تهیه می کرد، خواهرش به او گفته بود: می دانم چه اتفاقی خواهد افتاد. تو در آن جا زنده به گور خواهی شد.چون در آن جا با هیچ موجود زنده ای دم خور نخواهی شد. با وجود این من چند توصیه نامه برای دوستانم به تو می دهم. تا جایی که یادم است مردمان دوست داشتنی هستند.
فرامتون نمی دانست به چه مناسبتی خانم ساپلتون _ که یکی از توصیه نامه ها برای او بود _ به این بخش زیبا آمده...
خانم جوان فکر کرد به اندازه ی کافی ساکت بوده اند. بنابراین پرسید: شما کسی را در این اطراف می شناسید؟
فرامتون گفت: به ندرت. همان طوری که می دانید چهار سال پیش خواهرم تو این منطقه در خانه ی کشیش بخش زندگی می کرد.او چند توصیه نامه به من داده تا مرا به چند نفر از آشناهایش معرفی کند.
فرامتون جمله ی آخر را با لحن تاسف آوری بیان کرد.
خانم جوان پرسید: و حالا چیزی درباره ی عمه ی من نمی دانید؟
فرامتون حرف او را تصدیق کرد و گفت: فقط اسم و آدرس ایشان را می دانم.
و به این فکر افتاد که آیا خانم ساپلتون شوهر دارد یا بیوه است؟ چیزی غیر قابل توصیف در اتاق وجود داشت که اشاره به حضور یک مرد در آن جا می کرد.
خانم جوان گفت: بزرگ ترین واقعه ی غم انگیز زندگی اش درست سه سال پیش اتفاق افتاد. موقعی که خواهرتان هنوز این جا بود.
فرامتون پرسید: واقعه ی غم انگیز؟
به دلایلی وقوع واقعه ای غم انگیز در این ناحیه ی آرام و ییلاقی دور از ذهن به نظر می رسید.
خانم جوان با اشاره به پنجره ی بزرگی که رو به چمن زار باز می شد گفت: ممکن است شما تعجب کنید که چرا ما در یک بعد از ظهر ماه اکتبر پنجره را باز گذاشته ایم.
فرامتون گفت: در این موقع سال هوا بسیار گرم است. ولی این پنجره چه ارتباطی با واقعه ی غم انگیز می تواند داشته باشد؟
_ سه سال پیش، روز ی از همین پنجره ی باز شوهرعمه و دو عموی جوانم به شکار رفتند و هیچ وقت بازنگشتند.چون موقع عبور از خلنگزاری که در راه شکارگاه مورد علاقه شان بود هر سه تو باتلاق فرو رفتند. می دانید، یک تابستان دم کرده ی وحشتناک بود.زمین که در طول سال های گذشته سفت و سخت شده بود بی هیچ علتی نشست کرده بود... جسد آن ها هرگز پیدا نشد و این وحشتناک ترین قسمت ماجرا بود.
در این موقع صدای خانم جوان لحن آمرانه ی خود را از دست داد و با لحن لرزانی ادامه داد: عمه ساپلتون بی چاره فکر می کند که آن ها بالاخره یک روز همان طور که عادت شان بود از میان همین پنجره وارد اتاق خواهند شد... البته به همراه سگ پشمالوی قهوه ای که با آن ها غرق شد. برای همین این پنجره هر روز از غروب تا پاسی از شب باز است... عمه ی عزیز و بی چاره ی من... همیشه می گوید آن ها چه طور از خانه بیرون رفته اند، شوهرش با بارنی سفید که همیشه می انداختش روی بازویش و جوان ترین برادرش رونی که در حال خواندن آواز «برتی چرا می پری؟» بود. انگار می خواست با این آواز او را اذیت کند. چون عمه ام همیشه می گفت این آواز اعصابش را تحریک می کند... می دانید، گاهی اوقات، حتی حالا، در غروب های ساکتی مثل امروز با حالتی وحشت زده حس می کنم همه ی آن ها دارند با هم از این پنجره وارد می شوند.
خانم جوان حرفش را با لرزش خفیفی قطع کرد.
موقعی که خانم ساپلتون با سر و صدا و پوزش به این خاطر که دیر آمده است وارد اتاق شد، فرامتون احساس آرامش کرد.
عمه ساپلتون گفت: امیدوارم که ورا شما را سرگرم کرده باشد.
فرامتون جواب داد: ایشان خیلی دوست داشتنی هستند.
خانم ساپلتون با لحن پراشتیاقی گفت: امیدوارم باز بودن پنجره برای شما ایرادی نداشته باشد. تا چند لحظه ی دیگر شوهر و برادرانم از شکار برمی گردند. آن ها همیشه از پنجره وارد می شوند. امروز برای شکار رفته اند اطراف زمین های باتلاقی خلنگزار. برای همین رو قالی های کهنه ی من حسابی کثافت کاری خواهند کرد. شما مردها همه مثل هستید. این طور نیست؟
بعد با خوش رویی تمام تند تند درباره ی شکار، کمیابی پرندگان شکاری و جستجوی مرغابی در فصل زمستان حرف زد. برای فرامتون حرف ها و رفتار او ترسناک بود.با تلاشی نومیدانه سعی کرد بحث در مورد این موضوع وحشت آور را عوض کند. اما متوجه شد خانم صاحب خانه توجهی به او ندارد. نگاهش پیوسته به پنجره ی باز و چمن مقابل آن است. این مسلما واقعه ی ناراحت کننده ای بود که آقای فرامتون تقزیبا در سالگرد چنین واقعه ی غم انگیزی حضور داشته باشد. او در مخالفت با دلخوشی بی پایه و اساس پایان ناپذیری که دوست و آشنا درباره ی کوچکترین ناراحتی و بیماری انسان و معالجه ی آن بیان می کردند بسیار رنج می برد.
فرامتون گفت: دکترها تجویز کرده اند که خوب استراحت کنم و از هیجانات روحی و فکری و کارهای سخت بدنی پرهیز کنم... و در دنباله ی حرفش افزود: ولی در مورد رژیم گرفتن و پرهیز غذایی با هم توافق ندارند.
خانم ساپلتون با صدایی که در آخرین لحظه خمیازه جای آن ر ا گرفت گفت: ندارند؟
و سپس قیافه اش تغییر کرد و حالت شادی و فرزی خود را به دست آورد. این حالت به خاطر آن چه فرامتون گفته بود نبود... او یک مرتبه فریاد زد: آمدند. سرانجام آمدند... درست موقع چای خوردن... انگار سر و وضع شان هم گل آلود نیست.
لرزش محسوسی بدن فرامتون را فرا گرفت و به سمت برادرزاده ی خانم ساپلتون چرخید و با نگاهی حاکی از دلسوزی و همدردی به او خیره شد. اما او با چشمانی گشاد و ترس آلود از پنجره ی باز به بیرون خیره شده بود. فرامتون با ترسی ناشناخته تکانی خورد و در جای خود برگشته و به همان حهت نگاه کرد.
تو هوای گرگ و میش غروب، هیکل سه مرد که هر یک تفنگی در دست داشتند از وسط چمنزار به سمت پنجره می آمدند. سگ پشمالوی قهوه ای، با سر و گوشی آویزان پابه پایشان می آمد. آن ها بی سر و صدا به خانه نزدیک می شدند... لحظه ای بعد صدای نارسا و گرفته ای به گوشش رسید: من گفتم برتی چرا می پری؟
فرامتون چرخید و وحشت زده به عصا و کلاهش چنگ انداخت. راهرو، گذرگاه و سنگفرش سواره رو در جلوی خانه جاهایی بودند که او با بی توجهی و دستپاچگی با شتاب پشت سر گذاشت. دوچرخه سواری که در طول جاده حرکت می کرد برای جلوگیری از یک تصادف احتمالی با حصار باغی برخورد کرد.
مردی که بارانی سفیدی بر دوشش بود از پنجره وارد اتاق شد و گفت: ما آمدیم عزیزم... ولی اون کی بود که تا ما آمدیم فرار کرد؟
خانم ساپلون گفت:یک مرد خیلی غیر عادی. آقای نوتل... فقط بلد بود درباره ی ناراحتی هایش با آدم حرف بزند... وقتی شما را دید با عجله رفت. بدون حتی یک کلمه برای خداحافظی یا عذرخواهی. اگر کسی او را می دید فکر می کرد جن دیده است!
برادرزاده ی خانم ساپلتون گفت: گمان می کنم فرار اون به خاطر این سگ بود.او به من گفت که از سگ ها خیلی می ترسد. چون در گورستانی، در جایی از سواحل گنگ دسته ای از سگ های هندوی فقیری دنبالش کرده بودند و او مجبور شده تمام شب را در یک گور تازه کنده شده سرکند. با موجوداتی که بالا سرش خرخر می کردند غرش می کردند. این برای هرکسی کافی ست که کنترل اعصابش را از دست بدهد!
وحيـــــد پاك طينت
ديروز افسرجلوم روگرفت. بانوك خودكارش زد به شيشه. دادم پايين. گيج بودم. چشمم به دستهي برگ جريمهش بود. برگ هاي آخرش بود. نه كارت ماشين خواست، نه گواهينامه. نه عجله داشت، نه حوصله. فقط اشاره كرد به هَنس فري مبايلم.
گفت: مگه نميدوني پشت فرمون نبايد با تلفن صحبت كني؟
چطور ميتونستم حاليش كنم باخودم حرف ميزدم؟ تازه ترسيدم فكر كنه خلم و ماشين رو بخوابونه. يا اينكه گواهينامهم رو بگيره. برگ جريمه رو گذاشتم تو داشبورد. گفتم جهنم، انگار بالاي شوكولات ويسكي پول داده باشم. واسه منیژه. باز هم داشتم فكرميكردم. يعني يه بند به خودم ميگفتم اگه منیژه برگه جريمه رو ميديد حتما باز بهم ميگفت ديوونه. خُرده بُردهاي ازش نداشتم. اين رو فقط خودش ميدونست. بدبختي اين بودكه نميخواستم حرفهاش رو بخونم. هر وقت ميخواست از خودش بگه كه مثلاً حسش چيه، يه سيگار آتيش ميزدم. نه اينكه مشكلي چيزي بينمون بود. فقط دوست نداشتم ريختش رو ببينم. هر وقت بهم نزديك ميشد، ياد اين ميافتادم كه بايد يه كارهايي بكنم و نميكنم و هي پشت گوش مياندازم. شايد به خاطر قيافهش بود. نقص نداشت. هيكلش هم. نميتونستم هميشه ببينمش. گمش ميكردم. حالا خيلي بيشتر. بعضي وقتها كه تنها ميشم، زور ميزنم ازش يه چيزي يادم بياد.
يه مدت تكه كلامش شده بود الاغ.هنوزم اين چيزها بهم برنميخوره. از خر خوشم ميآد. نه كه با نمك باشه. یه جوری بيخياله. خپل و پاكوتاه. مثل مريم کارمندم. نميدونم نفرچندم شده بود تو كنكور. خودش ميگفت. روز اول كه بردمش خونه. تا وقتي دهنش رو وا نكرده بود خيلي خوب حسش ميكردم. با تموم انگشت هام. حتي تو چشمهاش ميديدم تو زندگي چي كم داره يا چي نداره.
می گفت: دخترهاي زشت تنها كسايي هستن كه معني قناعت رو ميفهمن. اما خودشوناَم نميدونن. از بس به خودشون ميگن مگه ماچي كم داريم.
پرت و پلا زياد ميگفت. تو شركت همه بهش ميگفتن سرخور. نميدونم از چيش خوشم مياومد. اگه لال بود، دكش نميكردم. همه كارمندهاي شركتم دخترن. اكثراً بيريخت. اما باهاشون راحتم. هر وقت بخوام ميبينمشون. زير دست و پا گمشون نميكنم. بيشيله پيلهن. منتظر هيچ چي نيستن كه مثلاً بگذره تا بعد. يا اين هم تموم بشه فعلاً !
