تبليغاتX
حلقه‌ی کنفی
اشباح با يك مسواك
نوشته‌ی ريچارد براتيگان
فارسى: حسين نوش آذر
داستانى كه مى خوانيد از حساسيت زن‌هاى ژاپنى حكايت دارد. موضوع اين داستان يك مسواك است و مثل هميشه اين احتمال هم البته هست كه اين داستان اتفاق نيفتاده باشد و تنها يك داستان باشد كه كسى از خودش ساخته است، و اگر اين احتمال دوم درست درآمد، من واقعا متاسفم كه وقت‌تان را تلف كردم. اما اين هم هست كه ما هرگز نمى‌توانيم پی‌ببريم كه آيا داستانى واقعا اتفاق افتاده است يا نه.روزى روزگارى يك مرد جوان آمريكايى بود كه در توكيو با يك خانم ژاپنى روى هم ريخته‌بود.
آنها از گشت و گذار شروع كردند و به اتفاق كارشان به عشق و عاشقى كشيد. در اين ميان ظاهرا آن خانم ژاپنى در كار دلدادگى صادق‌تر بود از آن آقاى آمريكايى، و خلاصه از دلدادگى آنها يك ماهى گذشت و در اين مدت آن خانم شب‌هاى زيادى را در آپارتمان آن آقا به صبح رسانده بود و
درهمه‌ی اين مدت، هر روز، همين كه صبح مى‌شد، از خانه‌ی معشوق يا مستقيم سر كار مى‌رفت، يا به خانه‌ی خودش برمى گشت.غروب يكى از اين روزها آن خانم مسواكش را با خودش به خانه‌ی آن آقا آورد. تا آن روز، دندانش را با مسواك يارش مسواك مى‌زد. او پرسيد كه آيا اجازه دارد
مسواكش را در خانه‌ی او بگذارد، چون شب‌ها را اغلب در خانه‌ی او به صبح مى‌رساند. براى همين شايد بهتر باشد از مسواك خودش استفاده كند تا از مسواك او. مرد جوان آمريكايى موافقت كرد و آن خانم ژاپنى مسواكش را در جا مسواكى، كنار مسواك آن آقاى آمريكايى گذاشت. بعد آنها
مثل هميشه با هم همبستر شدند و در آن همخوابگى پيكرشان از جوانى، و از شور و از تمنا درخشيدن گرفت. صبح روز بعد خانم ژاپنى كه سرخوش و شاد بود دندانش را با مسواك خودش مسواك زد و رفت سر كار.
وقتى آن خانم رفت سر كار، آن مرد آمريكايى درباره‌ی همه چيز فكر كرد. او زن را آن‌قدرها دوست نداشت كه زن پيش خودش فكر مى كرد. مرد به زن فكر كرد كه مسواكش را به خانه‌ی او آورده بود.
به حمام رفت و به مسواك نگاه كرد. منظره‌ی مسواك، آن طور كه كنار مسواك خودش قرار داشت او را رنج مى‌داد. مسواك زن را از جامسواكى برداشت و آن را به سطل زباله انداخت. بعد از خانه بيرون زد و وقتى كه تصادفا از كنار داروخانه‌اى می‌گذشت، ارزان ترين مسواك ژاپن را از داروخانه خريد.
مسواك معشوقش آبى بود.
مسواكى كه خريد قرمز بود. وقتى به خانه برگشت، مسواك قرمز را گذاشت در جامسواكى، در همان سوراخى كه پيش از اين مسواك معشوقش در آن قرار داشت.
غروب كه شد، آن خانم ژاپنى به خانه‌ی او آمد.
آنها با هم مشروب خوردند و با هم مدتى گپ زدند.
زن، سرخوش بود.
بعد مى بايست به حمام برود.
او ده دقيقه در حمام ماند.
مرد منتظر بود و در همان حال يك پيك ويسكى را در دهان خالى كرد و پيش از آن كه آن را قورت بدهد، در دهان مزه مزه‌اش كرد.
زن برگشت.
وقتى به حمام مى‌رفت، سرخوش بود و شاد بود. اما وقت برگشتن اخم كرده بود و ساكت بود.گفت فراموش كرده است كه امروز با كسى يك قرار تجارى دارد. متاسف است، اما بايد حتما سر قرار برود. مرد گفت اصلا مهم نيست و او اين چيزها را درك مى كند. زن تشكر كرد و رفت.
آن مرد جوان آمريكايى ديگر هرگز معشوق ژاپنى اش را نديد.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 14:26  توسط وحید پاک‌طینت  | 

 

 

رقاصک

 

 وحیدپاک طینت

 

 

 

 

ــ به سلامتي رقص عمودي‌ت.

