۴۳داستان عاشقانه
برگردان: علی عبداللهی
ولف وندراچک، در سال ۱۹۴۳ در آلمان به دنیا آمد.
در سال۱۹۶۹ از او کتاب پیشترها روز با زخم گلولهای آغاز میشد
در مونیخ انتشار یافت.
دیدی همیشه میخواهد. اولگا کهنهکار است. اورزِل هم سه بار بدبیاری آورده. هایدی هیچی را پنهان نمیکند. از الکه درست سردر نمیآوریم. پترا شک میکند. باربارا لام تا کام چیزی نمیگوید. آندرهآ جان به لب شده. الیزابت چرتکه میاندازد. اِوا دربهدر دنبالش است. اوته فقط خیلی موذی ست.
گابی کسی را پیدا نمیکند. سیلویا عالی میداندش. ماریا تقاصش را پس میدهد.
نادینه حرفش را میزند. اِدیت در مقابل آن گریه سر میدهد. هانِهلوره به ریش آن میخندد. اریکا مثل بچهها ذوقزده میشود. لونی خیلیخیلی به خودش مطمئن است.
کاترینا را در مورد آن باید متقاعد کرد. ریآ فوراً قضیه را میگیرد. بریگیته اساساً معرکه است. آنگهلا میل ندارد چیزی از آن بداند.
هلگا میداند.
تانیا میترسد. لیزا همه چیز را تراژیک میبیند. برای کارولا، آنکه و هانا بود و نبودش یکیست.
زابینه صبر پیشه کرده. برای اولا دردسر است. ایلزه به طرز عجیبی بر خودش مسلط است.
گِرِهتل تو فکرش نیست. وِرا هیچ فکر خاصی در موردش ندارد. برای مارگوت البته که ساده نیست.
کریستل میداند چه میخواهد. کامیلا نمیتواند از آن چشم بپوشد. گوندولا غلو میکند. نینا هنوز تعارف و رودرواسی دارد. آریانه به سادگی آن را رد میکند. الکساندرا همیشه الکساندرا ست.
ورونی کشته مردهی آن است. کلودیا چشم به دهن پدر و مادرش است.
دیدی همیشه میخواهد.