وحيـــــد پاك طينت
ديروز افسرجلوم روگرفت. بانوك خودكارش زد به شيشه. دادم پايين. گيج بودم. چشمم به دستهي برگ جريمهش بود. برگ هاي آخرش بود. نه كارت ماشين خواست، نه گواهينامه. نه عجله داشت، نه حوصله. فقط اشاره كرد به هَنس فري مبايلم.
گفت: مگه نميدوني پشت فرمون نبايد با تلفن صحبت كني؟
چطور ميتونستم حاليش كنم باخودم حرف ميزدم؟ تازه ترسيدم فكر كنه خلم و ماشين رو بخوابونه. يا اينكه گواهينامهم رو بگيره. برگ جريمه رو گذاشتم تو داشبورد. گفتم جهنم، انگار بالاي شوكولات ويسكي پول داده باشم. واسه منیژه. باز هم داشتم فكرميكردم. يعني يه بند به خودم ميگفتم اگه منیژه برگه جريمه رو ميديد حتما باز بهم ميگفت ديوونه. خُرده بُردهاي ازش نداشتم. اين رو فقط خودش ميدونست. بدبختي اين بودكه نميخواستم حرفهاش رو بخونم. هر وقت ميخواست از خودش بگه كه مثلاً حسش چيه، يه سيگار آتيش ميزدم. نه اينكه مشكلي چيزي بينمون بود. فقط دوست نداشتم ريختش رو ببينم. هر وقت بهم نزديك ميشد، ياد اين ميافتادم كه بايد يه كارهايي بكنم و نميكنم و هي پشت گوش مياندازم. شايد به خاطر قيافهش بود. نقص نداشت. هيكلش هم. نميتونستم هميشه ببينمش. گمش ميكردم. حالا خيلي بيشتر. بعضي وقتها كه تنها ميشم، زور ميزنم ازش يه چيزي يادم بياد.
يه مدت تكه كلامش شده بود الاغ.هنوزم اين چيزها بهم برنميخوره. از خر خوشم ميآد. نه كه با نمك باشه. یه جوری بيخياله. خپل و پاكوتاه. مثل مريم کارمندم. نميدونم نفرچندم شده بود تو كنكور. خودش ميگفت. روز اول كه بردمش خونه. تا وقتي دهنش رو وا نكرده بود خيلي خوب حسش ميكردم. با تموم انگشت هام. حتي تو چشمهاش ميديدم تو زندگي چي كم داره يا چي نداره.
می گفت: دخترهاي زشت تنها كسايي هستن كه معني قناعت رو ميفهمن. اما خودشوناَم نميدونن. از بس به خودشون ميگن مگه ماچي كم داريم.
پرت و پلا زياد ميگفت. تو شركت همه بهش ميگفتن سرخور. نميدونم از چيش خوشم مياومد. اگه لال بود، دكش نميكردم. همه كارمندهاي شركتم دخترن. اكثراً بيريخت. اما باهاشون راحتم. هر وقت بخوام ميبينمشون. زير دست و پا گمشون نميكنم. بيشيله پيلهن. منتظر هيچ چي نيستن كه مثلاً بگذره تا بعد. يا اين هم تموم بشه فعلاً !
ازكسي هم جز خودشون شاكي نيستنن. دومين زن خوشگلي كه چشمم گرفتش تو يه مهموني بود. آخرينباري كه با منیژه رفتم سوئيچ پارتي. دوسال بعد از عروسيمون. پيشنهاد زنم بود. تا رسيديم با دست نشونش دادم.
گفتم: عجب منظرهايه!
يه ابروش رو انداخت بالا. شكل خود منیژه بود. يه كم كوتاهتر.
گفت: بذار برسيم بعد. دستت رو هم بنداز.
صداش برام غريبه شده بود. از اون شبهايي بود كه نميخواستم ريختش رو ببينم. مجبورشده بودم پشت هم، سه چار نخ سيگار دود کنم. رفتم پيش ميزبان. شوهر دوستش. جلوي بار وايساده بود.
پرسيدم: قرمزه كيه؟
گفت:كدوم؟
گفتم: موسبزه.
خنديد: جديده.
گفتم: براي من همه جديدن.
گفت: با اينحال تاآخرشب بايد طاقت بياري.
اون شب همه خُل شدهبودن. انگار يادشون رفته بود چرا اون جان. اون هم بعد از چند ماه دسترشته بازي كردن با هم ديگه. خلاصه یادم نیست كي بهم گفت قرمزه، زن فلانيه. زدم روشونه كتش. این یادمه. رفتم طرف شوهر قرمزه. با دوسه نفر از آقايون نشسته بود پشت به جمع. نمی دونم جوک می گفت یا از يه چيزي تو تاخت و تازهاي شبونهش. جلو زانوهاي روهمش وايسادم. حتي تو چشمهاش خنديدم. از جايي كه بودم قرمزه پيدا نبود.