    الدوز خنديد،كمي از استكانش خورد و رفت پشت ستون نشست رو صندلي. شد يك ساق پا با جوراب و كفش سفيد.

    سرش را كمي كج كرد و جرعه‌اي از ني مكيد. ريزه‌هاي قرص قهوه‌اي و سبز را آسیا كرد زير دندان. ليوانش را برادرش پركرده بود. مجيد. بعد خواسته بود صندلي‌ را كنار اُپن آشپزخانه هل بدهد. تا ليوان پایه بلند كنار سرش باشد و همه را خوب ببيند. كفش سفيد الدوز عقب رفت و نوك تيزش ماند بيرون. الدوز شد يك ستون و نوك يك كفش سفيد كه با آهنگ ضرب گرفته بود. انگار رقص آهسته  از پاهاش مي‌آمد بيرون.

    سارا آمد ایستاد کنار صندلي چرخ‌دارش.

ــ چيزي لازم نداري؟

ــ نه.

 خم شدكراواتش را صاف كرد و دست كشيد به موهاش.

ــ سارا، به‌نظرت گوسفندها وقتي نشخوار مي‌كنن به چي فكر مي‌كنن؟

سارا صندلي‌ش را کمی جابجا کرد که روش طرف او باشد.

ــ امروز چت شده ؟...هنوز كه پيك اولته ؟!

ــ خوبم... از جيبم قرص‌هام‌و مي‌دي؟

سارا به ساعتش نگاه كرد.

ــ زود نيست؟

ــ مي‌خوام امشب راحت بخوابم .

    سارا رفت آشپزخانه يك لیوان آب آورد.

ـــ امشب حوصله‌ي بچه‌ها رو نداري؟

ــ  می‌خوام امشب همه رو خوب ببینم.

    سارا اول قرص‌ قهوه‌ای را گذاشت رو زبانش و لیوان را گرفت جلو دهانش.

    قرص‌ها را دیگر زیر دندان له نکرد. فکر کرد برای جذب قرص‌ها عجله‌ای نیست. سارا لیوان آب را دورتر گذاشت. استکان بلورش را برداشت. گفت:

ــ بخوریم به سلامتی تو.

    خندید.

ــ به سلا متي من!

    سارا استكانش را زد به ليوان او. او هم سرش را خم كرد و جرعه اي از ني مكيد. هنوز ريزه‌ي  قرص‌هایی را که از الدوز خواسته‌بود حس می‌كرد زير دندانش. انگار که دهانش پر شده بود از خاك.            از شن.

ــ چاق شدي سارا!

ــ آره.

    سارا ايستاد و با كف دست کشید رو شكمش.

ــ اين بايد بره تو...يه قدم از مرز گذشته‌م.

ــ منم همین‌طور. این‌و فقط به تو می‌گم.

    نگاه سارا آمد پایین و انگار رو بازوها و پاهای لاغرش لیز خورد...گفت:

ــ برو برقص. مثل اون موقه‌‌ها كه تازه با مجيد دوست شده بودي. مي‌توني؟

ــ امشب يه چيزيت مي‌شه...باشه. اگه تونستم.

    از پشت به سارا نگاه كرد كه مستقيم رفت مجيد را وسط حرفش بلند كرد براي رقص.

    در هر چرخ دستي تكان مي‌داد به او.

    اوايل زبانش مي‌سوخت؛ اما كم‌كم عادت كرد با ني بخورد. قبل از تصادف، می ایستاد و استكانش را يك‌ضرب خالي مي‌كرد ته گلو. مجيد هم بعدها ياد گرفت؛ اما خالی که می‌خورد زود مي‌بريد. كله‌ش داغ مي‌شد و زبانش ول. تو مهماني قبل، جلو همه گفته بود هوس كرده از آفتابه مسي عرق بخورد. از لوله‌ي دراز و كنگره دارش. كورش گفته بود از لوله‌ين مسجد شا چطور؟ و بعد با سبیل پرپشت جوگندمی‌اش خندیده‌بود. او نخندیده بود. نمی‌توانست اشکش را پاک کند. مجید پرسیده‌بود مستی؟ نشسته‌بود کنارش. و او نتوانسته بود بپرسد قبل از تصادف، کی گریه‌اش را دیده وقتی مست بوده؟ و باز اشکش ریخته‌بود و باز هم نتوانسته‌بود پاک کند. مثل کارهایی که نه می‌توانست انجام ندهد و نه می‌توانست پنهانش کند. از مجید فقط سیگار خواسته‌بود. وقتی که آهسته زیر گوشش حرف می‌زد و خیلی زور می‌زد دیگر سوالی از او نکند.

