چند خط نوشتِ بیربط دربارهی: عقرب، روی پلههای راهآهن اندیمشک یا منم اینجوری دنیا رو میبینم قربان!
اثر: حسین مرتضائیان آبکنار
نوشتهی : وحيد پاكطينت
چه بخواهیم و چه نخواهیم ادبیات جنگ هم از محصولات جنگ است. جنگی که شاید هر ملت معاصری تجربه نکرده باشد. گو اينكه در اینسرزمین جنگی اتفاق افتاده و ادبیات جنگ ما هم بعد از این تجربه شکل گرفتهاست. اما عموماً، در این میان الزامی هم برای پرداختن به این فضا در ادبیات احساس میشود؟ و اگر میشود متاثر از ذهن انگیختهی نویسنده است( واکنش شخصی در برابر یک رخداد بیرونی؟) یا نیاز ادبیات و یا تعهدی ناگفته که این روزها زیر سایهی بیتعهدی نویسندگان به هر پدیدهای عقیم مانده؟ اگر الزام و ضرورت فرمی روایت را در بهرهگیری از فضای جنگ نادیده بگیریم، اهمیت دلایل پرداختن به این پدیدهی نسبتا انسانی را باید در اهمیت شخصیتپردازی کارآکترها در این موقعیت خاص جستجو کنیم. از این منظر شاید ادبیات جنگ در ردیف آثار انسانگرا قرار بگیرد و با آن وجه اشتراکی مشخص پیدا کند.
فضای سنگین جنگ، جبری مافوق ارادهی فردی بر داستان وارد میکند که تمامی جنبههای ساختاری داستان را لاجرم تحت تاثیر قرار میدهد. حتی اگر در چنین فضایی مصرانه و به شکل وسواسآمیزی به جنگ نپردازیم. که الزاماً، حرکت در بستر ادبیات ضد جنگ خود در زمره آثار ادبیات جنگ قرار میگیرند.
البته این مشخصه هم مثل تمامی شناسههای یک اثر خنثی است و مطمئناً نه خوب است و نه بد. اما جنگ به واسطهی تصمیمی که دیگران گرفته اند و افرادی دیگر مجبور به انجام آناند، در ذات خود همواره بستر بسیاری از تناقضات ناگفته است که شخصیتهای درگیر با خود را هم در فضای جنگ و هم در چگونگی شکلگیری آن كه در مجموع خاستگاه دلیل وجودی خود است به چالش میکشد. شاید پرداختن به ادبیات جنگ از این رو اقناع کننده باشد، اما جنگ به دلیل داشتن موضعی مشخص، از هیچ منظری نمیتواند ناظری با موضعی بیطرف باشد. چرا که هر موضعی لاجرم در تقابل با موضعی دیگر قرار میگیرد. پرداختن به ادبیات جنگ خود شناسایی موضعی را طلب میکند که در برابر ذات وجودی خود قد علم میکند و همچون سلولهای سرطانی به مرگ تنی میپردازد که وجودش به وجود او بسته است. شاید این مشخصه در نقطهای با ذات سیاست به وجه اشتراکی برسد. چرا که بر اين اساس هر کنش و هر دیالوگی میتواند تعبیری سیاسی داشته باشد و قابل پیگیری. شاید عمدهترین حرکت سیاسی، نادیدهگرفتن و نپرداختن به سیاست باشد. چرا که از ریشه باور نداشتن سیاست، احتمال رسیدن به هرگونه تعامل اشتراکی در موضعی مشخص با آن را از میان میبرد. پس در این میان نه میتوان تشخص سیاسی داشت و نه میتوان از نظر سیاسی بدون موضع بود. بر این باور شاید فقط کسانی جرمشان قابل پیگیری نباشد که هنوز پیگیری نشدهاند. خاصه در این عصر که جامعهی انسانی چراغ قوه دستش است و به سوی روشن کردن هر چیزی گام بر می دارد و در پی باز