تبليغاتX
حلقه‌ی کنفی

 

 

 

 

مترجم‌ها، لطفاً دم را دریابید. البته اگر زحمتی نیست.

به بهانه‌ی چاپ:

                         دم رادریاب/ نوشته‌ی سال بلو/ترجمه‌ی بابک تبرایی/نشر چشمه زمستان 1386

                        برج/نوشته‌ی جی.جی.بالارد/ ترجمه‌ی علی اصغر بهرامی/نشر چشمه بهار1386 

نوشته ی : وحید پاک طینت         

 

گاهی می شنوم از کسانی که نباید بشنوم. این که فلان شخصیت تو فلان رمان باید برای خواننده بیشتر عیان می‌شد. یا این که از گذشته‌ی فلان شخصیت باید بیشتر گفته می‌شد. یا این که باید به فلان شخصیت بیشتر پرداخته می‌شد. و این در حالی است که همان‌ها از برش عرضی زمانی و بزنگاه داستان‌های نو به قدر کافی می‌دانند. و این که تفاوت کارکرد عناصر داستان به سبک کلاسیک و پساکلاسیک و پیشامدرن و مدرن و پسامدرن را تا اندازه‌ای می‌دانند. یا حداقل نشان می‌دهند که می‌دانند. و اما باز شخصیت پردازی‌های ناهمخوان با برش عرضی داستان را می‌پسندند و لازمه‌ی آن می‌دانند. بی‌که فکر کنند ساختار داستان با بکارگیری عناصری که از یک جنس نیستند دچار لطمه‌ای می‌شود که تناقضش را با هیچ اسم دهن پرکنی نمی‌توان توجیه کرد. بگذریم. باید دم را دریافت.

سال بلو را کمتر در ایران می‌شناسند. پیشترها با رمان سلطان باران و حالا با دم را دریاب. رمانی کلاسیک با شخصیت‌پردازی بسیار دقیق و به اندازه در برش زمانیِ کوتاه. به جرات می‌توان گفت این رمان کوچک به لحاظ حجم، حتی یک جمله‌ی بدون کارکرد داستانی ندارد که جدا از تبحر بلو در ایجاز، نشانگر انتخاب درست لحظه‌ی بسیار حساسی از زندگی تامی ویلهلم، شخصیت داستان است که بحرانی‌ترین روزهای زندگی‌اش را می‌گذراند. البته نمی‌توان دیگر شخصیت‌های دقیق پرداخته‌شده‌ی بلو را نادیده گرفت. مدتی بود چنین رمان کاملی در ادبیات ایران چاپ نشده بود. رمانی که نه به لحاظ حظ خوانشی، بلکه بیشتر به دلیل تبلور هنرمندانه‌ی عناصر داستانی که نمونه‌ی اصیلی است از یک کار پرقدرت غیر فرمی. که باید خوانده شود. چه آن‌ها که در کارهاشان گرایش به فرم دارند، چه آن‌ها که در آثارشان به نوعی وفا دارند به ادبیات رئال و کلاسیک. می‌توان بارها و بارها این کتاب را خواند و از کلاس کارگاهی بلو آموخت و حرف زد. در جمع‌خوانی‌هایی که البته نداریم.

دم را دریاب ترجمه‌ی بابک تبرایی است. این انتخاب را به او تبریک می‌گویم و ترجمه‌اش را می‌پسندم تا حدودی. خاصه ترجمه‌ی دیالوگ‌ها را که خوب از پسش برآمده. اما در متن گاهی با آوردن کلماتی( رویابافانه، مطبق، ثقل صورت) از خودش جاپاهای بدی گذاشته و گاهی هم در ساختار جمله دچار تزلزل شده. به طور مثال: کنار دیوار یک پیرمرد چینی با دست های چروک و کتی از جنس کریشه به تن نشسته بود.( صفحه ی ۱۰۹) 

