تبليغاتX
حلقه‌ی کنفی

پرسه‌گردي درقصه‌هاي نسل اول

صادق چوبك ۱۲۹۵-۱۳۷۷

وحیدپاک طینت

 

 

 

 

نگاه چوبك در بسياري از داستان ها زاويه ديد گروهی‌است متمركز بر يك نفر.که همان آدم  محوري داستان است. عمل كرد او بصورت داناي كل  با لحني عيني و گزارشي داستان را گسترش مي‌دهد، قصه را باز مي‌كند و پيش مي‌برد. البته در اين شيوه گاهي ایرانی نيست. در داستان پيراهن زرشكي كه داستان تلاش دو مرده‌شور براي رسيدن به پيراهن مرده است، جنازه ی برهنه را به يكي از مجسمه‌هاي ردن فرانسوي تشبيه مي‌كند و يا در داستان موفق بعدازظهر پائيز احتياجي به پرداخت ذهني معلم نيست،آن هم با فضاسازي و تصويرسازي اول داستان. چرا كه گفتار دروني اصغر، شاگرد كلاس، به حدي خوب عمل شده كه به تنهايي موقعيت‌ آدم هاي داستان را بازگومي‌كند و فضای داستان را می سازد. البته با توجه به تاريخ انتشار داستان ها مي‌توان حدس زد تكنيك چوبك در انتخاب نظرگاه در آن دوره نقطه ی قوتش بوده است.

در داستان هاي چوبك ما با زبان خاصي نه در روايت قصه كه در ديالوگ ها روبرو مي‌شويم. زبان روايي قصه‌ها شسته رفته و روان است، از بكارگيري كلمات سنگين پرهيز شده و همانند شعري سياه تصويري تاريك به خواننده ارائه مي شود. اما در ديالوگ ها چوبك آدم غريبي‌ست. اينجاست كه جدايي او از نويسندگان هم دوره‌اش بارزتر مي‌شود. او بسيار پررنگ‌تر از جمال‌زاده و هدايت از كلمات مهجور وضرب المثل هاي كوچه‌بازاري وام گرفته است كه گاه سادگي و آشنايي آن براي خواننده مايه ی قرابتی صادقانه با متن مي‌شود. تمام ديالوگ ها متناسب با آدم های ‌داستان و گوينده‌اش به کار گرفته شده. به نحوي كه به راحتی مي‌پذيريم حرف ها از فيلتر ذهن همان آدم ها عبور كرده است نه راوي يا نويسنده. چوبك با استفاده موازي از اين مشخصه‌های زاویه دید در سطوح مختلف از قبیل عبارت شناسی،  جهان شناسی وتا حدی روان شناختی، و همین طور با در نظر گرفتن سطوح زمانی و مکانی شخصیت ها، زبان لمپن‌ها و چاروادار‌ها كه آميخته است به الفاظ عريان و بي‌پرده ظرفيت هاي استفاده از زبان در داستان را گسترش مي‌دهد.

لحن چند صدايي در داستان‌هاي كفترباز، مسيو الياس و زير چراغ قرمز به خوبي اعمال مي‌شود. در داستان كفترباز، دايي شكري مي‌گويد: اوناي كه واسيه سرودس جنده‌هاي محله مردسون حنا مي‌سابن حق كفتر بازي ندارن.  از اين گذشته هر كجا یه جوخة مفلق داشت كه با هزار تا شافوت و دسك تنگ بوم بپرونه بهتره بره همون حناسابي خودشو بكنه تا كفتربازي...

گاه در داستان ها چوبك براي طبيعي شدن لحن و گفتار آدم ها- کاری که برای اولین بار در تاریخ ادبیات ناتورالیست ها در فرانسه انجام دادند - با زياده‌گويي‌هاي زباني (و نه حشو و زوائد) كه در محاوره روزمره عمل مي‌شود استفاده كرده است. در گل هاي گوشتي مرد ترياكي مي‌گويد: من برام چه فرقي ميكنه كه اين جهود پدرسگ جلو چشم مردم يقه منو بچسبه و دوتومنشو بخواد.

يكي ديگر از ويژگي هاي موفق زبان چوبك ساختار تصويري زبانش است. تقريباً تمامي توصيفات او ساده، سياه و زیباست: فقط قفس هاي خالي آنها كه از چنگك آويزان بودند مثل جسد مردگان بدار آويخته‌اي كه تازه جانشان در رفته باشد تكان مي‌خورد.