ازكسي هم جز خودشون شاكي نيستنن. دومين زن خوشگلي كه چشمم گرفتش تو يه مهموني بود. آخرينباري كه با منیژه رفتم سوئيچ پارتي. دوسال بعد از عروسيمون. پيشنهاد زنم بود. تا رسيديم با دست نشونش دادم.
گفتم: عجب منظرهايه!
يه ابروش رو انداخت بالا. شكل خود منیژه بود. يه كم كوتاهتر.
گفت: بذار برسيم بعد. دستت رو هم بنداز.
صداش برام غريبه شده بود. از اون شبهايي بود كه نميخواستم ريختش رو ببينم. مجبورشده بودم پشت هم، سه چار نخ سيگار دود کنم. رفتم پيش ميزبان. شوهر دوستش. جلوي بار وايساده بود.
پرسيدم: قرمزه كيه؟
گفت:كدوم؟
گفتم: موسبزه.
خنديد: جديده.
گفتم: براي من همه جديدن.
گفت: با اينحال تاآخرشب بايد طاقت بياري.
اون شب همه خُل شدهبودن. انگار يادشون رفته بود چرا اون جان. اون هم بعد از چند ماه دسترشته بازي كردن با هم ديگه. خلاصه یادم نیست كي بهم گفت قرمزه، زن فلانيه. زدم روشونه كتش. این یادمه. رفتم طرف شوهر قرمزه. با دوسه نفر از آقايون نشسته بود پشت به جمع. نمی دونم جوک می گفت یا از يه چيزي تو تاخت و تازهاي شبونهش. جلو زانوهاي روهمش وايسادم. حتي تو چشمهاش خنديدم. از جايي كه بودم قرمزه پيدا نبود.
گفتم: مي خوام زنتو از حالا گروكِشي كنم. البته با اجازهي شما.
نفسش بريد. زانوهاش رو از رو هم ور داشت. نيم خيزشد. اما يه قُلُپ كه ازگيلاسش خورد دوباره تكيهداد. نميدونم واسه چي بهش برخورد. اين رو فقط من نميدونستم. همه ميدونستن. حتي منیژهی خنگ كه تا چند روز مخم رو خورد. حالا كه فكر ميكنم به خودم ميگم شايد بهخاطركلمهي كِشِه. نبايد چيزي ميگفتم كه توش كِش باشه. يارو بلند شد رفت پيش زنش. نميدونم چي بهش گفت كه قرمزه غش كرد از خنده. اخمهاي شوهره بيشتر رفت تو هم.
طوري كه من بشنوم به ميزبان گفت: هركسي رو نبايد دعوت كرد. همه كه جنبه ندارن.
دست انداخت زير بغل زنش. قرمزه دستشو پس كشيد.
فكر ميكنم گفته بود: ماهي يه شبم نبايد مال خودم باشم؟
شوهرش از جيبش سوئيچ ماشين رو در آورد و داد به زنش. صورتش رنگ لباس زنش شده بود. یه کم روشن تر. با چشم هاش انگار می گفت باشه تا بعد!
وقتي رفت ديگه از زنه خوشم نيومد. يعني مجبورشدم. زود رفت. تنها. مثل شوهرش با اَخم.
فردا ظهرش كه منیژه اومد خونه گفت: فقط ميخواستي آبروي من رو ببري؟
گفتم: يارو بايد خوشحال هم ميشد كه زنش با يكي ميرفت كه چشمش گرفتهتش. اگه مثلاً به اون يارو عمليه ميافتاد خوب بود؟
شونه انداخت بالا و با يه لحني كه بازم برام غريبه شده بود گفت: چقدر هم تو برديش!
گفتم: تو جعبه آرایش سوئيچ يكي كم بود. به من نرسيد.
همون وقت، واسه اولين بار بهم گفت الاغ. عين جملهش يادمه.
گفت: زنه سوئيچش رو انداخته بود تو گيلاست. اما تو الاغ به گيلاست لب نزدي!
اون شب منیژه نگفت بالاخره به كي افتاده بود. من هم نپرسيدم. اگه ميخواست خودش ميگفت.وقتي برگشت هنوز موهاش خيس بود. همهش ميخنديد. فكر ميكردم بدش نميآد هر شب بره پارتي. اما سهبار ديگه بيشتر نرفت.آخرين بار دوسه ماه بعدش بود. من ديگه نميرفتم. اون شب يكي از كارمندهام رو آورده بودم خونه. لاغر و سياه بود. نه اهل تعارف بود، نه اهل طفره رفتن. دقيقاً ميدونست چرا اومده. اصلاً هم براش مهم نبودكه همکارش، ميزكناريش رو ميگم، هفتهاي يه روز تو همون دفتر با من جلسه ميذاره. حالا اگه منیژه بود... فقط تومهمونيها لارژ بود.
غروب همون روز منیژه رفت پارتي و نزديك صبح اومد. من وكارمندم حتي چندبار كارمون رو دوره كرده بوديم. اما هنوز بيدار بوديم. به كارمندم گفتم بره اتاق مهمون بخوابه. برگشتم توسالن. منیزه كف دستهاش گريه ميكرد. فحش ميداد. به نميدونم كي. هرچي به دهنش رسيد گفت. بعد به من گفت. همونها رو. به اضافهي الاغ و يه كلمهي قدیمیتر: بي غیرت!
نشسته بودم جلو گريه كردنش و فكر ميكردم اولين باري كه بهم گفته بود بيغیرت كِي بود. شب اول عروسيمون بود.گفت جاي فلاني خالي. دوستپسرش رو ميگفت. ديده بودمش. بور و عینکی. بچه سال بود. کمر بندم رو که وا میکردم گفتم آی گفتی! هلم داد و گفت بيغیرت.
دستش رو از صورتش برداشت. زير چشمش باد كرده بود. خيالش كه راحت شد صورتش روديدم، دوباره شروع كرد. باز هم نفهميدم به كي بود. به هركي بود، هم عوضي بود، هم الاغ، هم بيشرف، هم خيلي از كلمه هايي كه اولش دست داشت يا آخرش كش. اماهيچكدوم گروكِشي نبود.
پرسيدم: چيزي شده؟
يه ماه بعد جوابم رو داد. وقتي كه به اصطلاح خودش دوباره آشتيكرد. وقتي كه پرسيدم چرا ديگه پارتي نميره.
گفت: دفعه قبل سوئيچ من افتاد دست يه عوضي. تا حالا نديده بودمش. تقصير نسرین شد. از اول هم از اين رشتيه چي چي گنده خوشم نمياومد.
نفهميدم منظور منیژه كجاش بود. به نظرم همه جاش گنده بود. تا اون جاییاَم که یادمه، رشتی نبود. شمالی بود اما رشتی نبود. دوست داشت خودش رو خجالتي نشون بده. فقط دماغش بلندبود که فکر میکنم بعداً عمل کرد. اگه ميافتاد بهم، بدم نمياومد ازش.
ـ ... خانوم زيرزيركي پيشنهاد داده بودكساي ديگه رو هم دعوت كنيم. چه عتيقههايي هم. مرتيكه سوئيچ رو داد گفت خودت برون. دوست دارم زن برونه. عوضي فكر ميكرد زنشم.
گفتم: خب ماشين خودت بود.
جواب نداد. خوب بلد بود خودش رو بزنه به كري.
گفت: تا برسيم خونهش يه كلمه هم حرف نزد. نديده نشناخته كه نميشه هركسي از راه برسه، دست آدم رو بگيره و ببره. ميشه؟
خواستم بگم پس مهموني قبلش واسه چيه، كه پشيمون شدم. به خودم گفتم آخه بهتو چه.
بقيه حرف هاش ساندويچي بود. همه چي لاش بود.
گفت: داشتم باهاش حرف ميزدم. هُلم داد انداختم رو تخت. فكركردم ايناَم يه جورشه. اما بعد گفت چقد زر ميزني. گفتم الاغ، من بايد از تو يه چيزهايي بدونم يا نه؟ بايد بدونم باكي طرفم يا نه؟ ميدوني چي گفت؟ گفت با يه الاغ!
زدم زيرخنده.
دوباره گفت: خاك تو سر بيغیرتت!
فحشهاي كشدار به من نميداد. رو هم رفته زن سنگيني بود. يه لپش سفید بود، يه لپ ديگهش بنفش. يه ريزه بالاتر. كش جورابش رو كه لوله كرد تا مچ پا، يه حلقه صورتي موند بالاي رونش. با دست ماليد وكشيد تا پايين ساق سفيدش.
دوباره گفت: زدم توسرش. با همون كيفي كه توآورده بودي. بندش پاره شد. منگولهي زيپش خورد گوشهي پلكش. يه ريزه اينورتر بود نرهخركور ميشد. بلند شد دست و پام رو بست. مثل چيز.(يادم نیست گفت مثل چي) از گوشهي ابروش كه خون مياومد خوشم اومده بود. دوست داشتم با توهم اين كار رو بكنم. اما نشد. هم قهر بوديم، هم اونشب مرتيكه كيفم رو جرواجركرد. بعد هم لباسهام رو. با يه چيزي هم من رو زد.اما بيشتر قلقلكم اومد...بعدخيس عرق از تخت بلند شد. سوئيچم رو پرت كرد رو ملافهها و رفت تو يه اتاق ديگه و داد زد گورت رو گم كن...ميدونم قرارمون نيست، اما دوست نداشتم برگردم. نميدونم. شايد فقط چند روز.
نشست جلوی شومينه و زانوهاش رو بغل كرد.
پرسید: نمياومدم چيكار ميكردي؟
يه گيلاس براش ريختم و فندك گرفتم زیر سیگارم.
گفت: اون شب اگه میگرفتنم! فقط يه مانتوتنم بود.
يادم نيومد اون شب چي تنش بود. از اتاق كه صدا اومد، سرش چرخيد.
پرسيد: مهمون داري؟
خودم هم یادم رفته بود. سرتكون دادم. نميدونم دختره اين همه وقت تو اتاق چيكار ميكرد. خيلي طول داد بياد بيرون. وقتي منیزه ديدش، اخمهاش توهم رفت. تا دختره بره تو اتاق مهمون و در رو ببنده، چشمش دنبالش بود. بعد گفت: زن باشه، كوفت باشه؟
زيرسيگاري رو برداشتم و رفتم تو اتاق. چراغ سالن نيم ساعت بعد خاموش شد.
نزديك ظهركه ازخواب بیدارشدم، نه مهمونم خونه بود، نه زنم. يه هفته بعدكارمندم رو اخراج كردم. بیست روز بعد هم منیزه رفت.
سي چل روز بعد، مادر منیزه زنگ زد. هر دوسه ماهي يه خبري ميگرفت از دخترش.
گفتم: هفتهي پيش اومد پيش شما.
گفت: نرسيده.
گفتم: همون روزش به من زنگ زدكه رسيده.
داشت سكته ميزد. به من چه كه رسيده يا نرسيده. بدوبيراه گفت بهم. قطع كردم. خيالم راحت بود. منیژه اينجا هيچ كس و کاری نداشت. دوستهاش هم كه گاهی سراغي ميگرفتن، بعد از يه مدت خسته شدن. زياد صميمي نبودن. منتظر بودن اون بهشون زنگ بزنه. آپارتمانم روكه عوض كردم، شر همهشون كم شد.