ناظر یا خواننده در ابتدا چه می‌بیند؟ پیرمردی را که نشسته کنار دیوار. بعد کتش را یا دست چروکش را. پس باید این توالی در ساخت جمله نیز رعایت شود تا خواننده به هنگام مرور تصاویر، به بیننده بدل شود و متن تجسم پیدا کند و نوشتار حجم بگیرد. البته این ایراد به تمامی مترجمان زبان فارسی وارد است که نثر ترجمانشان فاقد تحرک و پویایی یک واقعه و رخداد است. ما تقریبا در هیچ ترجمه‌ای اتفاق یا حتی تحرک یک کنش ساده را در شکل و ساختار جمله نمی‌بینیم. از این روست که خوانش ادبیات غیر فارسی نه تنها به شکل‌گیری زبان داستانی یک قصه نویس کمکی نمی‌کند، بلکه در لحن روایی و ضرب‌آهنگ روایت نوشته‌اش(اگر دقت نکند!) نیز بر او تاثیر سو می‌گذارد. به نظر می‌رسد ویرایش یک اثر بعد از ترجمه، توسط داستان‌نویسی که خوب زبان داستان و لحن روایت را درک کند از ضروریاتی است که نادیده گرفته می‌شود. به خاطر اصل ارتباط مترجم با زبان داستان و نه با دیگر عناصر ساختاری آن،  مطمئناً حضور یک قصه نویس الزامی‌است. چرا که داستان‌های خارجی را از داشتن یک زبان پاک و شسته‌رفته‌ و پالایش شده‌ی مزخرف نجات می‌دهد. البته در بهترین حالتش که اشتباهات فاحش دستوری نداشته باشد. که این هم کم پیش می‌آید. حالا باید دم را دریافت. چرا که بسیاری از نمونه‌های شاخص ادبیات خارجی در ایران مجال تجدید چاپ نمی‌یابند. چه با ویرایش جدید چه با ترجمه‌ا‌ی دیگر.  

نمونه‌ی آن، رمان برج نوشته‌ی جی.جی.بالارد. که البته نسبت به کتاب امپراطوری خورشید( از همین نویسنده) از اهمیت کمتری برخوردار است. هردو رمان ترجمه‌ی علی اصغر بهرامی است. مترجم در صفحه‌ی 93 از رمان برج پاراگراف دوم می‌نویسد:

وایلدر، رابرت لنگ را که دوش می‌گرفت شناخت. و با آن که دکتر لنگ پشتش را به او کرد، وایلدر این حرکت توهین آمیز را نادیده گرفت و زیر دوش پهلوی لنگ ایستاده و لنگ و وایلدر چند کلمه‌ی معمولی با هم رد وبدل کردند.(!)

یک جمله‌ی مرکب و طولانی بد که آخرش، هم مترجم هم خواننده زاویه دید را گم می‌کنند. چون زاویه دید هر فصل این رمان محدود به یکی از شخصیت‌ها است که در این‌جا نادیده گرفته شده. باز هم بگذریم. چون چاره‌ی دیگری که نیست. هست؟ اما برای سوالی که این میان می‌ماند، باید از جایی پاسخی برایش  دست وپا کرد. این‌که اگر زبان داستانی در ادبیات فارسی دارای ویژگی‌های ساختاری است که تا به امروز توسط نویسندگان ما به کار  گرفته شده آن است که دیده‌ایم، چرا زبان ادبیات داستانی مترجمان ما آن است که خوانده‌ایم؟ یعنی یک زبان بی‌هویت و اتوکشیده‌ي‌ غیرخلاقانه که آسیب جدی به نحوه‌ی روایت داستان می‌زند و خواننده را مجبور به تحمل بار بی‌سوادی مترجم می‌کند. واقعاً آشنایی و پرداختن به زبان داستانیِ فارسی چه اندازه زمان‌بر است؟ یا چه اندازه از ادراک مترجمان را مصرف می‌کند؟ مترجم کارش پرداختن به زبان است. همین وبس. و اگر نمی‌داند، باید یا بیاموزد یا از آموخته‌های دیگری بهره ببرد. این عیب نیست. احترام به ادبیاتی است که برایش زندگی‌مان را با گشاده دستی خرج می‌کنیم. آن هم در این روزهای تنگدستی اجتماعی که بی‌محابا می‌گذرانیم و به ریش زمانه می‌خندیم. از ته دل!                

 

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 2:29  توسط وحید پاک‌طینت  |