گفتم: مي خوام زنتو از حالا گروكِشي كنم. البته با اجازهي شما.
نفسش بريد. زانوهاش رو از رو هم ور داشت. نيم خيزشد. اما يه قُلُپ كه ازگيلاسش خورد دوباره تكيهداد. نميدونم واسه چي بهش برخورد. اين رو فقط من نميدونستم. همه ميدونستن. حتي منیژهی خنگ كه تا چند روز مخم رو خورد. حالا كه فكر ميكنم به خودم ميگم شايد بهخاطركلمهي كِشِه. نبايد چيزي ميگفتم كه توش كِش باشه. يارو بلند شد رفت پيش زنش. نميدونم چي بهش گفت كه قرمزه غش كرد از خنده. اخمهاي شوهره بيشتر رفت تو هم.
طوري كه من بشنوم به ميزبان گفت: هركسي رو نبايد دعوت كرد. همه كه جنبه ندارن.
دست انداخت زير بغل زنش. قرمزه دستشو پس كشيد.
فكر ميكنم گفته بود: ماهي يه شبم نبايد مال خودم باشم؟
شوهرش از جيبش سوئيچ ماشين رو در آورد و داد به زنش. صورتش رنگ لباس زنش شده بود. یه کم روشن تر. با چشم هاش انگار می گفت باشه تا بعد!
وقتي رفت ديگه از زنه خوشم نيومد. يعني مجبورشدم. زود رفت. تنها. مثل شوهرش با اَخم.
فردا ظهرش كه منیژه اومد خونه گفت: فقط ميخواستي آبروي من رو ببري؟
گفتم: يارو بايد خوشحال هم ميشد كه زنش با يكي ميرفت كه چشمش گرفتهتش. اگه مثلاً به اون يارو عمليه ميافتاد خوب بود؟
شونه انداخت بالا و با يه لحني كه بازم برام غريبه شده بود گفت: چقدر هم تو برديش!
گفتم: تو جعبه آرایش سوئيچ يكي كم بود. به من نرسيد.
همون وقت، واسه اولين بار بهم گفت الاغ. عين جملهش يادمه.
گفت: زنه سوئيچش رو انداخته بود تو گيلاست. اما تو الاغ به گيلاست لب نزدي!
اون شب منیژه نگفت بالاخره به كي افتاده بود. من هم نپرسيدم. اگه ميخواست خودش ميگفت.وقتي برگشت هنوز موهاش خيس بود. همهش ميخنديد. فكر ميكردم بدش نميآد هر شب بره پارتي. اما سهبار ديگه بيشتر نرفت.آخرين بار دوسه ماه بعدش بود. من ديگه نميرفتم. اون شب يكي از كارمندهام رو آورده بودم خونه. لاغر و سياه بود. نه اهل تعارف بود، نه اهل طفره رفتن. دقيقاً ميدونست چرا اومده. اصلاً هم براش مهم نبودكه همکارش، ميزكناريش رو ميگم، هفتهاي يه روز تو همون دفتر با من جلسه ميذاره. حالا اگه منیژه بود... فقط تومهمونيها لارژ بود.
غروب همون روز منیژه رفت پارتي و نزديك صبح اومد. من وكارمندم حتي چندبار كارمون رو دوره كرده بوديم. اما هنوز بيدار بوديم. به كارمندم گفتم بره اتاق مهمون بخوابه. برگشتم توسالن. منیزه كف دستهاش گريه ميكرد. فحش ميداد. به نميدونم كي. هرچي به دهنش رسيد گفت. بعد به من گفت. همونها رو. به اضافهي الاغ و يه كلمهي قدیمیتر: بي غیرت!
نشسته بودم جلو گريه كردنش و فكر ميكردم اولين باري كه بهم گفته بود بيغیرت كِي بود. شب اول عروسيمون بود.گفت جاي فلاني خالي. دوستپسرش رو ميگفت. ديده بودمش. بور و عینکی. بچه سال بود. کمر بندم رو که وا میکردم گفتم آی گفتی! هلم داد و گفت بيغیرت.
دستش رو از صورتش برداشت. زير چشمش باد كرده بود. خيالش كه راحت شد صورتش روديدم، دوباره شروع كرد. باز هم نفهميدم به كي بود. به هركي بود، هم عوضي بود، هم الاغ، هم بيشرف، هم خيلي از كلمه هايي كه اولش دست داشت يا آخرش كش. اماهيچكدوم گروكِشي نبود.
پرسيدم: چيزي شده؟
يه ماه بعد جوابم رو داد. وقتي كه به اصطلاح خودش دوباره آشتيكرد. وقتي كه پرسيدم چرا ديگه پارتي نميره.
گفت: دفعه قبل سوئيچ من افتاد دست يه عوضي. تا حالا نديده بودمش. تقصير نسرین شد. از اول هم از اين رشتيه چي چي گنده خوشم نمياومد.