    سرشب از مهمانی برگشته بودند. سارا هم آمده بود خانه. مجید خواسته بود پیش او باشد و او فکر کرد بهانه است تا با نامزدش خلوت کند.

    تا صبح رو تختش به پشت افتاده بود و نتوانسته‌بود جز به سقف و دیوارهای اتاقش به چیز دیگری نگاه کند. خودش خواسته بود که نه عکسی به دیوار باشد نه قابی. 

 

 

 

 

ــ چي مي‌خواي؟

    بهاره گفت:

ــ زير سيگاري.

ــ تو كابينت آخري بايد باشه. از مجيد بپرس.

ــ آره همين جاست...تو چيزي نمي‌خواي برات بيارم؟

    صداي بسته شدن در كابينت را شنيد.

. . . ــ سيگار مي‌كشي؟

ــ بدم نمي‌آد يه پكي از فيلترت بمكم.

    بهاره خندید و گفت:

ــ ای بابا...فیلتر ما دیگه نه دود داره نه بخار.

  آمد رو صندلي طوري نشست كه سمت چپش به بقيه شد. اهل آب شنگولی نبود. حالش را بد مي‌كرد. اما راه‌به‌راه سيگار آتش مي‌كرد. دست راستش از پشتي صندلي ول شد پائين. دود سبك از ساق سفيد دستش پيچ خورد و آمد بالا.

بعد از هر پُك، فيلتر به لب او مي‌گذاشت. او هم پك  مي‌زد و خيره مي‌شد به چشم‌هاي عسلي بهاره.

ــ از دوستت چه خبر؟

ــ هيچي. . . ميتي‌و مي‌گي ديگه، نه؟

ــ کاشکی امشب بود می‌دیدمش...قرصام‌و از جيبم مي‌دي؟

ــ خوبه که نیست. گند اخلاقه. تو چه جوري تحملش مي‌كردي نمي‌دونم! تو کدوم جیبته؟

ــ پیرهنم.

ــ ازكدوم سبزه يا قهوه‌ايه؟

ــ هردو.

ــ بهار، تو به قديم‌ها فكر مي‌كني؟

ــ اي . . .گاهي كه بي‌كار باشم.

ــ من كه هميشه‌ي خدا بي‌كارم.

ــ  حق داري خل بشي.

   قرص‌ها را با دو سه جرعه آب قورت داد. بهاره گفت:

ــ  باز هم آب بیارم؟

ــ نه... این هست. به سلامتي همه.

ــ نوش.

    يك‌جرعه از ني مكيد. دهانش دیگر پر نبود از شن‌ريزه‌هاي سبز و قهوه‌اي. پك ديگري از سيگار خواست. تو خط نگاهش، از پشت دودي كه مي‌رقصيد، پارچه‌ي حرير آبي چرخيد و انحناي كمري باريك توي آن پيچ وتاب خورد و از كنار شلوار مشكي گذشت. زانوها تو شلوار مشكي مثل  لولاي هرزي، خم مي‌شد راست می‌شد...

ــ چي شد رفتي تو فكر؟

    بهاره دستش را تكان داد جلو نگاهش.

... ــ كجايي؟

ــ تاحالا شده به آخرين كاري كه كردي فكركني؟ به اين‌كه مثلاً كِي بود، كجا بود.

ــ نه.

    سر بهاره چرخيد طرف سالن. صداي خنده‌ی مجید بود. انگار که باز چیزی گفته‌بود و خودش بیشتر از همه خندیده بود.

ــ بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم آدم كه مي‌میره... صفحه‌‌ش خط می‌افته. بعدم انگار که زیر سوزن گرام گیرکنه. هِی می‌چرخه تو یه دایره...

ــ مثل چي گفتي؟

    نگاه بهاره هنوز تو سالن مي‌چرخيد.

ــ مي‌گم تولحظه‌ي آخرش گير مي‌كنه... مثل رقاصك ساعت وقتی که لحظه‌ي آخرو هی تكرار ‌كنه. مسخره‌س. نه؟

ــ نه...نمي‌دونم. شايد. 

    نگاه بهاره برگشت رو چرخ‌هاي صندلي. پكي به سيگار زد و فيلتر گذاشت به لب او. 