جنگ
نوشته: لوييجي پيراندلو
مترجم: يگانه وصالي
مسافراني كه رم را با قطار شبانه ترك كرده بودند، مجبور شدند شب را تا سپيدهدم در يك ايستگاه كوچك در فابريانو سركنند تا دوباره سفرشان را با قطار كوچك قديمي كه در سولمونا به خط اصلي ميپيوست، ادامه دهند. سپيدهدم در واگن دود زده و گرفتهی درجه دو كه پنج نفر شب گذشته را در آن گذرانده بودند، زني درشت اندام از ته دل ناله و مويه ميكرد و خسته و شكننده، در حال بالا رفتن بود. در پسِ نفسنفس زدنها و مويههاي او، همسرش او را همراهي ميكرد. مردی ريزنقش، لاغر و ضعيف که صورتي داشت مثل مرده سفيد. با چشمان روشن ريزی كه بسيار خجالتي و آشفته نشانش میداد. همانطور كه سر جاش مينشست مؤدبانه از مسافراني كه به همسرش كمك ميكردند و هم آنهايي كه جا برايش باز كرده بودند تشكر كرد. سپس رو کرد به زن و سعي كرد يقهی كتش را مرتب كند. مؤدبانه از اوپرسيد: بهتري عزيزم؟
زن بجای جواب، دوباره يقهی كتش را تا جلو چشمهاش کشید بالا و صورتش را پنهان كرد. مرد با لبخند غمگيني زير لب گفت: دنياي كثيفي است.
احساس كرد وظيفه دارد به همسفرهاش توضيح دهد كه زن بيچاره، به این خاطر كه جنگ تنها پسرش را از او گرفته، مستحق ترحم است. پسري بيست ساله كه هر دوي آنها بيدريغ و صميمانه زندگيشان را به پاش ریختهبودند. و حتي خانه و كاشانهشان در سولمونا را ترك کرده بودند تا به دنبال او بيايند به رم. چون او مجبور بود براي ادامهی تحصيل برود به آنجا. بعد هم به او اجازه داده بودند كه براي رفتن به جنگ داوطلب شود. البته با بيمه. گر چه او تا شش ماه بعد هم قرار نبود اعزام شود به جبهه. ولي حالا، ناگهان تلگرافي رسيده كه او سه روز فرصت دارد كه خودش را معرفي كند و اينجا را ترك كند و با آنها برود. زن زير كت بزرگ خودش را مچاله كرده بود و تكان تكان ميخورد. گاهي هم مانند حيواني وحشي ميغريد. احساس ميكرد كه این توضيحات، حتي سايهای از همدردی را در این مردمي كه ـتقريباً مثل همـ در مصيبتي شبيه به مصيبت خودش گرفتارند، برنمیانگیزد.
يكي از آنان كه با دقت به حرفهای مرد گوش ميداد گفت: باز هم بايد خدا را شكر كنيد كه پسرتان تازه الآن به جبهه اعزام شده. پسر من را همان روزهاي اول جنگ فرستادند. تا حالا هم دو دفعه زخمي شده و برگشته. اما دوباره فرستادنش جبهه.
مسافر ديگری گفت: پس من چه بگويم كه دو پسر و سه برادرزادهام جبهه هستند؟
همسر زن با جسارت جواب داد: شايد. اما ما فقط يك پسر داريم.
مرد گفت: فرقي نميكند. ممكن است شما پسرتان را با اينهمه توجه افراطي لوس و بد عادت كرده باشيد. اما نميتوانيد بيشتر از بقيه فرزندانتان دوستش داشته باشيد. البته، اگر فرزند ديگری داشته باشيد. عشق و علاقة والدين مثل نان نيست كه بتوان به قسمتهای كوچك تكهتكه كرد و بين همهی بچهها برابر تقسيمش كرد. يك پدر تمام علاقهاش را بدون هيچ تبعيضي به فرزندانش ميدهد. حالا چه يكي باشد، چه دهتا. و اگر من به خاطر دو پسرم رنج ميكشم، نيمي براي اين و نيم ديگرش براي آن يكي نيست. بلكه دو برابر است.
همسر زن آشفته و دستپاچه گفت: درست است. درست است. اما تصور كن ـ البته همهی ما آرزو ميكنيم كه چنين اتفاقي براي شما نيفتد ـ پدری كه دو پسر در جبهه دارد، اگر يكي از آنها را از دست بدهد هنوز پسر ديگرش زنده است كه او را تسلي دهد... وقتي...
ديگری كه روبهرو نشسته بود جواب داد: بله. هنوز پسر ديگرش مانده. اما پسری مانده و او بايد به خاطرش زنده بماند. در حالي كه وقتي پدری كه يك پسر دارد، او را از دست بدهد، پدر هم ميتواند بميرد و به اندوهش پايان بدهد. حالا كدام موقعيت بدتر است؟ نميبيني وضعيت من چقدر بدتر از وضعيت شماست؟
ناگهان يكي ديگر از مسافران كه مردی چاق و سرخرو بود، با چشمهای خاكستري و خون گرفته، حرفهاي آنها را قطع كرد و گفت: مزخرف است.
نفس نفس ميزد.گويي با چشمهای وق زده خشمي دروني و مهارنشدني در زندگياش شعلهور است كه وجود ضعيف او قادر به تحملش نيست. دوباره حرفش را تكرار كرد: مزخرف است.
و دستش را طوری جلو دهانش گرفت كه جای دو دندان افتادهاش را پنهان كند: مزخرف است. آيا ما فقط به خاطر نفع و استفادهی خودمان بچهدار ميشويم؟
ديگر مسافران با اندوه فراوان به او خيره بودند. مردی كه پسرش از همانروزهاي اول جنگ در جبهه بود گفت: شما درست ميگوييد. فرزندان ما فقط متعلق به ما نيستند. آنها متعلق به كشورشان هم هستند.
مسافر چاق با تغير گفت: مهمل نگوييد! شما موقعي كه بچهدار ميشديد به كشورتان فكر ميكرديد؟ پسران ما زاده شدند. چون... خوب، براي اينكه بايد زاده ميشدند. و وقتي به دنيا آمدند زندگي ما را هم از آن خودشان كردند. حقيقت تنها اين است. ما متعلق به آنها هستيم. اما آنها هرگز متعلق و وابسته به ما نيستند. و وقتي بيست ساله شدند، همان كاری را ميكنند كه ما وقتي به سن و سال آنها بوديم كرديم. ما هم پدر و مادري داشتيم، اما در كنار آن، چيزهاي ديگری هم وجود داشت... زن، تصور غلط سيگار كشيدن، رابطههاي جديد... و كشورمان. البته وقتي كه ما بيست ساله بوديم ـ حتي اگر پدر و مادرمان ميگفتند نهـ به نداي چه كسي گوش ميداديم؟ حالا، درست به سن ما، عشق به كشورمان هنوز در ما میجوشد. البته، اما قويتر از آن، عشق به فرزندانمان است كه در ما شكل گرفته. اينجا بين ما كسي هست كه با خشنودي تمام نخواهد فرزندش در صورت توانايي، در خط مقدم جبهه باشد؟
سكوت همهجا را فراگرفته بود و همه تنها براي تأييد سرشان را تكان ميدادند. مرد چاق ادامه داد: بعد هم... چرا ما نبايد احساس فرزندانمان را كه آنها هم بيست ساله هستند، بپذيريم؟ آيا طبيعي نيست كه عشق به كشورشان در اين سن (البته از پسران شايسته و معقول صحبت ميكنم) حتي بيشتر از عشق و علاقهشان به ما باشد؟ آيا واقعاً طبيعي نيست كه اين طور باشد؟ همانطور كه بعدها بايد طوري به ما نگاه كنند كه دیگر پسران سالخوردهای شدهايم كه نميتوانند حركت كنند و بايد در خانه بمانند؟ اگر هستي كشورمان باقي باشد، که ضرورتي طبيعي است ـ مانند نان كه هر كدام از ما اگر ميخواهد از گرسنگي نميرد، بايد آن را بخورد ـ بايد كساني بروند و از آن دفاع كنند. پشتيباني كنند. و اين پسران ما هستند. كه ميروند. وقتي كه بيست ساله هستند و نميخواهند براي آنها اشك بريزند. چرا كه اگر آنها بميرند، از شور و هيجان مردهاند (البته باز هم از پسران شايسته و معقول صحبت ميكنم). حالا، اگر كسي جوان و پرشور مرده است، بياينكه روي زشت و كثيف زندگيِ كسالت بار، غمها، يا تلخي سرخوردگي را در آن ديده باشد... ديگر چه چيزی ميماند كه براي آنها بخواهيم؟ همه بايد گريستن را تمام كنند. بايد بخندند. همانطور كه من ميخندم... يا حداقل خدا را شكر گويند. همانطور كه من شكر ميگويم. چرا كه پسر من، پيش از مرگش، برايم پيغام فرستاده و گفته بود كه زندگياش را در بهترين مسيری تمام كرده كه هميشه آرزويش را داشته است. به همين دلیل همانطور كه ميبينيد، من برايش حتي عزاداري هم نكردم...
بعد كت حنايي رنگش را طوري تكان داد كه به همه نشان داده باشد. لبهای كبودش گرداگرد دندانهاي ريختهاش ميلرزيد. چشمهاش نمناك و بدور از هر احساسي شده بود. و خيلي زود به خندههاي بيامانش پايان داد كه ميرفت به هق هق گريه تبديل شود.
ديگران هم با او موافق بودند: ديگر بس كنيد... ديگر بس كنيد...
زن كه در گوشهای زير كتش مچاله شده بود، حالا نشسته بود و داشت گوش ميداد. در اين سه ماه اخير، سعي كرده بود تو حرفهاي شوهر و دوستهاش چيزي پيدا كند كه بتواند غم بزرگش را تسلي بخشد. چيزی كه بتواند نشان دهد چطور يك مادر ميتواند رضايت دهد كه فرزندش را به آغوش مرگ بفرستد. اما هنوز هم نتوانسته بود در ميان تمام حرفهایی که شنیده بود چيزي بيابد... و با ديدن اينكه هيچكس ـ آن طور كه او فكر ميكرد ـ نميتواند با او همدردی كند، غم و اندوهش بيشتر ميشد. و حالا، حرفهای آن مسافر او را شگفتزده و مبهوت كرده بود. ناگهان فهميد كه اين ديگران نيستند كه اشتباه ميكردند و نميتوانستند او را درك كنند. بلكه خود اوست كه نميتواند خود را به جايگاه پدران و مادراني برساند كه آرزو دارند خودشان را نه فقط براي جدايي از پسرهاشان، بلكه حتي براي مرگ آنها بيگريه و شيون، راضي كنند. سرش را بلند كرد. خودش را از گوشهای كه بود جلوتر كشيد تا با دقت تمام به جزئياتي گوش دهد كه مرد چاق به همسفرها میگفت كه چطور پسرش به خاطر پادشاه و كشورش، مثل يك قهرمان با شور و بدون تأسف فرو افتاده است. گويي او به دنيايي پرت شده بود كه هيچگاه رؤيايش را نداشته. دنيايي كه كاملاً برايش ناشناخته بود. و بسيار خوشحال بود كه ميشنيد همه برای تبريك گفتن به پدر شجاعي كه صبورانه از مرگ پسرش سخن ميگفت، به او پيوسته بودند.
ناگهان زن، طوري كه انگار هيچ كدام از حرفهاي مرد را نشنيده و تازه از رؤيا بيدار شده باشد به سمت پيرمرد آمد و از او پرسيد: پس... واقعاً پسر شما مرده است؟
نگاه همه خيره به او بود. پيرمرد هم برگشت و نگاهي به او انداخت. چشمهای درشت وقزده و خاكستري روشنش را كه اشكآلود مينمود، به اعماق چهرهی زن دوخت. لحظهای كوتاه سعي كرد كه پاسخ دهد. اما از گفتن عاجز ماند. دوباره و دوباره نگاهش كرد. انگار بعد از آن، با آن سؤال احمقانه و بيجا، مرد ناگهان فهميده بود كه پسرش واقعاً مرده و براي هميشه رفته است. براي هميشه. طرح چهرهاش به طور وحشتناكي بدشكل شد. سپس با عجله از جيبش دستمالي را چنگ زد و بيرون آورد و در برابر حيرت همگان، هقهق كنترل نشدنيِ دردناك و دلخراشي را سر داد.
