تبليغاتX
حلقه‌ی کنفی
پنجره ی باز

پنجره ی باز

نوشته ی: هکتور هیو مونرو

ترجمه ی: فرهاد منشوری. با اندکی تغییر

هکتور هیومونرو( ساقی). کاریکاتوریس، داستان نویس، نمایشنامه نویس،طنزنویس و رمان نویس انگلیسی. تولد18 دسامبر 1870. در آکیاب برمه. او کاریکاتورهای سیاسی اش را با امضای ساقی در وست مینستر گازت چاپ می کرد. این نام را از رباعیات خیام وام گرفته بود. رمانِ خوب «بسینگتن غیر قابل تحمل» را در 1912 نوشت. ساقی در 13 نوامبر 1916 در جنگ جهانی اول، در حین عملیاتی در بومون هامل واقع در فرانسه کشته شد.  

 

 

دوشیزه ی پانزده ساله با متانت گفت: عمه ی من به زودی می آید و تا آمدن ایشان آقای نوتل مجبورید مصاحبت مرا تحمل کنید.

فرامتون نوتل کوشید چیزی بگوید که هم از این خانم جوان که از او پذیرایی می کرد تمجید کرده باشد و هم نسبت به عمه اش که به زودی باز می گشت بی جهت بی احترامی نکرده باشد. با این حال در باطن، بیشتر از همیشه مردد بود که آیا دیدارهای رسمی با یک عده آدم غریبه می تواند برای آرامش اعصابش مفید باشد یا نه.

وقتی فرامتون وسایل ضروری برای زندگی موقت در ده را تهیه می کرد، خواهرش به او گفته بود: می دانم چه اتفاقی خواهد افتاد. تو در آن جا زنده به گور خواهی شد.چون در آن جا با هیچ موجود زنده ای دم خور نخواهی شد. با وجود این من چند توصیه نامه برای دوستانم به تو می دهم. تا جایی که یادم است مردمان دوست داشتنی هستند.

فرامتون نمی دانست به چه مناسبتی خانم ساپلتون _ که یکی از توصیه نامه ها برای او بود _ به این بخش زیبا آمده...

خانم جوان فکر کرد به اندازه ی کافی ساکت بوده اند. بنابراین پرسید: شما کسی را در این اطراف می شناسید؟

فرامتون گفت: به ندرت. همان طوری که می دانید چهار سال پیش خواهرم تو این منطقه در خانه ی کشیش بخش زندگی می کرد.او چند توصیه نامه به من داده تا مرا به چند نفر از آشناهایش معرفی کند.

فرامتون جمله ی آخر را با لحن تاسف آوری بیان کرد.

خانم جوان پرسید: و حالا چیزی درباره ی عمه ی من نمی دانید؟

فرامتون حرف او را تصدیق کرد و گفت: فقط اسم و آدرس ایشان را می دانم.

و به این فکر افتاد که آیا خانم ساپلتون شوهر دارد یا بیوه است؟ چیزی غیر قابل توصیف در اتاق وجود داشت که اشاره به حضور یک مرد در آن جا می کرد.

خانم جوان گفت: بزرگ ترین واقعه ی غم انگیز زندگی اش درست سه سال پیش اتفاق افتاد. موقعی که خواهرتان هنوز این جا بود.

فرامتون پرسید: واقعه ی غم انگیز؟

به دلایلی وقوع واقعه ای غم انگیز در این ناحیه ی آرام و ییلاقی دور از ذهن به نظر می رسید.

خانم جوان با اشاره به پنجره ی بزرگی که رو به چمن زار باز می شد گفت: ممکن است شما تعجب کنید که چرا ما در یک بعد از ظهر ماه اکتبر پنجره را باز گذاشته ایم.

فرامتون گفت: در این موقع سال هوا بسیار گرم است. ولی این پنجره چه ارتباطی با واقعه ی غم انگیز  می تواند داشته باشد؟

_ سه سال پیش، روز ی از همین پنجره ی باز شوهرعمه و دو عموی جوانم به شکار رفتند و هیچ وقت بازنگشتند.چون موقع عبور از خلنگزاری که در راه شکارگاه مورد علاقه شان بود هر سه تو باتلاق فرو رفتند. می دانید، یک تابستان دم کرده ی وحشتناک بود.زمین که در طول سال های گذشته سفت و سخت شده بود بی هیچ علتی نشست کرده بود... جسد آن ها هرگز پیدا نشد و این وحشتناک ترین قسمت ماجرا بود.

در این موقع صدای خانم جوان لحن آمرانه ی خود را از دست داد و با لحن لرزانی ادامه داد: عمه ساپلتون بی چاره فکر می کند که آن ها بالاخره یک روز همان طور که عادت شان بود از میان همین پنجره وارد اتاق خواهند شد... البته به همراه سگ پشمالوی قهوه ای که با آن ها غرق شد. برای همین این پنجره هر روز از غروب تا پاسی از شب باز است... عمه ی عزیز و بی چاره ی من... همیشه می گوید آن ها چه طور از خانه بیرون رفته اند، شوهرش با بارنی سفید که همیشه می انداختش روی بازویش و جوان ترین برادرش رونی که در حال خواندن آواز «برتی چرا می پری؟» بود. انگار می خواست با این آواز او را اذیت کند. چون عمه ام همیشه می گفت این آواز اعصابش را تحریک می کند... می دانید، گاهی اوقات، حتی حالا، در غروب های ساکتی مثل امروز با حالتی وحشت زده حس می کنم همه ی آن ها دارند با هم از این پنجره وارد می شوند.