چوبك در استفاده از زبان تصويري دست بلندي ( و نه ید طولایی)دارد. پاچه‌خيزك تصوير ده، عروسك‌فروش تصوير برفي و زمستاني، بعدازظهر آخر پائيز تصويري از رخوت كلاس زير تابش آفتاب پائيزي.

آدم هاي چوبك چند وجه اشتراك دارند. اول اين كه بيشتر نمادين و تيپ هستند تا شخصيت كامل. دوم اين كه وامانده‌ و بی یاورند و تنها در دامي گير كرده. سوم اين كه پناه برده‌اند به عرق و ترياك يا به حيوان: گربه، سگ، كفتر، قناري، انتر … جوبك شاید مي‌خواهد از دردي مشترك بگويد كه گريبان همه را گرفته است. پس احتياج به تيپ دارد نه شخصيت. اما او مي خواهد از قشر له شده تو منجلاب فقر و بدبختي بگويد؛ پس احتياج دارد به يك تيپ وامانده و گيركرده تو محدوده ی اجتماعي خودش. اينجاست كه چوبك نشان مي دهد چنين كسي‌ تو جامعه تنهاست. پس مي‌رود به سوي جايگزين كردن خلايي كه شرايط به او تحميل كرده است: ترياك و عرق براي دوري از عقل و هشياري درك وضعيت موجود، حيوان دست آموز براي داشتن همراهي لال و خاموش...  و البته قابل اعتماد.

راسو سگ سيد حسن مافنگيِ زن مرده جاي دخترش را مي گيرد و تنهايي‌اش را پرمي كند، گربه ی عرق فروش كه همان طور به دو اردك مغلوك پخته شده نگاه مي‌كند كه به دو مشتري مست، كفترهايي كه چون روبنده ندارند معشوق كفتر باز مي‌شوند، انتري كه گيج است از مرگ صاحبش و آزادي ناخواسته‌اش.

البته استفاده از حيوان در داستان‌هاي چوبك هميشه براي پركردن پازل روحي آدم ها نيست. بلكه گاهي خود عاملی محوري مي‌شوند در بطن ماجرا. موش آتش گرفته‌اي كه دهي را به آتش مي‌كشد. اسبي مجروح و در حال احتضار كه فريادرسي ندارد، گرگي كه دوستش را زنده زنده مي‌خورد تا دوستي‌شان را ثابت كند، بچه گربه‌اي كه تو سوراخي به انتظار مادرش است و اين را كسي نمي‌داند...

شخصيت‌پردازي در داستان هاي چوبك گاهي به طور مستقيم با لحني گزارشی انجام مي‌شود. مثلاً در گل هاي گوشتي: مثل شپش ولي ابداً زندگي نمي‌كرد خوشي هايش، زجرهايش و فكرهايش با ديگران از زمين تا آسمان فرق داشت.

گاهي نيز نويسنده براي ساخت و پرداخت شخصيت از مقايسه ی‌ دو كاراكتر استفاده مي‌كند: دايي شكري رفيق باز و جوانمرد و دست و دل باز و لوطي بود، ولي دايي رحمان گرفته و اخمو و بامبول زن و چاچول باز و نالوطي.

به نظر مي‌رسد آدم هاي داستان چوبك همانقدر مانده در گِل و تنها مي‌باشند كه حيوان هاي او. هيچ كس دست ياري ندارد و اگر عده‌اي جمع مي‌شوند، از سر كنجكاوي و فضولي‌ست يا از روی اذيت و آزار رساندن برای گرفتن انتقام از عجز خويش. تساوي نگاه چوبک به موقعيت هاي پيش آمده براي انسان يا حيوان حسی خاص و شاید طبیعت گرا به داستان هاي او داده است.

نگاه چوبك به جامعه، حس عدالت‌جويي‌اش را برانگيخته است. چنان كه از دید او كوچكترين بي‌عدالتي زخمي عمقيق و چركي بر جسم جامعه ی فقير و بي‌سواد وارد كرده است. زخمي كه هيچ كس ياراي التيام بخشيدن آن نبوده و نخواهد بود.