۴۳داستان عاشقانه
برگردان: علی عبداللهی
ولف وندراچک، در سال ۱۹۴۳ در آلمان به دنیا آمد.
در سال۱۹۶۹ از او کتاب پیشترها روز با زخم گلولهای آغاز میشد
در مونیخ انتشار یافت.
دیدی همیشه میخواهد. اولگا کهنهکار است. اورزِل هم سه بار بدبیاری آورده. هایدی هیچی را پنهان نمیکند. از الکه درست سردر نمیآوریم. پترا شک میکند. باربارا لام تا کام چیزی نمیگوید. آندرهآ جان به لب شده. الیزابت چرتکه میاندازد. اِوا دربهدر دنبالش است. اوته فقط خیلی موذی ست.
گابی کسی را پیدا نمیکند. سیلویا عالی میداندش. ماریا تقاصش را پس میدهد.
نادینه حرفش را میزند. اِدیت در مقابل آن گریه سر میدهد. هانِهلوره به ریش آن میخندد. اریکا مثل بچهها ذوقزده میشود. لونی خیلیخیلی به خودش مطمئن است.
کاترینا را در مورد آن باید متقاعد کرد. ریآ فوراً قضیه را میگیرد. بریگیته اساساً معرکه است. آنگهلا میل ندارد چیزی از آن بداند.
هلگا میداند.
تانیا میترسد. لیزا همه چیز را تراژیک میبیند. برای کارولا، آنکه و هانا بود و نبودش یکیست.
زابینه صبر پیشه کرده. برای اولا دردسر است. ایلزه به طرز عجیبی بر خودش مسلط است.
گِرِهتل تو فکرش نیست. وِرا هیچ فکر خاصی در موردش ندارد. برای مارگوت البته که ساده نیست.
کریستل میداند چه میخواهد. کامیلا نمیتواند از آن چشم بپوشد. گوندولا غلو میکند. نینا هنوز تعارف و رودرواسی دارد. آریانه به سادگی آن را رد میکند. الکساندرا همیشه الکساندرا ست.
ورونی کشته مردهی آن است. کلودیا چشم به دهن پدر و مادرش است.
دیدی همیشه میخواهد.
بی چهره ها
مارسل شواب/ ترجمه: محمد گودرزی
اشاره:
مارسل شواب۱ (1867 ـ 1905) نويسنده، محقق و مترجم فرانسوي، در كودكي به يادگيري زبانهاي خارجي از جمله انگليسي و آلمانی پرداخت علاقه او به زبان، باعث شد بعدها در زمينه زبانِ كوچه بازار تحقيق كرده و از آن در آثار داستاني خود استفاده كند. از كارهاي باارزش او، ترجمه و معرفي رابرت لويس استيونسون و والت ويتمن در فرانسه است. سبك فشرده و سنگین نوشتههاي او بعدها الگوي نويسندگان بزرگي مانند بورخس و ميشون قرار گرفت. همچنين به نظر ميرسد كه آندره ژيد در نوشتن مائدههاي زميني و نيز ويليام فاكنر در گور به گور خود از آثار شواب الهام گرفته است. از آثار مهم او ميتوان به «زندگيهاي خيالي۲، «كتاب مونل»۳ و «قلب دو رو»۴ اشاره كرد. داستان «بيچهرهها»۵ از مجموعه «قلب دو رو» انتخاب شده است.
هر دوشان را برداشتند. روي علف سوخته، كنار هم بودند. لباسهاشان تكهتكه بود و افتاده بود همه جا. انفجار باروت، رنگ شمارهها را برده و پلاكهاي حلبي له شده بود. به دو تكه خمير از جنس آدم ميمانستند. يك قطعهی برندهی فولاد، سوت زنان و اريب چهرهشان را برده بود و حالا رويتكههاي چمن مانند دو كُنده با كلههاي سرخ افتاده بودند. افسري كه آنها را داخل ماشين رو هم گذاشته بود، سخت حيرت كرده بود: بيترديد ضربهاي شگرف بوده است.
برايشان نه بيني مانده بود ، نه گونه و نه لب. چشمها از حدقههاي شكسته بيرون زده و دهان، مانند قیف باز مانده بود: حفرهاي خونآلود كه در آن، زبانِ بريده ميلرزيد. منظرهاي به اين شگفتي را نميتوان تصور كرد. دو موجود با يك قد و قواره و بدون چهره. كلهها پوشيده از مويي كوتاه، بر خود دو صفحه قرمز رنگ داشتند كه همزمان و يكسان تراشيده شده بود و روي آنها فرورفتگي حدقهها و سه حفره به جاي دهان و بيني وجود داشت. در آمبولانس آنها را بيچهری شماره يك و بيچهری شماره دو نام نهادند. يك جراح داوطلب انگليسي، از ديدن اين مورد متعجب شد و به آنها علاقه پيدا كرد. او زخمها را پمادزد، پانسمان و بخيه كرد،خرده استخوانها را خارج كرد، گوشت خمير شده را ورز داد و بدين ترتيب دوعرقچين گوشتساز و مقعر و قرمز به وجود آورد كه هر دو مانند حفرهی پيپهاي خارجي وسطشان به يك اندازه سوراخ بود. دو بيچهره كنار هم روي ملحفهها، دو لكه مدور و عظيم و بيمعني را بهجا ميگذاشتند.سكون هميشگي اين زخم، دردي خاموش داشت: ماهيچههاي پاره پاره در برابر بخيهها واكنشي نشان نميداد. شدت ضربه، حس شنوايي را از كار انداخته بود، به طوري كه تنها علائم حيات، حركات دست و پا و دو فرياد خفهاي بود كه از ميان كام گشوده و تكهزبان لرزانشان بيرون ميزد. با اين حال، هر دو خوب شدند. آنها آرام آرام و با اطمينان ياد گرفتند به حركاتشان جهت دهند. دستهاشان را دراز كنند. پاها را براي نشستن جمع كنند و لثهها را تکان دهند كه مثل سيمان سفت شده بود و فكها را ميپوشاند. آنها از يك چيز لذت ميبردند و آن چيز را ميتوانستی از روي صداهاي نازك و زير و بمي كه به واژه تبديل نميشد، شناخت. يعني: كشيدن پيپهايي كه لولههاشان را با تكههاي بيضي شكل كائوچو پوشانده بودند تا به لبههاي زخم دهانشان برسد. زير پتو كز ميكردند و تنباكو ميكشيدند. فوارههاي دود از روزنههاي سرشان بيرون ميزد: از دو حفرهی بيني، از چاه دوقلوي حدقهها، از گوشهی فكها و از لابلاي اسكلت دندانها. و هر بار كه مه خاكستري از ميان شكافهاي تودههاي قرمز بيرون ميزد، زبان كوچك، لرزان، با قهقههاي فرابشري و كركر خنده به استقبال آن ميآمد و باقي زبان، آهسته به كام كوبيده و صدا ميكرد.هنگامي كه پزشكِ مقيم، زن كوچك اندام و سر لختي را بر بالين بيچهرهها آورد، در بيمارستان غوغايي به پا شد. زن با حالتي پريشان آنها را يكي پس از ديگري نگاه كرد و بعد شروع كرد به گريه كردن. به سرپرست بيمارستان در اتاقش گفت كه يكي از آن دو همسر او است. گفته بودند که مفقودالاثر است.
اما اين دو مجروح كه هيچ اثري براي تشخيص هويت نداشتند جزو موارد خاص محسوب ميشدند. تن وبدن و شكل دستهاشان بدون استثناء همگي مرد از دست رفتهاش را به خاطرش ميآوردند. زن در ترديدي زجرآور به سر ميبرد: از آن دو بيچهره كداميك همسرش بود؟
او زن بسيار خوبي بود. لباس راحت و ارزانقيمت او به تنش ميچسبيد. موهاش را به سبك چينيها عقب زده بود، به همين دليل چهرهاي لطيف و كودكانه داشت. دردي ساده و ترديدي كم و بيش خندهآور در ظاهر او به هم میآميخت و صورتش را مانند صورت دختر بچهاي كه اسباب بازياش را شكسته منقبض و در هم ميكرد. بالاخره پزشك سرپرست نتوانست جلوي لبخندش را بگيرد و به آن زن كوچك اندام كه نگاهش را پايين انداخته بود با همان لهجهی نخراشيدهی خود گفت: خب. پس .. بيقيافهها رو ببر. وقتي آزمايششون كردي ميشناسيشون!
زن ابتدا جا خورد و مانند بچهاي از شرم سرخ شد و رو بر گرداند. سپس نگاهش را به زير انداخت و يكي پس از ديگري تختها را نگريست. چشمها مانند دو كاسه خون و به هم دوخته، همچنان روي بالشها قرار داشتند. هنوز همان حالت بيمعني را حفظ كرده بودند. حالتي كه از آنها معمايي دوپهلو ساخته بود. زن به سويشان خم شد و در گوش يكي از آنها و سپس در گوش ديگري صحبت كرد. سرها واكنشي نشان ندادند اما رعشهاي در هر چهار دست احساس شد بي شك به این خاطر بود كه آن دو كالبد بخت برگشته و بيروح به طور مبهمي احساس ميكردند كه زني كوچكاندام و دل رحم باعطري شامهنواز و حركاتي دلپذير و كودكانه در نزديكيشان قرار دارد. زن مدتي مردد ماند، سپس از آنها خواهش كرد كه دو بيچره را به مدت يك ماه به او بسپارند. بعد از موافقت، زن آنها را در درشكهی نرمي گذاشت و با خود برد.
هنوز كنارهم بودند.
زن كوچك اندام در برابرشان نشسته بود و بيوقفه اشكهاي گرم میریخت. وقتي به منزل رسيدند، زندگي غريبي براي هر سهشان آغاز شد. زن همواره از بالين يكي به سراغ ديگري ميرفت و مترصد علامت و نشانهاي بود. او اين سطوح قرمز را كه ديگر هرگز تكان نميخورد زير نظر ميگرفت و زخمهاي عظيمشان را به دقت تماشا ميكرد. كمكم ميتوانست بخيههاي آنها را تشخيص دهد، همانطور كه خطوط چهرهی يار كمكم براي كسي آشنا ميشود. او آنها را مانند دو عكس نمونه يكي پس از ديگري بررسي ميكرد. ولي راضي به انتخاب نميشد. اندكاندك درد شديدی كه در آغاز با ياد همسر از دست رفته قلبش را ميفشرد، در نهايت به آرامشي نامطمئن مبدل گرديد. او مانند كسي ميزيست كه به همه چيز پشت پا زده و تنها از سر عادت زندگي ميكند. آن دو نيمپيكر خرد شده كه جاي يار دلبندش را گرفته بودند، هرگز هر دو با هم محبوب او نبودند، بلكه افكار او مدام از يكي به ديگري ميرفت. گويي روحش مانند جسم سیالی در قلیان بود. زن، هر دو را به چشم آدمكهاي قرمز خود مينگريست و همين عروسكهاي بياهميت بودند كه وجود او را پر ميكردند. آنها روي تختهاشان نشسته، به يك حالت پيپ ميكشيدند و حلقههاي دود را بيرون ميدادند و همزمان فريادهاي نامفهومي سر ميدادند. مثل عروسكهاي خيمه شب بازي عظيمالجثهاي بودند كه از خاورزمين آورده باشند. عروسكهايي با نقاب قرمز كه از آن سوي درياها آمدهاند. موجوداتي كه حياتي ذيشعور به آنها جان بخشيده است، موجوداتي كه قبلاً آدم بودهاند. آنها ميمونهاي او بودند. دو دوست قرمز رنگ او، همسران كوچك او، مردان سوخته، پيكرهاي بيروان، عروسكهاي گوشتالو، سرهاي حفرهدار، كلههاي بيمغز و چهرههاي خونآلود او. او به هر دوشان به نوبت رسيدگي ميكرد، پتوشان را مرتب ميكرد، ملحفههاشان را زير تخت ميزد، شرابشان را هم ميزد و نانشان را تكه ميكرد. او آنها را از وسط اتاق، از دو طرف، راه ميبرد و وادارشان ميكرد روي كف اتاق بپرند. با آنها بازي ميكرد و اگر عصباني ميشدند با كف دست از خود ميراندشان. آنها با يك نوازش زن، مانند دو سگ ديوانه خود را به كنار او ميرساندند و با يك حركت خشن او، به حالت تعظيم، مثل جانوران توبهكار سر جاشان ميماندند. آنها خود را به او ميماليدند و از او آب نبات گدایی ميكردند. هر دوشان قدحهاي چوبي داشتند و هر از گاه بادهگساري ميكردند و با نقابهاي سرخشان عربدهی شادي ميكشيدند.