پس گیری حقالزحمهی اطلاعاتی است که بر سر تمامی انسانها آوار میکند. چرا که با داشتن اطلاعات و آگاهی نمیتوان بیموضع بود و از چشم سياست بیگناه. هر اندیشهای به مثابهی موضعی خصوصی میتواند ردیابی شود و شایان بازپرسی. این گونه است که میشنویم سیاسی کارها گاهی لگام از کف میدهند و بیمنطقی را اساس سخن قرار میدهند که هر که با ما نیست پس در برابر ما است. حال با این پیش گفتار فرض کنیم جنگی روی بدهد و به ادبیات جنگی پرداخته نشود. كه این خود بزرگترین و جنگیترین پاسخ به یک روی داد بزرگ است. البته در اینجا ، این امر به انجام نرسیده. يعني جنگی رخ داده و ادبیات جنگی را نیز همزمان تغذیه کرده است. اگر جنگ را دارای ساختاری واحد بدانیم( حتی از نوع بینالمللیاش!) و مخاطبش را ملیونها نفر دیگر، به نظر طبیعی میرسد که به تعداد تمامی مخاطبان در برابر خود موضعگیری ببیند. همانگونه که هرکسی که به دنیا میآید حق زندگی دارد، هرکسی هم که در زمان جنگ روزگار گذرانده حق موضعگیری دارد. نویسندگان نیز از این دریای مخاطبان جنگ بیرون نیستند. با این تفاوت که خود تجربهای همگون دارند. با هر کتابی که از سوی نویسنده چاپ میشود، پیشاپیش حق موضعگیری به تک تک خوانندگان خود میدهد و خود در جایگاه ناظری خموش تنها دو چشم و دو گوش میشود. پس آسوده خیال با موضعی مشخص به خلق اثر میپردازد. غافل از اینکه سیاستی که ناظر بر احوال اوست، نه خاموش است و نه گوشهایی دارد برای شنیدن. همواره منفعل است و در پی شناسایی موضع او گام بر میدارد تا از هیچ موضعی سنگرش در تیر رس دیگر مواضع قرار نگیرد.
اگر چه آتشبس یک فاکتوراجرایی برای جنگ ملتها میتواند باشد، اما برای جنگهای سیاسی یک پایبندی ظاهری و برای جنگهای درونی یک بحران سیاسی فردی و ناگذرا است. با اینحال در یک تعریف پیش پا افتاده خیلی راحت میتوان نتیجه گرفت هر کدام از انواع جنگ میتواند سر منشا دیگر جنگها باشد اما خیلی ناراحت نمیتوان نتیجه گرفت امکان وجودی آتشبس در این میان (در خوشبینانهترین شکل خود) چگونه شکل میگیرد!
سالهای رفته
یاکف سگل/ برگردان: همایون نوراحر
ویرایش: وحیدپاک طینت
آوریل۱۹۴۱
ــ الو...
ــ الو. اگه بدونین چه سیب خوشمزهیی دارم میخورم.
ــ چی میخورین؟
ــ یه سیب خوشمزه.
ــ با کی کار دارین؟
ــ با شما.
ــ شما کی هستین؟
ــ یه دختر.
ــ من میشناسمش؟
ــ نه. اما من چندبار شما رو دیدم... یه دفعه حس کردم که دلم میخواد به شما تلفن کنم.
ــ که بهم بگین دارین یه سیب خوشمزه میخورین؟
ــ بله.
ــ که اینطور... راستی شما چه صدای سحرانگیزی دارین.
ــ متشکرم. خب دیگه، خداحافظ.
ــ نه. خیلی زوده. راستی نگفتین برای چی تلفن کردین؟
ــ برای این که بدونم صداتون چه جوریه.
ــ همین؟
ــ بله همین. چریو!
ــ یه دقیقه صبر کنین گوشی رو نذارین. شما صدای سحر انگیزی دارین!
ــ اینو یه دفعه دیگه هم گفتین. خداحافظ...
ــ اگه گوشی رو بذارین گُمتون میکنم.