يكي از دلايلِ ناکافیِ استفاده از تيپ در داستان هاي چوبك شايد تصوير خشونت اجتماعي و تعميم آن به تمام اقشار جامعه است. البته رفته رفته چوبك از اين نگاه كلي فاصله مي‌گيرد و در داستان‌ كوتاه موفق‌تر عمل مي‌كند.

به طور مثال، چشم شيشه‌اي با پرداختي موجز و بدور از دغدقه‌هاي اجتماع فلاكت زده در خور توجه است. يا مثلاً دسته گل كه با اندكي تغيير مي‌توانست در ژانر داستان پليسي جذابي قرار بگيرد و همين طور چرا دريا طوفاني شد كه نشان مي‌دهد نويسنده از كلي‌نگري اجتماعي به جزء نگري شخصيتي رسيده است.

در داستان يحيي بي‌سوادي پسرك روزنامه فروش كه خود طنزي‌ست نيشدار از المان‌هاي داستان هاي اوليه ی خود استفاده نكرده است. در يك چيز خاكستري آدم هاي داستان در موقعيتي قرار مي‌گيرند كه هيچ بدبختي عظيم و هيچ حادثه ی سياهي در آن نيست؛ كه البته همان مشخصه‌هاي تصويري نثر خود را به زيبايي حفظ كرده است: و بوي دندان سوخته و مزة گس لثه كباب شده تو سرو كلة مرد مجله به دست راهي شد.

در قصه ی كفترباز ـ اگر بعضی شباهت هاي عناصر داستاني اش را به داش آكل هدايت در نظر نگيريم- داستاني‌ست كه شاید براي اولين بار چوبك آن را با عاقبت به خيري دايي شكري تمام كرده است.

در داستان‌هاي چوبك ما گاهي با داستاني كامل ربرو مي‌شويم، كه داراي نظم اوليه، روايت، اتفاق و نظم ثانويه است كه در پايان آدم ها به غير از يكي دو مورد، به تغيير و تحول دروني و يا بيروني نمي‌رسند؛ كه نشان‌دهنده ی باور نويسنده به جبر طبقاتی در اجتماع است. البته اين نوع ساختار كامل داستاني زمانی باب بوده است؛ اما اكنون چنين داستاني كه ذهن خواننده را درگير فضا و روایت قصه نكند و او را تا حد يك تماشاچي فيلم كوتاه تنزل دهد، فراموش شده.

به طور مثال در داستان گل هاي گوشتي، داستان با فروش كت مراد آغاز مي‌شود. (نظم اوليه روايت) بعد روایت او را تا جلو طلبكارش مي‌كشاند. سپس يهودي طلبكار تصادف مي‌كند و مي‌ميرد. (اتفاق ) مراد بي‌تفاوت نگاه مي‌كند: ديگر بده كار نيست. (نظم ثانويه)

البته در ديگر داستان ها چوبك به گونه‌اي ديگر عمل مي‌كند. بسياري از داستان ها از بطن ماجرا و بدون مقدمه‌چيني مرسوم آن دوران آغاز مي‌شود. اتفاقي كه نظم اوليه را برهم مي‌زند، آخر داستان رخ مي‌دهد و تعادل ثانويه در ذهن خواننده شكل مي‌گيرد. یا مثلا داستان هایی که با لحن گزارشی آغاز و با یک اتفاق پايان مي‌يابد: پاچه خيزك، دسته گل ، عروسك فروش ، دزد قالپاق و كفتر باز از اين دسته‌اند.

از اين ميان، دسته گل ساختاري متفاوت از ديگر كارهاي چوبک دارد. نيمي از داستان، به نامه‌هاي تهديد آميزي اختصاص دارد كه براي آقاي رئيس نوشته مي‌شود. در اين نامه‌ها ما به انگيزه‌هاي قاتل و نحوه ی كشتن و لزوم اجراي آن پي‌مي‌بريم. اما رئيس مشوش و ترس خورده دچار سوء ظن و اوهام مي‌شود؛ و تا جايي پيش مي‌رود كه با صداي يك ترقه (اتفاقی طنز آميز) سكته مي‌كند.

در داستان همراه، روايت از زبان دو گرگ آغاز مي‌شود. يكي نوكر زاده ی آدميان، ديگري دشمن‌زاده ی آدميان. اما اينها آدم هايي هستند كه تمام حرف ها و ضرب‌المثل هاي آشنا از پوزه‌شان خارج مي‌شود.