خانم جوان حرفش را با لرزش خفیفی قطع کرد.

موقعی که خانم ساپلتون با سر و صدا و پوزش به این خاطر که دیر آمده است وارد اتاق شد، فرامتون احساس آرامش کرد.

عمه ساپلتون گفت: امیدوارم که ورا شما را سرگرم کرده باشد.

فرامتون جواب داد: ایشان خیلی دوست داشتنی هستند.

خانم ساپلتون با لحن پراشتیاقی گفت: امیدوارم باز بودن پنجره برای شما ایرادی نداشته باشد. تا چند لحظه ی دیگر شوهر و برادرانم از شکار برمی گردند. آن ها همیشه از پنجره وارد می شوند. امروز برای شکار رفته اند اطراف زمین های باتلاقی خلنگزار. برای همین رو قالی های کهنه ی من حسابی کثافت کاری خواهند کرد. شما مردها همه مثل هستید. این طور نیست؟

بعد با خوش رویی تمام تند تند درباره ی شکار، کمیابی پرندگان شکاری و جستجوی مرغابی در فصل زمستان حرف زد. برای فرامتون حرف ها و رفتار او ترسناک بود.با تلاشی نومیدانه سعی کرد بحث در مورد این موضوع وحشت آور را عوض کند. اما متوجه شد خانم صاحب خانه توجهی به او ندارد. نگاهش پیوسته به پنجره ی باز و چمن مقابل آن است. این مسلما واقعه ی ناراحت کننده ای بود که آقای فرامتون تقزیبا در سالگرد چنین واقعه ی غم انگیزی حضور داشته باشد. او در مخالفت با دلخوشی بی پایه و اساس پایان ناپذیری که دوست و آشنا درباره ی کوچکترین ناراحتی و بیماری انسان و معالجه ی آن بیان می کردند بسیار رنج می برد.

فرامتون گفت: دکترها تجویز کرده اند که خوب استراحت کنم و از هیجانات روحی و فکری و کارهای سخت بدنی پرهیز کنم... و در دنباله ی حرفش افزود: ولی در مورد رژیم گرفتن و پرهیز غذایی با هم توافق ندارند.

خانم ساپلتون با صدایی که در آخرین لحظه خمیازه جای آن ر ا گرفت گفت: ندارند؟

و سپس قیافه اش تغییر کرد و حالت شادی و فرزی خود را به دست آورد. این حالت به خاطر آن چه فرامتون گفته بود نبود... او یک مرتبه فریاد زد: آمدند. سرانجام آمدند... درست موقع چای خوردن... انگار سر و وضع شان هم گل آلود نیست.

لرزش محسوسی بدن فرامتون را فرا گرفت و به سمت برادرزاده ی خانم ساپلتون چرخید و با نگاهی حاکی از دلسوزی و همدردی به او خیره شد. اما او با چشمانی گشاد و ترس آلود از پنجره ی باز به بیرون خیره شده بود. فرامتون با ترسی ناشناخته تکانی خورد و در جای خود برگشته و به همان حهت نگاه کرد.

تو هوای گرگ و میش غروب، هیکل سه مرد که هر یک تفنگی در دست داشتند از وسط چمنزار به سمت پنجره می آمدند. سگ پشمالوی قهوه ای، با سر و گوشی آویزان پابه پایشان می آمد. آن ها بی سر و صدا به خانه نزدیک می شدند... لحظه ای بعد صدای نارسا و گرفته ای به گوشش رسید: من گفتم برتی چرا می پری؟

فرامتون چرخید و وحشت زده به عصا و کلاهش چنگ انداخت. راهرو، گذرگاه و سنگفرش سواره رو در جلوی خانه جاهایی بودند که او با بی توجهی و دستپاچگی با شتاب پشت سر گذاشت. دوچرخه سواری که در طول جاده حرکت می کرد برای جلوگیری از یک تصادف احتمالی با حصار باغی برخورد کرد.

مردی که بارانی سفیدی بر دوشش بود از پنجره وارد اتاق شد و گفت: ما آمدیم عزیزم... ولی اون کی بود که تا ما آمدیم فرار کرد؟

خانم ساپلون گفت:یک مرد خیلی غیر عادی. آقای نوتل... فقط بلد بود درباره ی ناراحتی هایش با آدم حرف بزند... وقتی شما را دید با عجله رفت. بدون حتی یک کلمه برای خداحافظی یا عذرخواهی. اگر کسی او را می دید فکر می کرد جن دیده است!

برادرزاده ی خانم ساپلتون گفت: گمان می کنم فرار اون به خاطر این سگ بود.او به من گفت که از سگ ها خیلی می ترسد. چون در گورستانی، در جایی از سواحل گنگ دسته ای از سگ های هندوی فقیری دنبالش کرده بودند و او مجبور شده تمام شب را در یک گور تازه کنده شده سرکند. با موجوداتی که بالا سرش خرخر می کردند غرش می کردند. این برای هرکسی کافی ست که کنترل اعصابش را از دست بدهد!     

 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 1:33  توسط وحید پاک‌طینت  |