آن دو سر، ديگر مانند گذشته زن كوچكاندام را ناراحت نميكردند. ديگر مانند دو نقاب قرمز بر دو چهرهی آشنا كنجكاوي او را برنميانگيختند. او هر دو را به يك اندازه دوست داشت و برايشان كودكانه لب غنچه ميكرد. ميگفت: عروسكهام خوابند. مردهام دارند قدم ميزنند. برايش معنا نداشت كه از طرف بيمارستان بيايند و بپرسند كداميك را ميخواهد نگه دارد. سؤال چرندي بود: انگار از او بخواهند شوهرش را دو نيمه كند.
او آنها را دعوا ميكرد، همانطور كه كودكان، عروسكهاي بدجنس خود را دعوا ميكنند. به يكيشان ميگفت: ميبيني گُرگك من، برادرت شرور است، مثل يك ميمون بد است، من صورتش را به سمت ديوار چرخاندم و تا معذرت نخواهد او را بر نميگردانم. سپس با خندهاي كوتاه آن پيكر مفلوك را كه با ملايمت به توبه وادار كرده بود، برميگرداند و دستانش را ميبوسيد. او گهگاه حتي بخيههاي چندشآورشان را نيز ميبوسيد و سپس لحظاتي بعد در خفا لبها را جمع كرده دهانش را پاك ميكرد. آن وقت تا جايي كه ميتوانست ميخنديد.
با اين حال، کمکم به يكي از آن دو كه آرامتر بود بيشتر خو كرده بود. البته ناخودآگاه. زيرا اميدي به بازشناسي شوهرش نداشت. او يكي را مانند حيوان محبوبي كه نوازشش لذت بيشتري داشته باشد بر ديگري ترجيح داد و وي را بيشتر مورد نوازش خود قرار داده، بوسههاي عاشقانهتري نثارش كرد. بيچهرهی ديگر، به تدريج افسرده شد. احساس ميكرد حضور زن در اطراف او كمتر شده. او اغلب خميده و سر در گريبان، مانند پرندهاي بيمار بر تخت خود افتاده بود. او ديگر سيگار نميكشيد. حال آنكه ديگري، بيخبر از درد او، دود خاكستری را به سينه ميبرد و آن را همراه با صداهاي گوشخراش از همه شكافهاي صورتك قرمز گونش بيرون ميداد. وقتی زن به شوهر افسردهاش رسيدگي ميكرد دليل افسردگي او را نميفهميد. سر به سينهاش ميگذاشت و هقهق كنان از درون ميگريست. نالهاي خفه از تنه مرد بلند ميشد. در قلب تيره و تار او جنگ حسادت سرگرفته بود. حسادتي حيواني كه زاييدهی احساسات و شايد خاطرات مبهم زندگي گذشته بود. زن برايش مانند يك بچه لالايي ميخواند و دست خنكش را روي سَر گرم و سوزان او ميگذاشت و او را آرام ميكرد. وقتي متوجه شد كه مريض است از چشمان خندانش قطرات درشت اشك بر روي آن چهره ی خاموش فروريخت. اما زود دستخوش تشويشي جانسوز شد. زيرا احساس مبهمي به او گفت كه آن حركات را در گذشته در يك بيمار ديده است. گمان كرد آن حركاتِ ديرآشنا را ميشناسد. طرز قرار گرفتن آن دستهاي استخواني، به طور مبهم دستهايي مشابه را به يادش ميآورد كه زماني برايش عزيز بود. دستهايي كه ملحفههاش را پيش از به وجود آمدن آن شكاف عميق در زندگياش، لمس كرده بود.
نالههاي آن متروك بينوا دل او را به درد آورد. بعد مردد و مضطرب، دوباره به آن دو سر بيچهره خيره شد. آنها ديگر دو عروسك ارغواني نبودند. بلكه يكي بيگانه و ديگري شايد نيمهی ديگر او بود. وقتي بيمار مُرد همه اندوه او از نو زنده شد. احساس ميكرد به راستي همسر خود را از دست داده است. با نفرت به سوي بيچهرهی دوم دويد. ولي ترحمي كودكانه بر او عارض شد و در برابر آن آدمك فلكزده و سرخرو كه صداش بلند بود و شاد و خرم سيگار ميكشيد، متوقف ماند.
پی نوشت:
۱. Marcel Schwob
۲. Vies imaginaries
۳. Le livre de Monelle
۴ .Coeur double
۵ . Les Sans - gueule
داستان یك خاله بیچاره
هاروكی موراكامی / ترجمه: فرشید عطایی
ویرایش: وحید پاکطینت
همه چیز در یك بعدازظهر بسیار زیبای روز یكشنبه در ماه ژوئیه شروع شد. درست اولین یكشنبه ماه ژوئیه. دو سه تكّه ابر سفید و كوچك در دوردست آسمان مانند علائم سجاوندی بودند كه با دقت بسیار نوشته شده باشند. نور خورشید بیهیچ مانعی بر تمام دنیا میتابید. در این پادشاهی ماه ژوئیه، حتی پوشش نقرهای رنگ یك شكلات كه روی چمنزار پرتاب شده بود، مثل كریستالی در ته یك دریاچه با غرور میدرخشید. اگر برای مدت طولانی به این منظره نگاه میكردی میدیدی كه نور خورشید یك نوردیگر را در بر میگیرد. مثل جعبههای تو در توی چینی. نور داخلی، به نظرمیرسید از ذرات بیشمار گَردِهی گُلها درست شده. ذراتی كه در آسمان معلق و تقریباً بیحركت بودند و به آرامی روی سطح زمین مینشستند. با یكی از دوستانم رفته بودم برای قدم زدن. سر راه كنار یك پلازا (میدان) كه آن سوتر از گالری نقاشی یادبود «می جی» قرار داشت. توقف كردیم. نزدیك آبگیر نشستیم و دو تا یونیكورن برنزی را تماشا كردیم كه در ساحل رو بهرو ایستاده بودند. نسیم برگ درختان بلوط را به حركت در میآورد و چینهای كوچكی بر سطح آبگیرمیانداخت. زمان، گویی مثل نسیم در حركت بود. شروع میشد و متوقف میشد. متوقف میشد و شروع میشد. قوطیهای سودا از میان آب زلال آبگیر میدرخشیدند. مثل ویرانههای یك شهر گمشده. آنجا كه بودیم، آدمهای متفاوتی از جلومان رد شدند. یك تیم سافت بال كه لباسهای یكدست پوشیده بودند. پسری سوار بردوچرخه. پیرمردی كه سگ خود را میگرداند و یك خارجی جوان كه شلوارك ورزشی پاش بود. از یك رادیوی بزرگ بر روی چمن صدای موسیقی شنیدیم. ترانهای دلنشین از عشقی از دست رفته. با خودم گفتم این ترانه را قبلاً شنیدهام. ولی از این بابت مطمئن نبودم. شاید فقط شبیه یكی از ترانههایی بود كه قبلاً شنیده بودم. میتوانستم نور خورشید را روی بازوی برهنه خود حس كنم. تابستان در اینجا بود.
نمیدانم چرا یك خاله بیچاره در یك بعد از ظهر یكشنبه باید قلب مرا تسخیر كند. در آن حوالی هیچ خاله بیچارهای دیده نمیشد. هیچ چیزی نبود كه باعث شود من یك خاله بیچاره را در ذهنم تصوّر كنم. ولی یك خاله بیچاره به ذهنم آمد و بعد رفت. كاش حتی شده یك صدم ثانیه در ذهنم میماند. وقتی رفت یك خلاء عجیب به شكل یک انسان، پشت سر خود باقی گذاشت. مثل این بود كه كسی به سرعت از كنار پنجرهای رد شده باشد. به طرف پنجره دویدم و سرم را از پنجره كردم بیرون. ولی كسی آنجا نبود. یك خاله بیچاره. موضوع را با دوستم در میان گذاشتم تا ببینم او چه میگوید: میخواهم چیزی درباره یك خاله بیچاره بنویسم.
دوستم با كمی تعجب گفت: یك خاله بیچاره؟ حالا چرا یك خاله بیچاره؟
خودم هم نمیدانستم چرا. تمام چیزهایی كه مرا به خود جذب میكردند برایم غیر قابل فهم بودند. مدتی چیزی نگفتم. فقط انگشتانم را كشیدم روی آن خلاء درونم كه به شكل بدن یك انسان بود.
دوستم گفت: بعید میدانم كسی دوست داشته باشد داستان یك خاله بیچاره را بخواند.
گفتم: آره. حق با تو است. داستان جالبی برای خواندن نمیشود.
ـ خب، پس برای چه میخواهی چنین داستانی بنویسی؟
گفتم: با كلمات نمیتوانم خیلی خوب بیانش كنم. برای اینكه توضیح بدهم چرا میخواهم داستانی درباره یك خاله بیچاره بنویسم، باید خود داستان را بنویسم. وقتی نوشتن داستان تمام شد دیگر لازم نیست توضیح بدهم كه چرا میخواهم همچین داستانی بنویسم. یا اینكه باز هم لازم است كه توضیح بدهم؟
دوستم پرسید: توی فامیل خاله فقیر داری؟
گفتم: حتی یكی هم ندارم.
ـ خب، من دارم. دقیقاً هم یكی. حتی چند سال هم با او زندگی كردم.
به چشمهای دوستم نگاه كردم. مثل همیشه آرام بودند.
دوستم ادامه داد: ولی دلم نمیخواهد در موردش بنویسم. دلم نمیخواهد حتی یك كلمه درباره آن خالهام بنویسم.
در این لحظه، ترانهای دیگر از رادیو پخش شد. این ترانه خیلی شبیه ترانه اولی بود. اما اصلاً به گوشم آشنا نبود.
ـ تو حتی یك خاله فقیر هم نداری ولی میخواهی داستانی درباره یك خاله فقیر بنویسی. در حالی كه من خاله فقیر دارم. ولی دوست ندارم در موردش بنویسم.
سرم را تكان دادم: علتش را نمیدانم.
دوستم سرش را كمی تكان داد ولی چیزی نگفت. در حالی كه به من پشت كرده بود انگشتهای ظریفش را فرو کرد توجریان آب. گویی سؤال من از انگشتهایش پایین میرفت و به طرف شهر ویران شدهای میلغزید كه زیر آب بود.
ـ نمی دانم چرا. نمی دانم چرا. نمی دانم چرا.