نگاه نقادانه ی چوبك گاه با زبانی برا و صیقلی در بیرونی ترین لایه ی داستانی دیده می شود. مثلا به تصویر کشیدن عكس رضا شاه در نخستین کتاب خود: دماغ گنده و سبيل و چشمان شرربار بي‌عاطفه با سردوشي‌هاي مليله و سينة پر از مدال و نشان كه ظاهراً خودش داده.

درون مايه ی‌ آثار چوبك جدا از فقر نكبت‌بار و تنهايي، تصوير اجتماع تهي شده از حس هاي انساني است. جايي كه تبعيض طبقاتي انسان رانده شده به حاشيه ی اجتماع را زير فشار خود له مي‌كند، چوبك دوربين به دست از راه مي‌رسد و تصويرهايي را که لازم دارد برمي دارد. بي‌آنكه در پي ريشه‌يابي اين مصيبت همه‌گير باشد. براي او تفاوتي نمي‌كند آب از كدام سر چشمه گل آلود است. بلكه تنها گل‌آلودگي آب مهم است. براي او همان قدر يك فاحشه بدبخت و تنهاست كه اسب زخمي افتاده در جوي آب. انتخاب بعضي از برش هاي كوتاه زمانی و موجز كه در نقطه ی اوج كنش هاي داستاني قرار گرفته‌اند نقطه ی قوت درک چوبک است برای به کارگیری هماهنگ المان های منطبق بر ساختار داستان.   

در داستان های چوبک، اشخاصي كه تا به آن روز راه به داستان نداشتند با زبان بي‌پرده و عريان خودشان براي جولان ميداني مي‌يابند براي اظهار وجود. شايد اين يكي از دلايلي باشد كه خط سير او را در داستان نويسي از ديگران جدا كرده است.

داستان هاي چوبك آنچنان سياست زده نيست كه بتوان سمت و سوي خاصي براي آن در نظر گرفت و او را در دسته‌بندي‌هاي مشخصي قرارداد. اما نگاه پرسشگر او از اوضاع نابسامان اجتماع، او را در زمره نويسندگان منتقد مسائل اجتماعي قرار داده است. نكته‌بيني و پرداخت دقيق و طبیعی اجتماع و موقعيت هاي باور پذير آدم هایی كه او پرداخته است؛ گرفتار جبري طبقاتي هستند كه گريزي از آن ندارند و به نظر مي‌رسد سرنوشت محتوم آنان است. شاید از این منظر، نگاه طبيعت گراي چوبک كه در بسياري از داستان هايش به چشنم مي‌خورد رنگ و بوي ناتوراليسم مي‌دهد.

اما به نظر نمي‌رسد بتوان او را به طور اخص پيرو اين مكتب به حساب آورد. چرا كه پرونده ی ناتوراليسم در اروپا سال ها پيش از چوبك بسته شده بود. مگر اين كه بپذيريم چوبك در زمان حيات ادبي خود از ادبيات روز دنيا فاصله داشته است؛ یا این که حداقل بپذیریم ادبیات داستانی ما به لحاظ عدم وابستگی به نیاز اجتماعی مان( برخلاف تاریخ ادبیات اروپا و شاید جاهای دیگر) به نوعی نمایانگر سلیقه و تابع نیازهای شخصی نویسندگان بوده است. با این مصداق تقدم و تاخر زمانی مکتب های ادبی در ایران نشانگر نوعی گسست و ناپیوستگی در الزام ارتباط مکتب ها است. با این وجود هنوز هم گاهی از اساتید( به اصطلاح البته) می شنویم این حرف های ساده لوحانه را که مثلا: چون در ایران ما دوره ی مدرن را تجربه نکرده ایم نمی توانیم  به پست مدرن برسیم... یا محملاتی از این قبیل. بگذریم.  

با این همه نمي‌توان از نظر دور داشت كه چوبك از نسل اول داستان نويسي ماست. يعني هنگامي كه نطفه ی ادبيات نوپاي داستاني ما تازه شكل گرفته بود و همه ی راه‌ها و شيوه‌هاي بيانی داستان نو و بكر و دست نخورده بود. دوره ای که همه حق انتخاب داشتند. بسته به قدرت دید و ذوق هنری شان.