ــ درسته ولی این شما نبودین که منو پیدا کردین.
ــ اوه، اقلاً اسمتونو بهم بگین.
ــ چه فایدهای واسه شما داره... کاتیا، کاتنکا، یا اکاترینا. هرکدومشونو که بیشتر دوست دارین.
ــ شما کدومشونو بیشتر دوست دارین؟
ــ راستشو بخواین هیچکدومشونو. من کارینا رو ترجیح میدم.
ــ خیلی خب... کارینا میتونم بهتون تلفن کنم؟
ــ نه. شما شمارهی منو نمیدونین.
ــ نه.
ــ خیلی خب شما بهم تلفن کنین. باشه کارینا؟
ــ ..................
ــ الو...الو... حرفهامو شنیدین؟
ــ بله.
ــ چی شده؟
ــ دارم فکر میکنم... باشه بهتون تلفن میکنم.
ــ فردا همین موقع؟
ــ بله. ساعت شیش.
فردا ساعت شش
ــ دارم یه سیب خوشمزه میخورم... الو!
ــ نیم ساعته که پای تلفن نشستم.
ــ شما گفتین ساعت شیش و حالا ساعت شیشه.
ــ متشکرم.
ــ نمیخواد تشکر کنی.
ــکارینا...
ــ چیه؟
ــ اگه یه چیزی بپرسم جواب میدین؟
ــ بستگی داره. خب بپرسین.
ــ چند سالتونه؟
ــ شانزده سال. بله تقریباً شانزده سال. و شما هفده سال دارین و اسمتون میشاست... و تو خیابون پتروکا زندگی میکنین.
ــ از کجا این چیزارو میدونین؟
ــ من همه چیز شمارو میدونم... بله، تقریباً همه چیزو.
ــ ولی این کار خوبی نیست.
ــ چرا؟
ــ برای این که شما همه چیز منو میدونین ولی من دربارهی شما چیزی نمیدونم. شما قدتون بلنده؟
ــ متوسطه.
ــ خوشگلین؟
ــ خیلی متوسط... خب دیگه باید برم.
ــیه دقیق صبر کنین... کِی دیگه به من تلفن میزنین؟
ــ چرا باید تلفن بزنم؟
ــ برای این که... خب بگین کِی تلفن میزنین؟
ــ نمیدونم.
ــ چرا شماره تلفنتونو به من نمیدین؟... خواهش میکنم.
ــ ...............
ــ دارین باز هم فکر میکنین؟
ــ باشه بنویسین. ۵۲۶۸۹
همان روز ساعت ۱۰ـ۶ بعد از ظهر
ـ چیکار میتونم براتون بکنم؟
ــ من شماره تلفنی رو که میخوام میدونم اما آدرس اونو نمیدونم.
ــ متاسفانه ما نمینونیم آدرسرو در اختیارتون بذاریم.
ــ ولی من خیلی به اون احتیاج دارم.
ــ متاسفانه کاری از دست ما بر نمیاد.
ــ پس من چیکار میتونم بکنم؟
ــ با اینکه شما مشترک ما هستین، نمیتونیم کمکتون کنیم.شاید بتونین از دفتر تلفن آدرسی رو که میخواین پیدا کنین.
ــ این کار شاید سالها طول بکشه!
ــ باز هم میگم کاری از دست ما برنمیاد.
دو روز بعد
ــ میتونم با کارینا صحبت کنم؟
ــ ما کسی رو به این اسم اینجا نداریم.
ــ چرا... اون یه دختر شانزده سالهست.
ــ اوه، فکر کنم کاتیاگرادوا رو میگین. حتماًً اون این اسم خیالی رو واسه خودش انتخاب کرده! کاتیا...کاتیا
ــ الو؟
ــ کارینا منم.
ــ فکر میکردم.
ــ وقتی من کارینا رو میخواستم اون زن نمیدونست کیرو میخوام.
ــ شما تنها کسی هستین که منو میشناسین. این اسرار خود منه.