دوستم گفت: حقیقتش را بگویم یك چیزهایی در مورد خاله بیچارهام هست كه دوست دارم به تو بگویم. ولی اصلاً نمیتوانم كلمات مناسب را پیدا كنم. نمیتوانم این كار را بكنم چون یك خاله فقیر را میشناسم. لبش را گاز گرفت و ادامه داد: سخت است. خیلی سختتر از آنچه بخواهی فكرش را بكنی. یونیكورنهای برنزی را یكبار دیگر نگاه كردم. سمهای جلوییشان بیرون بود. طوری كه انگار اعتراض میكردند كه چرا زمان آنها را جا گذاشته. دوستم انگشتهای خیس خود را با لبهی پیراهنش خشك كرد و گفت:
تو میخواهی درباره یك خاله فقیر بنویسی. نمیدانم تو كه خاله فقیر نداری میتوانی از پس این كار بر بیایی یا نه. آه طولانی و عمیقی كشیدم.
دوستم گفت: معذرت میخواهم.
گفتم: نه، اشكالی ندارد. احتمالاً تو راست میگویی.
كه راست هم میگفت. آه. مثل اشعار یك ترانه. شاید شما هم در فامیل خاله فقیر نداشته باشید. كه این یعنی یك نقطه اشتراك. ولی حداقل یك خاله بیچاره را در عروسی كسی كه دیدهاید.
همانطور كه تو قفسه هر كتابخانهای كتابی هست كه كسی نخوانده و تو هر كمدی پیراهنی هست كه كسی به تن نكرده. هر مجلس عروسیای هم یك خاله فقیر دارد.
هیچ كس دردسر معرفی كردن او را به خود نمیدهد. هیچ كس با او صحبت نمیكند. هیچ كس از او برای سخنرانی درعروسی دعوت نمیكند. او فقط پشت میز مینشیند. مثل یك بطری شیر خالی. در حالی كه غمگین آنجا نشسته و سوپش را ذره ذره هرت میكشد. سالادش را با چنگال ماهیخوری میخورد و وقتی بستنی میآورند او تنها كسی است كه قاشق ندارد.
هر بار كه آلبوم عروسی را نگاه میكنند عكس آن خاله بیچاره را هم میبینند. تصویر او مثل یك جنازه غرقشده، شادیبخش است.
ـعزیزم، این زنه که تو ردیف دوم عینك زده كی است؟
شوهر جوان میگوید: بیخیال. هیچكس نیست. خالهام است. یك خاله بیچاره.
اسمش را نمیگوید. فقط میگوید یك خاله بیچاره. البته همه نامها ناپدید میشوند. كسانی هستند كه در همان لحظه مرگشان اسمشان محو میشود. كسانی هستند كه مثل یك تلویزیون كهنه فقط برفك نشان میدهند. تا اینكه كاملاً میسوزند. و كسانی هستند كه قبل از اینكه بمیرند اسمشان محو میشود. یعنی خالههای بیچاره. من خودم گاهی مثل این خاله بیچاره، بیاسم میشوم. پیش میآید كه در شلوغی یك ایستگاه قطار یا فرودگاه، مقصدم، اسمم، و نشانیام را فراموش كنم. ولی این وضع خیلی طول نمیكشد. حداكثر پنج یا ده ثانیه و گاهی نیز آن اتفاق رخ میدهد. كسی میگوید: اصلاً اسمت یادم نمیآید.
ـ مسئلهای نیست. خودت را ناراحت نكن. به هر حال اسم من آنقدرها هم اسم نیست.
اشاره میكند به دهان خود و میگوید: به خدا نوك زبانم است.
احساس میكنم زیر خاك چالم كردهاند و نصف پای چپم بیرون مانده. مردم از رو پای چپم رد میشوند و بعد هم عذرخواهی میكنند. به خدا نوك زبانم است.
اسامی گم شده كجا میروند؟ احتمالش خیلی كم است كه در هزار توی یك شهر دوام بیاورند. با این حال ممكن است اسامیای باشند كه دوام بیاورند و راه خود را به سوی شهر اسامی گمشده پیدا كنند و در آنجا جامعه كوچك و آرامی تشكیل دهند. شهری كوچك كه بر تابلوی ورودی آن نوشته شده:
ورود ممنوع مگر به دلیل كار.
آنهایی كه بدون داشتن كاری به این شهر میآیند تنبیه میشوند. تنبیهی كوچك و مناسب.شاید به همین دلیل تنبیه كوچكی برای من در نظر گرفتند. یك خاله فقیر و كوچك به پشت من چسبیده بود. اولین باری كه فهمیدم این خاله بیچاره به پشتم چسبیده اواسط ماه اوت بود. بدون اینكه اتفاق خاصی بیفتد فهمیدم به پشتم چسبیده. همینجوری یکروز احساس كردم به پشتم چسبیده. من خاله فقیری را بر پشت داشتم. احساس ناخوشایندی نبود. چندان وزنی نداشت. نفسش بوی بد نمیداد. فقط چسبیده بود به پشتم. مثل یك سایه. مردم حتی برای دیدن او بر پشتم مجبور بودند به خودشان فشار بیاورند. گربههایی كه در آپارتمان من بودند چند روز اول با شك و تردید او را نگاه میكردند. ولی همین كه فهمیدند او نقشه قلمروشان را نكشیده با او كنار آمدند.
او بعضی از دوستانم را مضطرب و عصبی میكرد. مثلاً با دوستان که مینشستیم پشت یك میز و نوشیدنی میخوردیم، او ازسر شانهام نگاهمان میكرد. یكی از دوستانم گفت: اعصابم را خرد میكند.
ـ خودت را ناراحت نكن. او سرش به كار خودش است. كاری به كار كسی
ندارد.
ـ متوجهم. ولی نمیدانم... آدم را افسرده میكند.
ـ پس سعی كن نگاهش نكنی.
ـ آره، به نظرم همین كار را باید بكنم.
بعد هم آهی میكشد. برای این كه چنین چیزی رو پشتت داشته باشی كجا باید بروی؟
ـ من برای اینكه او رو پشتم باشد هیچجا نرفتم. فقط درباره یك سری
چیزها فكر كردم. همین.
دوستم سرش را تكان داد و یكبار دیگر آه كشید و گفت: فكر كنم متوجه
منظورت شده باشم. تو شخصیتت این جوری است. همیشه همینطوری بودی.
ـ اهوم!
بدون اینكه اشتیاقی نشان بدهیم، نوشیدنی مان را خوردیم.
من گفتم: بگو ببینم چه چیزش افسردهكنندهست؟
ـ نمیدانم. مثل این است كه مادرم مرا زیر نظر داشته باشد.
طبق آنچه دیگران میگفتند ـ چون نمیتوانستم خودم او را ببینم ـ چیزی كه بر پشتم قرار داشت یك خاله فقیر با یك فرم ثابت نبود. انگار فرم بدن او بسته به شخصی كه او را زیر نظر میگرفت تغییر میكرد.
انگار كه اثیری باشد. او برای یكی از دوستانم شبیه به سگش بود كه پاییز پارسال از سرطان
مری مرده بود.
ـ البته دیگر آخرهای عمرش بود. پانزده سال زندگی كرده بود. ولی
حیوانکی خیلی بد مرد.
ـ سرطان مری؟
ـ آره. خیلی درد دارد. فقط زوزه میكشید. هرچند آخرها دیگر صدایش را از دست داده بود. میخواستم بخوابانمش ولی مادرم نمیگذاشت.
ـ برای چه؟
ـ نمیدانم. تا دو ماه سگه را با لوله تغذیه زنده نگه داشتیم. توی
انبار بود. چه بوی گندی برداشته بود. برای لحظهای سكوت كرد.
ـ زیاد هم سگ مالی نبود. از سایه خودش هم میترسید. هر كس بهش نزدیک میشد پارس میكرد. واقعاً حیوان به درد نخوری بود. خیلی سر و صدا میكرد. گری هم داشت. سرم را تكان دادم.
ـ باید به جای سگ جیرجیرك میشد. این طوری میتوانست آنقدر سر و صدا كند تا نفسش در بیاد. سرطان مری هم نمیگرفت. ولی او هنوز بر پشتم بود. سگی با یك لوله پلاستیكی آویزان از دهانش. خاله فقیر من، برای یك دلال معاملات ملكی كه آشنای من هم بود به یكی از معلمهای دوره ابتداییاش میمانست. در حالی كه با یك حوله ضخیم عرق صورتش را پاك میكرد، گفت:
احتمالاً سال 1950 بود. اولین سال جنگ كُره و ژاپن. دو سال پشت سر هم معلم ما بود. انگار الان باز هم مثل قدیمها دارم میبینمش. البته نه اینكه دلم برایش تنگ شده. كاملاً فراموشش كرده بودم. آن طوری كه او به من چای تعارف كرد فهمیدم خیال كرده من فامیل خانم معلم دوران بچگیاش هستم.
ـ زندگی غمانگیزی داشت. همان سالی كه ازدواج كرد شوهرش را به خدمت فرستادند. شوهره سوار یك كشتی حمل و نقل شده بود كه یكهوبومب! احتمالاً سال 1943 بود. خانم معلم ما هم بعد از آن حادثه فقط تو مدرسه درس داد. تو حمله هوایی سال 1944 بد جوری آسیب دید. سمت چپ صورتش تا دستش سوخت. بعد هم با دستش نشان داد از كجا تا كجا. بعد فنجان چای خود را سر كشید و دوباره عرق صورتش را پاك كرد و ادامه داد: زن بیچاره. قبل از آن حادثه، زن زیبایی بود. آن حادثه شخصیتش را هم تغییر داد. اگر الان زنده باشد باید هشتاد سالی داشته باشد. دوستانم یكییكی از من دور شدند. مثل دندانههای شانهای كه یكییكی بیفتند. میگفتند: آدم بدی نیست، ولی من دوست ندارم هر وقت كه او را
میبینم، مادر پیر و افسردهام، یا سگی كه از سرطان مری مرده بود یا خانم معلمی كه زخم ناشی از سوختگی بر صورتش بود بیاید جلو چشمهام. كمكم داشتم حس میكردم تبدیل شدهام به صندلی یك دندانپزشك. كسی از صندلی دندانپزشك نفرت ندارد با این حال همه از آن گریزانند. اگر در خیابان به دوستانم بر میخوردم آنها بلافاصله به بهانهای از من فرار میكردند. یكی از دوستهام با دشواری و صداقت اعتراف كرد: نمیدانم. این روزها گشتن با تو كار خیلی سختی شده. به نظرم اگه با یک جا چتری پشتت را بپوشونی وضع خیلی بهتر میشود.
در حالیكه دوستانم از من فراری بودند، خبرنگارها هیچوقت دست از سرم بر نمیداشتند. هر دو روز سر و كلهشان پیدا میشد. از من و خاله عكس میگرفتند. وقتی هم عكس خاله واضح نمیافتاد شاكی میشدند. مدام از من سؤالهای بیمعنی میکردند. اوایل امیدوار بودم اگر با آنها همكاری كنم آنها میتوانند من را به كشف یا توضیح تازهای در مورد خاله بیچاره برسانند، ولی آنها فقط مرا خسته و فرسوده كردند. یكبار در یك برنامه تلویزیونی صبحگاهی من را نشان دادند. ساعت شش صبح مرا از تختم بیرون كشیدند. من را با ماشین به یك استودیوی تلویزیونی بردند. برایم قهوه وحشتناكی ریختند. آدمهای غیر قابل درك، دور تا دورم میدویدند و كارهای غیر قابل درك انجام میدادند. به فكر فرار افتادم. ولی تا بیایم بجنبم، به من گفتند وقتش شده.