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:21  توسط وحید پاک‌طینت  | 

پرسه‌گردي درقصه‌هاي نسل اول

صادق چوبک ۱۲۹۵-۱۳۷۷

وحیدپاک طینت

 

 

 

 

نگاه چوبك در بسياري از داستان ها زاويه ديد گروهی‌است متمركز بر يك نفر.که همان آدم  محوري داستان است. عمل كرد او بصورت داناي كل  با لحني عيني و گزارشي داستان را گسترش مي‌دهد، قصه را باز مي‌كند و پيش مي‌برد. البته در اين شيوه گاهي ایرانی نيست. در داستان پيراهن زرشكي كه داستان تلاش دو مرده‌شور براي رسيدن به پيراهن مرده است، جنازه ی برهنه را به يكي از مجسمه‌هاي ردن فرانسوي تشبيه مي‌كند و يا در داستان موفق بعدازظهر پائيز احتياجي به پرداخت ذهني معلم نيست،آن هم با فضاسازي و تصويرسازي اول داستان. چرا كه گفتار دروني اصغر، شاگرد كلاس، به حدي خوب عمل شده كه به تنهايي موقعيت‌ آدم هاي داستان را بازگومي‌كند و فضای داستان را می سازد. البته با توجه به تاريخ انتشار داستان ها مي‌توان حدس زد تكنيك چوبك در انتخاب نظرگاه در آن دوره نقطه ی قوتش بوده است.

در داستان هاي چوبك ما با زبان خاصي نه در روايت قصه كه در ديالوگ ها روبرو مي‌شويم. زبان روايي قصه‌ها شسته رفته و روان است، از بكارگيري كلمات سنگين پرهيز شده و همانند شعري سياه تصويري تاريك به خواننده ارائه مي شود. اما در ديالوگ ها چوبك آدم غريبي‌ست. اينجاست كه جدايي او از نويسندگان هم دوره‌اش بارزتر مي‌شود. او بسيار پررنگ‌تر از جمال‌زاده و هدايت از كلمات مهجور وضرب المثل هاي كوچه‌بازاري وام گرفته است كه گاه سادگي و آشنايي آن براي خواننده مايه ی قرابتی صادقانه با متن مي‌شود. تمام ديالوگ ها متناسب با آدم های ‌داستان و گوينده‌اش به کار گرفته شده. به نحوي كه به راحتی مي‌پذيريم حرف ها از فيلتر ذهن همان آدم ها عبور كرده است نه راوي يا نويسنده. چوبك با استفاده موازي از اين مشخصه‌های زاویه دید در سطوح مختلف از قبیل عبارت شناسی،  جهان شناسی وتا حدی روان شناختی، و همین طور با در نظر گرفتن سطوح زمانی و مکانی شخصیت ها، زبان لمپن‌ها و چاروادار‌ها كه آميخته است به الفاظ عريان و بي‌پرده ظرفيت هاي استفاده از زبان در داستان را گسترش مي‌دهد.

لحن چند صدايي در داستان‌هاي كفترباز، مسيو الياس و زير چراغ قرمز به خوبي اعمال مي‌شود. در داستان كفترباز، دايي شكري مي‌گويد: اوناي كه واسيه سرودس جنده‌هاي محله مردسون حنا مي‌سابن حق كفتر بازي ندارن.  از اين گذشته هر كجا یه جوخة مفلق داشت كه با هزار تا شافوت و دسك تنگ بوم بپرونه بهتره بره همون حناسابي خودشو بكنه تا كفتربازي...

گاه در داستان ها چوبك براي طبيعي شدن لحن و گفتار آدم ها- کاری که برای اولین بار در تاریخ ادبیات ناتورالیست ها در فرانسه انجام دادند - با زياده‌گويي‌هاي زباني (و نه حشو و زوائد) كه در محاوره روزمره عمل مي‌شود استفاده كرده است. در گل هاي گوشتي مرد ترياكي مي‌گويد: من برام چه فرقي ميكنه كه اين جهود پدرسگ جلو چشم مردم يقه منو بچسبه و دوتومنشو بخواد.

يكي ديگر از ويژگي هاي موفق زبان چوبك ساختار تصويري زبانش است. تقريباً تمامي توصيفات او ساده، سياه و زیباست: فقط قفس هاي خالي آنها كه از چنگك آويزان بودند مثل جسد مردگان بدار آويخته‌اي كه تازه جانشان در رفته باشد تكان مي‌خورد.