ــ خیلی خب من شما رو لو نمیدم... من حتی اسم فامیلتونو میدونم. گرادوا. مگه نه؟ حالا میتونم آدرستونو از اطلاعات بپرسم. اسمتونو که بدم اونها شماره تلفن و آدرستونو بهم میدن.
ــ معلومه که میتونین... اما خواهش میکنم این کارو نکنین. شماره تلفن به اسم ما نیست.
ــ فکر کنم باید منتظر بشم تا یه وقتی پیداتون کنم.
ــ چرا؟
ــ واسه اینکه صدای سحرانگیزی دارین... دلم میخواد بدونم چه شکلی دارین!
ــ من که به شما گفتم متوسطم.
ــ برای من مهم نیست.
ــ نه، قسم میخورم که شکل من خیلی متوسطه. حتی خیلی هم متوسط... متوسطِ متوسط. خداحافظ.
چند روز بعد
ـ خواهش میکنم کارینا با من صحبت بکنه.
ــ کی؟
ــ منظورم کاتیاست... کاتیا گرادوا.
ــ این اسمهای خیالی رو خوشون واسه خودشون میذارن. کاتیا رفته بیرون.
باز هم چند روز بعد
ــ میتونم با کاتیا گرادوا صحبت کنم؟
ــ همهی گرادواها رفتهن بیرون.
باز هم چند روز بعد
ــ میتونم با کاتیا گرادوا صحبت کنم؟
ــ من مادرشم. کاتنکا رفته ییلاق پیش مادر بزرگش. تابستونو اونجا میمونه. هر دوروز یک مرتبه برام نامه مینویسه. پیغامی براش دارین؟
ــ متشکرم. فقط به ش بگین میشا تلفون زد.
ــ میتونم با کاتیا گرادوا صحبت کنم؟
ــ فکر نمیکنم اینجا باشه.
ــ پس خواهش میکنم مادرش با من حرف بزنه.
ــ یه دقیقه صبر کنین.
ــ الو.
ــ الو... شما مادر کاتیا هستین؟
ــ بله.
ــ منو به یاد میارین؟ از وقتی که بهتون تلفن زدم خیلی نمیگذره.
ــ اوه بله. یادمه. کاتیا فردا از ییلاق میاد. فردا به ش تلفن بزنین.
ــ نمیتونم... فردا از اینجا میرم.
ــ میرین به شهر دیگه؟
ــ نه. میرم جبهه. فردا حرکت میکنم. سلام منو به کاتیا برسونین. و برای شما هم خوشی و سعادت آرزو میکنم.
ــ من هم خوشی سعادت شما رو آرزو میکنم، جوان... گفتین اسمتون چیه؟
ــ میشا...
چهار سال بعد، یا بیشتر
ــ ممکنه با کاتیا گرادوا صحبت کنم؟
ــ کی؟
ــ کاتیا گرادوا.
ــ کسی به این اسم اینجا نیست.
ــ قبل از جنگ اونجا زندگی میکردن.
ــ یه دقیقه صبر کنین از یکی از همسایهها بپرسم.
ــ الو... چه کمکی میتونم بهتون کنم؟
ــ من دنبال کاتیا گرادوا میگردم.
ــ چاهار سال پیش از این جا رفت و هیچوقت برنگشت.
ــ پس تو مسکو نیست؟
ــچرا هست. ولی از وقتی که پدرش کشته شد دیگه اینجا نیومدن.اون حالا با خونوادهی شوهرش زندگی میکنه. یه بچه هم داره. مادرش هم رفته با اونها زندگی میکنه.
همان روز
ــ شمارهی ۸۳۰۱۶۸
ــ بله.
ــ ممکنه با اِکاترینا گرادوا صحبت کنم؟
ــ اون دیگه گرادوا نیست... حالا زمتسوواس. خب خودم هستم... الو میشا؟
ــ از کجا فهمیدین من میشا هستم؟
ــ خیلی آسونه.