مجری برنامه كه یك عوضی بد اخلاق و ازخود راضی بود كه هیچ كاری انجام نمیداد جز اینكه به همكاران خود بتوپد، همین كه دوربینها به كار افتادند و چراغ قرمز شروع شد سراپا لبخند و هوش و درایت شد همان آدم خوب میانسال مورد علاقه شما. رو به دوربین گفت: و اكنون نوبت میرسد به برنامه هر روز صبح شما:
تازه چه خبر؟
مهمان امروز ما آقای ... است. او یك روز به طور ناگهانی متوجه شد كه یک خاله بیچاره بر پشت خود دارد. این یك مشكل عادی نیست و برای كسی تا حالا چنین چیزی پیش نیامده. بنابراین من در اینجا از مهمانمان میخواهم بپرسم كه چگونه این اتفاق برایش رخ داد و تاكنون با چه مشكلاتی مواجه شده است. بعد رو كرد به من و پرسید: آیا از اینكه یك خاله بیچاره را بر پشت خودت داری احساس ناراحتی میكنی؟
من گفتم: نه. اصلاً احساس ناراحتی نمیكنم. او وزنش زیاد نیست و مجبور نیستم به او غذا بدهم.
ـ هیچ احساس كمر درد نداری؟
ـ نه، به هیچ وجه!
ـ كی فهمیدی به پشتت چسبیده؟
ماجرای آن بعدازظهری كه به كنار آبگیر رفته بودم و یونیكورنها را تماشا كردم برایش تعریف كردم. ولی ظاهراً متوجهِ حرفهای من نشد.
سینهاش را صاف كرد و گفت: یعنی به عبارت دیگر تو كنار آبگیر نشسته بودی و او هم در آبگیر مخفی شده بود و بعد یكهو پرید مالك پشتت شد. درسته؟
سرم را به نشانه جواب منفی تكان دادم و گفتم نه. اینطور نبود. چگونه اجازه داده بودم كه مرا به چنین جایی بیاورند؟ آنها فقط دنبال شوخی و داستانهای وحشتناك بودند.
سعی كردم توضیح بدهم: این خاله بیچاره، روح نیست. او در هیچ جا پاورچین پاورچین راه نمیرود. و مالك كسی هم نیست. این خاله بیچاره فقط كلمه است. فقط كلمه. كسی چیزی نگفت. باید بیشتر توضیح میدادم.
ـ یك كلمه مثل الكترودی است كه به ذهن متصل باشد. اگر مدام یك محرك را به درون آن بفرستی مطمئناً واكنش و تاْثیری از خود نشان خواهد داد.
واكنش هر فردی البته متفاوت خواهد بود. واكنش من چیزی مثل وجود مستقل است. چیزی كه من به پشتم چسباندهام در واقع عبارت خاله بیچاره است. فقط دو كلمه. نه معنایی دارد و نه فرم فیزیكیای. اگر قرار بود اسمی روی آن بگذارم بهش میگفتم تابلوی تجسمی. یا همچین چیزی.
به نظرم رسید مجری گیج شده است. گفت: «تو میگویی كه هیچ معنا و فرمی ندارد ولی ما میتوانیم خیلی واضح و مشخص چیزی را روی پشتت ببینیم. . . یك تصویر واقعی بر پشتت. این تصویر برای همه ما معنیدار است.»
شانه بالا انداختم و گفتم: البته. خب؛ این كاركرد نشانهها است. در این هنگام دستیار مجری، كه زن جوانی بود به امید اینكه جو را كمی آرام كند وارد بحث شد: خب پس با این حساب شما هر وقت اراده كنید میتوانید این تصویر یا موجود یا هر چیزی كه هست را از پشتتان بردارید.
گفتم: نه. نمیتوانم. وقتی چیزی به وجود میآید چه من بخواهم چه نخواهم، به وجود خود ادامه میدهد. درست مثل یك خاطره است. خاطرهای که میخواهی فراموشش كنی ولی نمیتوانی.
زن، همچنان به حرفهای خود ادامه داد. ظاهراً مجاب نشده بود: این فرایندی كه شما به آن اشاره میكنید، اینكه یك كلمه را به نمادی تجسمی تبدیل کردهاید... آیا من هم این كار را میتوانم انجام بدهم؟
ـ نمیدانم اگر شما این كار را بكنید تا چه حد كارایی دارد. ولی از نظر اصول حتی شما هم میتوانید دست به این كار بزنید.
در این لحظه مجری اصلی برنامه وارد بحث شد. میخواهید بگویید كه من اگر كلمه تجسمی را هر روز مدام تكرار كنم تصویر كلمه تجسمی ممكن است برپشتم ظاهر شود؟
من ماشینوار حرف قبلیام را تكرار كردم: اصولاً این اتفاق، حداقل ممکن است رخ بدهد.
نور لامپهای رنگپریده و هوای تهویه نشده استودیو کمکم باعث سر دردم میشد.
مجری برنامه با جسارت گفت: كلمه تجسمی چه شكلی است؟
با گفتن این حرف بعضی از حاضران در استودیو خندیدند.
گفتم نمیدانم. دلم نمیخواست در این مورد فكر كنم. همین خاله بیچاره برای هفت پشتم بس بود. هیچ كدام آنها به این مسئله اهمیت نمیدادند.
تنها چیزی كه برای آنها اهمیت داشت داغ نگه داشتن بحث بود تا آگهی بازرگانی بعدی. كل جهان یك نمایش مضحك است. از درخشش یك استودیوی تلویزیونی تا تیرگی پراندوه كلبه یك معتكف در جنگل. همه به یك چیز میانجامند. من با راه رفتن در این دنیای دلقكوار، در حالیكه این خاله بیچاره را بر پشت خود داشتم بزرگترین دلقك عالم بودم. شاید حق با آن دختره بود:
اگر یك جا چتری میگرفتم كارم راحتتر میشد. میتوانستم هر ماه دو باررنگ تازهای به آن بزنم و آن را با خودم به مهمانی ببرم. مثلاً یكنفر میگفت: خیل خب! جا چتریات اینبار صورتی است! من هم جواب میدادم: آره. هفته بعد میخواهم رنگ سبز به آن بزنم.
ولی متأْسفانه آنچه من بر پشتم داشتم یك جا چتری نبود. بلكه خالهای بیچاره بود. با گذشت زمان مردم دیگر به من و خاله بیچارهای كه بر پشتم بود علاقهای نشان ندادند. حق با دوستم بود: هیچ كس علاقهای به یك خاله بیچاره ندارد.
دوستم گفت: تو را در تلوزیون دیدم.
در كنار همان آبگیر نشسته بودیم. سه ماه بود كه او را ندیده بودم. اوایل پاییز بود. زمان با سرعت بسیار زیادی گذشته بود. هرگز پیش نیامده بود این همه مدت بگذرد و همدیگر را ندیده باشیم.
ـ یك كم خسته به نظر میرسیدی.
ـ آره. خسته بودم.
ـ ولی خودت نبودی.
سرم را تكان دادم. درست میگفت. من خودم نبودم.
دوستم مدام یك سویی شرت را روی زانوهاش تا میکرد و بعد، از هم باز میكرد.
ـ پس بالاخره موفق شدی خاله بیچارهات را گیر بیندازی.
ـ آره.
لبخند زد. او داشت سویی شرت را كه روی زانوانش قرار داشت نوازش میكرد. طوری كه انگار گربهای را نوازش میكرد.
ـ آیا الان بهتر دركش میكنی؟
گفتم: به گمانم. یك كم.
ـ آیا این قضیه كمكت كرده كه چیزی بنویسی؟
سرم را تكان كوچكی دادم گفتم: نُچ! اصلاً! مسئله این است كه اصلاً حس
و حال نوشتن را ندارم. شاید دیگر هیچ وقت نتوانم بنویسم. دوستم برای لحظاتی سكوت كرد.
سرانجام گفت: یك فكری دارم. چند تا سؤال از من بپرس. سعی میكنم كمكت كنم.
ـ بهعنوان شخصی كه راجع به خاله بیچاره اطلاعات دارد؟
لبخندی زد و گفت: آها. پس شروع كن. من همین الان احساس میكنم كه دوست دارم به سؤالاتی درباره این خاله بیچاره جواب بدهم. ممكن است بعدش دیگرهرگز تمایلی به این كار نداشته باشم. نمیدانستم از كجا شروع كنم.
گفتم: بعضی وقتها از خودم میپرسم چه جور آدمهایی به یك خاله بیچاره تبدیل میشوند. آیا بهصورت یك خاله بیچاره به دنیا میآیند؟ و یا اینكه برای تبدیل شدن به یك خاله بیچاره به شرایط خاصی نیاز است؟ آیا نوعی ویروس خاصی هست كه آدم را به یک خاله بیچاره تبدیل میكند؟
دوستم سر خود را چندینبار تكان داد. طوری كه انگار بگوید سؤالهای خیلی خوبی پرسیدهام.
گفت: جوابش هر دو موردی است كه گفتی. خالههای بیچاره از یك نوع هستند.
ـ از یك نوع؟
ـ آها. خب! ببین! یك خاله بیچاره شاید در كودكی هم یك خاله بیچاره بوده. شاید هم نبوده. اصلاً هم مهم نیست. برای هر چیزی در دنیا میلیون ها دلیل وجود دارد. میلیونها دلیل برای مردن و میلیونها دلیل برای زندگی كردن. میلیونها دلیل برای دلیل آوردن. دلایلی سهلالوصول. ولی دلیلی كه دنبالش هستی یكی از این دلایل نیست. هست؟
ـ نه. فكر نمیكنم.
ـ او وجود دارد. همین. خاله بیچاره تو وجود دارد. تو باید با این واقعیت كنار بیایی. او وجود دارد. یك خاله بیچاره همین جوری است. وجود او دلیل او است. درست مثل ما. ما در این لحظه در این مكان وجود و حضور داریم بدون هیچ دلیل یا علت خاصی.
مدتها كنار آبگیر نشستیم. هیچ كدام نه حركتی میكردیم و نه حرفی میزدیم. نور شفاف آفتاب پاییز بر صورت دوستم سایه میافكند. گفت: خب، نمیخواهی از من بپرسی بر پشتت چه میبینم؟
ـ چه میبینی؟
لبخندزنان گفت: هیچ چیز. فقط تو را میبینم.
گفتم: متشكرم.
زمان البته همه را به زیر میكشد. ولی كتكی كه بیشتر ما میخوریم به طرز وحشتناكی لطیف است. تعداد خیلی كمی از ما متوجه میشویم كه داریم كتك میخوریم. ولی در وجود یك خاله بیچاره، ما در واقع میتوانیم شاهد ظلم زمان باشیم. زمان، خاله بیچاره را مثل گرفتن آب یك پرتقال چلانده است. آنقدر كه دیگر یك قطره آب هم باقی نمانده. چیزی كه باعث میشود من به این خاله بیچاره علاقه مند باشم كامل بودن او است. كمال مطلق او.
او مثل جسدی است كه تو یك یخچال طبیعی گیر افتاده باشد. یك یخچال طبیعی بسیار بزرگ كه یخ آن مثل فلز است. فقط ده هزار سال تابش آفتاب میتوانست چنین یخچال طبیعیای را آب كند. ولی هیچ خاله بیچارهای نمیتواند ده هزار سال زندگی كند. او باید با كمال خود زندگی كند. با كمال خود بمیرد. و با كمال خود به خاك سپرده شود.
اواخر پاییز بود كه خاله بیچاره از پشتم رفت. یاد چند نوشته افتادم كه میبایست قبل از زمستان كاملشان میكردم. در حالیكه خاله بیچاره را برپشت داشتم، سوار یكی از قطارهای حومه شدم. قطار مثل تمام قطارهای مخصوص حومه خالی از مسافر بود. بعد از مدتها این اولین بار بود كه به خارج از شهر داشتم سفر میكردم و من از تماشای عبور مناظر از برابر چشمانم لذت میبردم. هوا صاف و تمیز بود و تپهها سبز بودند. اینجا و آنجا، در امتداد ریل درختچههایی بود با تمشكهای سرخ و براق.