چوبك در استفاده از زبان تصويري دست بلندي ( و نه ید طولایی)دارد. پاچه‌خيزك تصوير ده، عروسك‌فروش تصوير برفي و زمستاني، بعدازظهر آخر پائيز تصويري از رخوت كلاس زير تابش آفتاب پائيزي.

آدم هاي چوبك چند وجه اشتراك دارند. اول اين كه بيشتر نمادين و تيپ هستند تا شخصيت كامل. دوم اين كه وامانده‌ و بی یاورند و تنها در دامي گير كرده. سوم اين كه پناه برده‌اند به عرق و ترياك يا به حيوان: گربه، سگ، كفتر، قناري، انتر … جوبك شاید مي‌خواهد از دردي مشترك بگويد كه گريبان همه را گرفته است. پس احتياج به تيپ دارد نه شخصيت. اما او مي خواهد از قشر له شده تو منجلاب فقر و بدبختي بگويد؛ پس احتياج دارد به يك تيپ وامانده و گيركرده تو محدوده ی اجتماعي خودش. اينجاست كه چوبك نشان مي دهد چنين كسي‌ تو جامعه تنهاست. پس مي‌رود به سوي جايگزين كردن خلايي كه شرايط به او تحميل كرده است: ترياك و عرق براي دوري از عقل و هشياري درك وضعيت موجود، حيوان دست آموز براي داشتن همراهي لال و خاموش...  و البته قابل اعتماد.

راسو سگ سيد حسن مافنگيِ زن مرده جاي دخترش را مي گيرد و تنهايي‌اش را پرمي كند، گربه ی عرق فروش كه همان طور به دو اردك مغلوك پخته شده نگاه مي‌كند كه به دو مشتري مست، كفترهايي كه چون روبنده ندارند معشوق كفتر باز مي‌شوند، انتري كه گيج است از مرگ صاحبش و آزادي ناخواسته‌اش.

البته استفاده از حيوان در داستان‌هاي چوبك هميشه براي پركردن پازل روحي آدم ها نيست. بلكه گاهي خود عاملی محوري مي‌شوند در بطن ماجرا. موش آتش گرفته‌اي كه دهي را به آتش مي‌كشد. اسبي مجروح و در حال احتضار كه فريادرسي ندارد، گرگي كه دوستش را زنده زنده مي‌خورد تا دوستي‌شان را ثابت كند، بچه گربه‌اي كه تو سوراخي به انتظار مادرش است و اين را كسي نمي‌داند...

شخصيت‌پردازي در داستان هاي چوبك گاهي به طور مستقيم با لحني گزارشی انجام مي‌شود. مثلاً در گل هاي گوشتي: مثل شپش ولي ابداً زندگي نمي‌كرد خوشي هايش، زجرهايش و فكرهايش با ديگران از زمين تا آسمان فرق داشت.

گاهي نيز نويسنده براي ساخت و پرداخت شخصيت از مقايسه ی‌ دو كاراكتر استفاده مي‌كند: دايي شكري رفيق باز و جوانمرد و دست و دل باز و لوطي بود، ولي دايي رحمان گرفته و اخمو و بامبول زن و چاچول باز و نالوطي.

به نظر مي‌رسد آدم هاي داستان چوبك همانقدر مانده در گِل و تنها مي‌باشند كه حيوان هاي او. هيچ كس دست ياري ندارد و اگر عده‌اي جمع مي‌شوند، از سر كنجكاوي و فضولي‌ست يا از روی اذيت و آزار رساندن برای گرفتن انتقام از عجز خويش. تساوي نگاه چوبک به موقعيت هاي پيش آمده براي انسان يا حيوان حسی خاص و شاید طبیعت گرا به داستان هاي او داده است.

نگاه چوبك به جامعه، حس عدالت‌جويي‌اش را برانگيخته است. چنان كه از دید او كوچكترين بي‌عدالتي زخمي عمقيق و چركي بر جسم جامعه ی فقير و بي‌سواد وارد كرده است. زخمي كه هيچ كس ياراي التيام بخشيدن آن نبوده و نخواهد بود.