ــ چاهار سال یا بیشتره که ما با هم حرف نزدیم... حتی تقریباً پنج سال. با این حال صدای منو تشخیص دادین.
ــ بله، و خیلی خوشحالم که شما...
ــ که زنده هستم؟
ــ بله. و اینکه به من تلفن زدین.
ــ صدای شما مثل همون موقعهاست.
ــ نه. بعد از چاهار سالونیم نمیتونه همونطور باشه!
ــ بیشتر. تقریباً پنج سال... شما حالا زمتسووا هستین؟
ــ بله من ازدواج کردم.
ــ میدونم. و یه بچه دارین و مادرتونهم با شما زندگی میکنه و اینم شماره تلفن خونهتونه... و... خب که ازدواج کردین؟
ــ همهش درسته. حالا دیگه همهچیزو دربارهی من میدونین ولی من چیزی دربارهی شما نمیدونم.
ــ چی میخواین بدونین؟ منم مثل بقیه تو جبهه بودم و دوبار هم زخم برداشتم...
ــ زخمتون خطرناک بود؟
ــ یه دفعهش خیلی خطرناک بود. اما بالاخره شفا پیدا کردم. درست مثل اینکه یه سگ شفا پیدا کنه. دیگه چی میخواین بدونین؟ بالاخره خوب شدم و برگشتم خونه. درست مثل اینکه دوباره متولد شده باشم. مادرم همهچیز منو نگه داشته بود. پیراهنمو، لباسمو، کفشامو، همهش واسهم کوچیک شده بود. هیچکدوم اندازهم نبود. واقعاً مضحک شده بودم.
ــ بله تقریباً پنج سال از اون موقع گذشته. فکرشو بکنین.
ــ و توی جیب لباس کهنهم یادداشتی پیدا کردم که شماره تلفن قدیمی شما تو اون نوشته بود. تلفن که زدم شمارهی تازهی شمارو به من دادن. این بود که به شما تلفن زدم.
ــ متشکرم.
ــ و شما ازدواج کردین...
ــ خیلی وقته.
ــ مثل این که میخواین از من معذرت بخواین؟
ــ این فقط یه تصادف بود.
ــ شوهرتونو دوست دارین؟
ــ خیلی زیاد. اونم خیلی بد زخمی شد. و من پسرم و دوست دارم و اونا هردوشون منو دوست دارن.
ــ کارینا...
ــ .................
ــ کارینا ممکنه شمارو ببینم؟
ــ .................
ــ چرا جواب نمیدین؟ دارین فکر میکنین؟
ــ نه. من قبلاً بارها و بارها به این موضوع فکر کردم.
ــ اوه، چه صدای سحرانگیزی دارین!
ــ و به همین دلیل هم نباید ما همدیگهرو ببینیم.
ــ چرا؟
ــ شما فکر میکنین صدای من سحرانگیزه و این خودش خیلی خوبه... چه طوری برای شما توضیح بدم؟ شما فکر میکنین صدای من قشنگه و احتمالاً پیش خودتون حدس میزنین که من چیز فوقالعادهای هستم. منظور منو میفهمین؟
ــ درست نه.
ــ یه وقتی میفهمین. و حالا بذارین ماجرا مثل همون سالهای گذشته باقی بمونه... زمانی دختری زندگی میکرد که اسمش کارینا بود و صدای سحرانگیزی داشت...
ــ ................
ــ میبینی؟ حالا شما هستین که جواب نمیدین.
ــ دارم فکر میکنم.
ــ خوشبخت باشین میشا. از زندگیتون لذت ببرین.
ــ نمیدونم بتونم یا نه ولی سعی میکنم...
ــ چرا میتونین. حالا بیاین از هم خداحافظی کنیم.
ــ کارینا، پس اقلاً واسه این که ماجرامونو خوب تموم کنیم یه چیز خوب بهم بگین.
ــ مثلاًً چی؟
ــ هرچی دلتون میخواد... بهترین چیزی که فکر میکنین...
ــ ... من دارم یه سیب خوشمزه میخورم...