نفهميدم منظور منیژه كجاش بود. به نظرم همه جاش گنده بود. تا اون جاییاَم که یادمه، رشتی نبود. شمالی بود اما رشتی نبود. دوست داشت خودش رو خجالتي نشون بده. فقط دماغش بلندبود که فکر میکنم بعداً عمل کرد. اگه ميافتاد بهم، بدم نمياومد ازش.
ـ ... خانوم زيرزيركي پيشنهاد داده بودكساي ديگه رو هم دعوت كنيم. چه عتيقههايي هم. مرتيكه سوئيچ رو داد گفت خودت برون. دوست دارم زن برونه. عوضي فكر ميكرد زنشم.
گفتم: خب ماشين خودت بود.
جواب نداد. خوب بلد بود خودش رو بزنه به كري.
گفت: تا برسيم خونهش يه كلمه هم حرف نزد. نديده نشناخته كه نميشه هركسي از راه برسه، دست آدم رو بگيره و ببره. ميشه؟
خواستم بگم پس مهموني قبلش واسه چيه، كه پشيمون شدم. به خودم گفتم آخه بهتو چه.
بقيه حرف هاش ساندويچي بود. همه چي لاش بود.
گفت: داشتم باهاش حرف ميزدم. هُلم داد انداختم رو تخت. فكركردم ايناَم يه جورشه. اما بعد گفت چقد زر ميزني. گفتم الاغ، من بايد از تو يه چيزهايي بدونم يا نه؟ بايد بدونم باكي طرفم يا نه؟ ميدوني چي گفت؟ گفت با يه الاغ!
زدم زيرخنده.
دوباره گفت: خاك تو سر بيغیرتت!
فحشهاي كشدار به من نميداد. رو هم رفته زن سنگيني بود. يه لپش سفید بود، يه لپ ديگهش بنفش. يه ريزه بالاتر. كش جورابش رو كه لوله كرد تا مچ پا، يه حلقه صورتي موند بالاي رونش. با دست ماليد وكشيد تا پايين ساق سفيدش.
دوباره گفت: زدم توسرش. با همون كيفي كه توآورده بودي. بندش پاره شد. منگولهي زيپش خورد گوشهي پلكش. يه ريزه اينورتر بود نرهخركور ميشد. بلند شد دست و پام رو بست. مثل چيز.(يادم نیست گفت مثل چي) از گوشهي ابروش كه خون مياومد خوشم اومده بود. دوست داشتم با توهم اين كار رو بكنم. اما نشد. هم قهر بوديم، هم اونشب مرتيكه كيفم رو جرواجركرد. بعد هم لباسهام رو. با يه چيزي هم من رو زد.اما بيشتر قلقلكم اومد...بعدخيس عرق از تخت بلند شد. سوئيچم رو پرت كرد رو ملافهها و رفت تو يه اتاق ديگه و داد زد گورت رو گم كن...ميدونم قرارمون نيست، اما دوست نداشتم برگردم. نميدونم. شايد فقط چند روز.
نشست جلوی شومينه و زانوهاش رو بغل كرد.
پرسید: نمياومدم چيكار ميكردي؟
يه گيلاس براش ريختم و فندك گرفتم زیر سیگارم.
گفت: اون شب اگه میگرفتنم! فقط يه مانتوتنم بود.
يادم نيومد اون شب چي تنش بود. از اتاق كه صدا اومد، سرش چرخيد.
پرسيد: مهمون داري؟
خودم هم یادم رفته بود. سرتكون دادم. نميدونم دختره اين همه وقت تو اتاق چيكار ميكرد. خيلي طول داد بياد بيرون. وقتي منیزه ديدش، اخمهاش توهم رفت. تا دختره بره تو اتاق مهمون و در رو ببنده، چشمش دنبالش بود. بعد گفت: زن باشه، كوفت باشه؟
زيرسيگاري رو برداشتم و رفتم تو اتاق. چراغ سالن نيم ساعت بعد خاموش شد.
نزديك ظهركه ازخواب بیدارشدم، نه مهمونم خونه بود، نه زنم. يه هفته بعدكارمندم رو اخراج كردم. بیست روز بعد هم منیزه رفت.
سي چل روز بعد، مادر منیزه زنگ زد. هر دوسه ماهي يه خبري ميگرفت از دخترش.
گفتم: هفتهي پيش اومد پيش شما.
گفت: نرسيده.
گفتم: همون روزش به من زنگ زدكه رسيده.
داشت سكته ميزد. به من چه كه رسيده يا نرسيده. بدوبيراه گفت بهم. قطع كردم. خيالم راحت بود. منیژه اينجا هيچ كس و کاری نداشت. دوستهاش هم كه گاهی سراغي ميگرفتن، بعد از يه مدت خسته شدن. زياد صميمي نبودن. منتظر بودن اون بهشون زنگ بزنه. آپارتمانم روكه عوض كردم، شر همهشون كم شد.