يكي از دلايلِ ناکافیِ استفاده از تيپ در داستان هاي چوبك شايد تصوير خشونت اجتماعي و تعميم آن به تمام اقشار جامعه است. البته رفته رفته چوبك از اين نگاه كلي فاصله مي‌گيرد و در داستان‌ كوتاه موفق‌تر عمل مي‌كند.

به طور مثال، چشم شيشه‌اي با پرداختي موجز و بدور از دغدقه‌هاي اجتماع فلاكت زده در خور توجه است. يا مثلاً دسته گل كه با اندكي تغيير مي‌توانست در ژانر داستان پليسي جذابي قرار بگيرد و همين طور چرا دريا طوفاني شد كه نشان مي‌دهد نويسنده از كلي‌نگري اجتماعي به جزء نگري شخصيتي رسيده است.

در داستان يحيي بي‌سوادي پسرك روزنامه فروش كه خود طنزي‌ست نيشدار از المان‌هاي داستان هاي اوليه ی خود استفاده نكرده است. در يك چيز خاكستري آدم هاي داستان در موقعيتي قرار مي‌گيرند كه هيچ بدبختي عظيم و هيچ حادثه ی سياهي در آن نيست؛ كه البته همان مشخصه‌هاي تصويري نثر خود را به زيبايي حفظ كرده است: و بوي دندان سوخته و مزة گس لثه كباب شده تو سرو كلة مرد مجله به دست راهي شد.

در قصه ی كفترباز ـ اگر بعضی شباهت هاي عناصر داستاني اش را به داش آكل هدايت در نظر نگيريم- داستاني‌ست كه شاید براي اولين بار چوبك آن را با عاقبت به خيري دايي شكري تمام كرده است.

در داستان‌هاي چوبك ما گاهي با داستاني كامل ربرو مي‌شويم، كه داراي نظم اوليه، روايت، اتفاق و نظم ثانويه است كه در پايان آدم ها به غير از يكي دو مورد، به تغيير و تحول دروني و يا بيروني نمي‌رسند؛ كه نشان‌دهنده ی باور نويسنده به جبر طبقاتی در اجتماع است. البته اين نوع ساختار كامل داستاني زمانی باب بوده است؛ اما اكنون چنين داستاني كه ذهن خواننده را درگير فضا و روایت قصه نكند و او را تا حد يك تماشاچي فيلم كوتاه تنزل دهد، فراموش شده.

به طور مثال در داستان گل هاي گوشتي، داستان با فروش كت مراد آغاز مي‌شود. (نظم اوليه روايت) بعد روایت او را تا جلو طلبكارش مي‌كشاند. سپس يهودي طلبكار تصادف مي‌كند و مي‌ميرد. (اتفاق ) مراد بي‌تفاوت نگاه مي‌كند: ديگر بده كار نيست. (نظم ثانويه)

البته در ديگر داستان ها چوبك به گونه‌اي ديگر عمل مي‌كند. بسياري از داستان ها از بطن ماجرا و بدون مقدمه‌چيني مرسوم آن دوران آغاز مي‌شود. اتفاقي كه نظم اوليه را برهم مي‌زند، آخر داستان رخ مي‌دهد و تعادل ثانويه در ذهن خواننده شكل مي‌گيرد. یا مثلا داستان هایی که با لحن گزارشی آغاز و با یک اتفاق پايان مي‌يابد: پاچه خيزك، دسته گل ، عروسك فروش ، دزد قالپاق و كفتر باز از اين دسته‌اند.

از اين ميان، دسته گل ساختاري متفاوت از ديگر كارهاي چوبک دارد. نيمي از داستان، به نامه‌هاي تهديد آميزي اختصاص دارد كه براي آقاي رئيس نوشته مي‌شود. در اين نامه‌ها ما به انگيزه‌هاي قاتل و نحوه ی كشتن و لزوم اجراي آن پي‌مي‌بريم. اما رئيس مشوش و ترس خورده دچار سوء ظن و اوهام مي‌شود؛ و تا جايي پيش مي‌رود كه با صداي يك ترقه (اتفاقی طنز آميز) سكته مي‌كند.

در داستان همراه، روايت از زبان دو گرگ آغاز مي‌شود. يكي نوكر زاده ی آدميان، ديگري دشمن‌زاده ی آدميان. اما اينها آدم هايي هستند كه تمام حرف ها و ضرب‌المثل هاي آشنا از پوزه‌شان خارج مي‌شود.