به هنگام بازگشت در آن سوی راهرو قطار، زن لاغر سی و پنج شش سالهای به همراه دو بچهاش نشسته بود. بچه بزرگتر، دختری با لباس ملوانی و یک كلاه نمدی خاكستری با روبانی قرمز كه یونیفورم مخصوص كودكستان بود. درسمت چپ مادرش نشسته بود و در سمت راست مادر، پسركی حدوداً سه ساله. مادر و بچههایش چیز خاصی نداشتند كه توجهام را جلب کند.
قیافه و لباسشان بینهایت معمولی بود. مادر بسته بزرگی در دست داشت. خسته به نظر میرسید. ولی بیشتر مادرها خسته به نظر میرسند. من اصلاً متوجه سوار شدن آنها نشده بودم. مدتی نگذشت كه سر و صداهای دختر كوچولو از آن سوی راهرو قطار به گوشم رسید. در صدای دخترك اضطراری دال بر التماس وجود داشت. بعد هم صدای مادر را شنیدم كه به دخترك گفت: گفتم توی قطار آرام بنشین! او مجلهای را جلو خود باز كرده بود و تمایلی نداشت كه نگاه خود را از آن بگیرد.
دخترك گفت: ولی آخر مامان، نگاه كن با كلاه من دارد چه كار میكند.
ـ دهنت را ببند!
دخترك انگار میخواست چیزی بگوید، ولی كلمات خود را فرو بلعید. پسرك داشت به كلاه چنگ میانداخت و آن را به قصد پاره كردن میكشید. دخترك دست دراز كرد تا كلاه خود را از دست برادرش قاپ بزند ولی پسرك خود را عقب كشید تا دست خواهرش به كلاه نرسد. دخترك كه چیزی نمانده بود بزند زیر گریه گفت: دارد كلاه من را پاره میكند.
مادر، نگاه خود را از مجله گرفت و با نگاهی از سر آزردگی، دستش را دراز كرد تا كلاه را از دست پسر بگیرد. ولی پسر دو دستی به كلاه چسبیده بود. مادر به دختر گفت: بگذار یك خرده با آن بازی كند. خودش خسته میشود.
دختر به نظر نمیرسید كه از این حرف مادر خود راضی شده باشد. ولی چیزی هم در جواب مادرش نگفت. لبان خود را غنچه كرد و به كلاه خود كه در دست برادرش بود زل زد. پسر كه بیتفاوتی مادر را دید شروع كرد به كندن روبان قرمز كلاه. معلوم بود که میداند با این كار خود خواهرش را به طرز دیوانهواری عصبانی میکند. من هم از دیدن این صحنه به طرز دیوانهواری عصبانی شده بودم. آماده بودم كه به طرف پسرك بروم و آن كلاه را از دستش بگیرم. دختر بدون اینكه چیزی بگوید به برادر خود زل زد. ولی معلوم بود كه نقشهای در سر دارد. دختر ناگهان از جایش بلند شد و كشیدهای به
پسرك زد. بعد هم در میان حیرت زدگیای كه از این عمل دختر ایجاد شده بود، كلاهش را از دست پسر گرفت و رفت روی صندلی خودش نشست. دختر این كار را آنقدر سریع انجام داد كه مادر و پسر بعد از گذشت لحظهای فهمیدند چه اتفاقی افتاده. در این لحظه پسر گریه سر داد و مادر هم زانوی دخترك را زد و بعد هم سعی كرد پسر را آرام كند. ولی پسر همچنان گریه میكرد.
دخترك گفت: ولی آخر مامان، او داشت كلاه من را پاره میكرد.
مادر گفت: با من حرف نزن! تو دیگر دختر من نیستی!
دخترك نگاه خود را پایین انداخت و به كلاه زل زد.
مادر گفت: از جلو چشمهایم دور شو! برو آنجا!
و اشاره كرد به صندلی خالی كنار من.
دختر نگاه خود را برگرداند و سعی كرد به انگشت اشاره مادر خود توجهی نكند ولی انگشت مادرش همچنان داشت به صندلی سمت چپ من اشاره میكرد. طوری كه انگار انگشتش در هوا یخ بسته بود.
مادر همچنان پافشاری میكرد: برو تو دیگر عضوی از این خانواده نیستی. دختر كه تسلیم شده بود كلاه و كیف مدرسهاش را برداشت و بلند شد و با قدمهای سنگین از وسط راهرو گذشت و آمد شست كنار من. سرش را پایین انداخته بود. كلاهش را روی پای خود گذاشت و سعی كرد با انگشتان كوچك خود لبهی آن را صاف كند. معلوم بود با خودش میگوید كه تقصیر برادرش بوده. او داشت روبان كلاه من را پاره میكرد. اشك بر گونههای دخترك سرازیر شد.
تقریباً غروب شده بود. نور زرد ماتی مثل گردی كه از بالهای یك شبپره غمگین پخش شود از سقف كوپه به پایین سرازیر بود. كتابم را بستم.
دستهایم را روی زانوها گذاشتم و مدت طولانی به كف دستهایم خیره شدم.
آخرین بار كی به دستهایم خیره شده بودم؟ در زیر آن نور مات دستهایم دوده گرفته و حتی كثیف به نظر میرسیدند. اصلاً به دستهای خودم شباهتی نداشتند. وقتی میدیدمشان غمگین میشدم. اینها دستهایی بودند كه هرگز كسی را شاد نمیكردند و هرگز كسی را نجات نمیدادند. دلم میخواست دستی اطمینانبخش و دلگرمكننده بر شانه دخترك قرار دهم و به او بگویم كه حق با او بود و كار خیلی درستی كرد كه كلاه خود را به آن شکل پس گرفت. ولی البته من دستم را روی شانه دخترك نگذاشتم و با او حرفی هم نزدم. با این كارم فقط گیجی و ترس او را بیشتر میكردم. و تازه از اینها گذشته، دستان من كثیف بودند.
وقتی از قطار پیاده شدم باد سرد زمستانی در حال وزیدن بود. به زودی دوره عرق كردن تمام میشد و نوبت میرسید به پوشیدن پالتوهای ضخیم زمستانی. چند لحظهای به پالتو فكر كردم. میخواستم تصمیم بگیرم آیا یک پالتو نو برای خودم بخرم یا نه. از پلهها رفتم پایین و از در بزرگ آمدم بیرون كه ناگهان دیدم خاله بیچاره دیگر رو پشتم سوار نیست و ناپدید شده.
نمیدانستم این اتفاق كی افتاد. همانطور كه آمده بود همانطور هم رفته بود. او به همان جایی برگشته بود كه قبلاً به آن تعلق داشت، و من دوباره به خویشتن اصلی خودم برگشته بودم.
ولی خویشتن واقعی من چه بود؟ دیگر نمیتوانستم از این بابت مطمئن باشم. نمیتوانستم فكر نكنم كه خویشتن حال حاضر من یك خویشتن دیگر بود كه بسیار به خویشتن اصلی من شباهت داشت. حالا چه كار باید میكردم؟
جهتها را گم كرده بودم. دستم را در جیب فرو بردم و هر چه پول خرد داشتم در تلفن عمومی ریختم. بعد از نهمین زنگ گوشی را برداشت.
با دهندرهای گفت: خواب بودم.
ـ ساعت شش غروب خواب بودی؟
ـ دیشب یكسره بیدار بودم و كار میكردم. تازه دو ساعت پیش كارم تمام شد.
ـ پس ببخشید. نمیخواستم بیدارت كنم. البته ممكن است عجیب به نظر برسد ولی زنگ زدم ببینم زندهای یا نه. فقط همین. جدی میگویم.
میتوانستم حس كنم كه دارد توی گوشی تلفن لبخند میزند.
گفت: خیلی خب، ممنون كه به فكرم هستی. نگران هم نباش، چون من زندهام. و دارم مثل سگ كار میكنم تا زنده بمانم. و دلیل اینكه از خستگی دارم
میمیرم همین مسئله است. خب، خیالت راحت شد؟
ـ خیالم راحت شد.
بعد هم با لحنی كه انگار میخواست رازی را با من در میان بگذارد گفت:
میدانی، زندگی واقعاً سخت است.
گفتم: می دانم.
و راست هم میگفت.
ـ دوست داری با هم بیرون شام بخوریم؟
با سكوتی كه كرده بود میتوانستم حس كنم كه لبان خود را گاز گرفته و انگشت كوچك خود را بر ابرویش میكشد.
سر آخر گفت: الان نه. بعد در موردش صحبت میكنیم. فعلاً اجازه بده بخوابم. اگر یك كم بخوابم همه چیز رو به راه میشود. وقتی بیدار شدم به تو زنگ میزنم. باشد؟
ـ باشد. شب به خیر.
ـ شب به خیر.
این را گفت و لحظهای مكث كرد: كار ضروریای پیش آمده بود كه زنگ زدی؟
ـ نه ضروری نبود. بعد میتوانیم در موردش صحبت كنیم.
و بعد دوباره گفت: شب به خیر.
و گوشی را گذاشت. لحظاتی به گوشی كه توی دستم بود نگاه كردم و بعد آن را سر جایش گذاشتم. لحظهای كه گوشی را سر جایش گذاشتم گشنگی عجیبی در خودم احساس كردم. اگر چیزی نمیخوردم حتماً دیوانه میشدم. مهم نبود چه چیزی، هر چیزی كه قابل خوردن بود. اگر كسی غذایی را میخواست در دهانم بگذارد چهار دست و پا به طرفش میرفتم. شاید حتی انگشتانش را هم میلیسیدم. آره، این كار را میكردم. انگشتانش را میلیسیدم. و بعد هم مثل یك تراورس رنگ و رو رفته به خواب میرفتم. حتی محکمترین لگد هم نمیتوانست من را از خواب بیدار كند. تا ده هزار سال خواب عمیقی میكردم. به تلفن تكیه دادم. ذهنم را از هر فكری خالی كردم. و چشمها را بستم. بعد صدای پا شنیدم. صدای هزاران پا. صدای پاها مثل موج من را میشستند. همچنان صدای پاها به گوش میرسید. خاله بیچاره الان كجا بود؟ او به كجا برگشته بود؟ و من به كجا برگشته بودم؟
اگر ده هزار سال بعد از این شهری به وجود میآمد كه اعضایش را منحصراً خالههای بیچاره تشكیل میدادند، مثلاً شهرداری شهر توسط خالههای بیچارهای اداره میشد كه خود توسط خالههای بیچاره دیگر انتخاب شده بودند اتوبوسهایی كه برای خالههای بیچاره بود و خالههای بیچاره رانندهشان بودند رمانهایی كه برای خالههای بیچاره بود و نویسندهشان خالههای بیچاره بودند، آیا من را به این شهر راه میدادند؟
شاید هم به هیچ كدام از این چیزها (شهرداری و اتوبوس و رمان) نیازی پیدا نمیكردند. شاید ترجیح میدادند كه با آرامش در بطریهای بسیار بزرگ سركه كه ساخت خودشان بود زندگی كنند. از آسمان میتوانستی دهها و صدها هزار بطری سركه را ببینی كه زمین را پوشانده بودند. صحنه چنان زیبایی بود كه با دیدنش نفس در سینهات حبس میشد.
بله، همینطور است. و اگر دنیای مزبور بر حسب اتفاق جایی برای ارسال شعر داشت، من با كمال میل این كار را میكردم. اولین ملكالشعرای دنیای خالههای بیچاره. در ستایش خورشید بر بطریهای سبز دریای گسترده و چمنهای پایین، آواز میخواندم.
ولی این حرف مال آیندهای دور است. سال 12001، و ده هزار سال برای من، زمان خیلی طولانی است. تا آن موقع زمستانهای زیادی را باید پشت سر بگذارم.
پینوشت:
ترجمه از ژاپنی توسط جی. روبین.