نگاه نقادانه ی چوبك گاه با زبانی برا و صیقلی در بیرونی ترین لایه ی داستانی دیده می شود. مثلا به تصویر کشیدن عكس رضا شاه در نخستین کتاب خود: دماغ گنده و سبيل و چشمان شرربار بي‌عاطفه با سردوشي‌هاي مليله و سينة پر از مدال و نشان كه ظاهراً خودش داده.

درون مايه ی‌ آثار چوبك جدا از فقر نكبت‌بار و تنهايي، تصوير اجتماع تهي شده از حس هاي انساني است. جايي كه تبعيض طبقاتي انسان رانده شده به حاشيه ی اجتماع را زير فشار خود له مي‌كند، چوبك دوربين به دست از راه مي‌رسد و تصويرهايي را که لازم دارد برمي دارد. بي‌آنكه در پي ريشه‌يابي اين مصيبت همه‌گير باشد. براي او تفاوتي نمي‌كند آب از كدام سر چشمه گل آلود است. بلكه تنها گل‌آلودگي آب مهم است. براي او همان قدر يك فاحشه بدبخت و تنهاست كه اسب زخمي افتاده در جوي آب. انتخاب بعضي از برش هاي كوتاه زمانی و موجز كه در نقطه ی اوج كنش هاي داستاني قرار گرفته‌اند نقطه ی قوت درک چوبک است برای به کارگیری هماهنگ المان های منطبق بر ساختار داستان.   

در داستان های چوبک، اشخاصي كه تا به آن روز راه به داستان نداشتند با زبان بي‌پرده و عريان خودشان براي جولان ميداني مي‌يابند براي اظهار وجود. شايد اين يكي از دلايلي باشد كه خط سير او را در داستان نويسي از ديگران جدا كرده است.

داستان هاي چوبك آنچنان سياست زده نيست كه بتوان سمت و سوي خاصي براي آن در نظر گرفت و او را در دسته‌بندي‌هاي مشخصي قرارداد. اما نگاه پرسشگر او از اوضاع نابسامان اجتماع، او را در زمره نويسندگان منتقد مسائل اجتماعي قرار داده است. نكته‌بيني و پرداخت دقيق و طبیعی اجتماع و موقعيت هاي باور پذير آدم هایی كه او پرداخته است؛ گرفتار جبري طبقاتي هستند كه گريزي از آن ندارند و به نظر مي‌رسد سرنوشت محتوم آنان است. شاید از این منظر، نگاه طبيعت گراي چوبک كه در بسياري از داستان هايش به چشنم مي‌خورد رنگ و بوي ناتوراليسم مي‌دهد.

اما به نظر نمي‌رسد بتوان او را به طور اخص پيرو اين مكتب به حساب آورد. چرا كه پرونده ی ناتوراليسم در اروپا سال ها پيش از چوبك بسته شده بود. مگر اين كه بپذيريم چوبك در زمان حيات ادبي خود از ادبيات روز دنيا فاصله داشته است؛ یا این که حداقل بپذیریم ادبیات داستانی ما به لحاظ عدم وابستگی به نیاز اجتماعی مان( برخلاف تاریخ ادبیات اروپا و شاید جاهای دیگر) به نوعی نمایانگر سلیقه و تابع نیازهای شخصی نویسندگان بوده است. با این مصداق تقدم و تاخر زمانی مکتب های ادبی در ایران نشانگر نوعی گسست و ناپیوستگی در الزام ارتباط مکتب ها است. با این وجود هنوز هم گاهی از اساتید( به اصطلاح البته) می شنویم این حرف های ساده لوحانه را که مثلا: چون در ایران ما دوره ی مدرن را تجربه نکرده ایم نمی توانیم  به پست مدرن برسیم... یا محملاتی از این قبیل. بگذریم.  

با این همه نمي‌توان از نظر دور داشت كه چوبك از نسل اول داستان نويسي ماست. يعني هنگامي كه نطفه ی ادبيات نوپاي داستاني ما تازه شكل گرفته بود و همه ی راه‌ها و شيوه‌هاي بيانی داستان نو و بكر و دست نخورده بود. دوره ای که همه حق انتخاب داشتند. بسته به قدرت دید و ذوق هنری شان.

2 نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 14:16  توسط وحید پاک‌طینت  |