ــ الآن خيلي خوردي. بعداً حرفش‌و مي‌زنيم. باشه؟

      ته سيگار را له كرد تو زيرسيگاري شش ضلع آبی و رفت انتهاي سالن نشست روبه‌روي كوروش. او هم، آخرين جرعه را از ني مكيد. ليوان خالي شد. هوا توي ني صدا كرد.

    مجيد وسط رقص استکانش را گرفت بالا. طرف او. چيزي گفت. بعد با يك حركت، پیک را خالي كرد وسط خنده‌اش. او هم لبش را از يك طرف كشيد وخنده‌اش را نشان داد به مجید.

     انگار دهانش جا باز كرده‌بود براي زبانش. حرف رو زبانش سر مي‌خورد. صداش شل شده‌بود.  شهاب آمد. نشست و عرق گردنش را با دستمال پاک کرد. نگاهش دنبال كسي بود.

ــ پرش كن.

ــ مي‌خواي ببرمت پيش بقيه؟

ــ يه پر ليمو اَم بنداز.

ــ داداش امشب تحويل‌مون نمی‌گیری‌ها. . . يكي طلبت!

ــ قرص‌هام‌و از جيبم مي‌دي؟

ــ تو جون بخواه.

ــ یه لیوان‌ هم آب بیار.

ــ پیک چندمی؟

ــ اولیه.

ــ داداش عقبی که! بریزم برات؟

ــ اول قرص.   

    شهاب یک لیوان آب آورد و قرص‌ها را گذاشت دهان او. بعد لیوانش را تا نیمه پرکرد.

ــ استکانش را به لیوان او زد.

ــ به سلامتی تو.

ــ به سلامتی من!

   جرعه‌اي ازني مكيد.

ــ هر وقت آدم حساب‌مون كردي، صدا كن ببرمت.

 

 

 

   

  

شهره تار بود. يا دورها مي‌رقصيد. توسايه بود شايد. چشم‌ها را تنگ كرد. ندید. ني دور بود. خواسته بود و دهانش نمي‌رسيد. انگار كج شده‌بود طرف ديگر ليوان. صداي موسيقي يك آن اوج گرفت و خیلی زود دوباره فروكش كرد. بعد لال شد. اما دست‌ها و پاها مي‌جنبيدند. می‌جنبیدند. روي زمين. روي هوا. زير نور شعله‌هاي برقيِ شمع. روي شاخه‌هاي لوسر که نمي‌سوخت. روي دو بازوي شیشه‌ای ديواركوب‌ها هم. شعله‌ها نمي‌لرزيدند. فقط دو لكه‌ي زرد مات بودند. چسبیده به ديوار. دو طرف قابي كه صورتش کمی رو به پایین بود. قابِ منظره‌ای که شاید وجود نداشت. شیبی پر درخت تو حاشیه‌ی یک  رود  همیشه پر آب. شاخه‌ي درخت‌هاش را هيچ‌وقت تكان نداده بود باد. حتماً. شاخه‌هایی که نمی‌دید. اما می‌دانست که هست هنوز.

    آباژور گوشه‌ي سالن ايستاده بود. تاریک. پشت صندلي الدوز. انگار پاي الدوز شده بود پايه‌ي آباژور خاموش. نمي‌‌ديدش. شايد خيلي رقصيده‌بود. مثل هميشه سوزنی. عمودي. انگاركه بخواهد فرو برود تو زمین. یا هي بخواهد بنشيند و بعد نخواهد. سرش را به دو طرف تاب بدهد و يك دستش را  بالا بگيرد و از ته دل بخندد. بعد دست ديگرش را بگذارد رو انحنای كمرش. انگار لولائي باشد كه كمرش را خم و راست ‌كند خم و راست کند تا رو زانوهاي به هم چسبيده‌ش پائين برود بالا بيايد پایین برو بالا بیاید... نه بايستد نه بنشيند نه بایستد نه بنشیند... برقصد جلو قابي كه ميخ شده به ديوار. جلو خيرگي چشم‌هاي او كه سر می‌خورد همه‌جا. نگاهي كه مي‌چرخيد و مي‌رفت و بر مي‌گشت. مي‌رفت و تا دورترها نمي‌توانست. شايد به نخي نامرئي وصل بود. مثل طنابي كه فقط يك سرش آزاد باشد و هي تقلا كند كه از جايي كنده شود. ببرد و بريده شود. تا نخواهد تو خودش پيچ بخورد وتاب بخورد و به پاي هركسي بپيچد. گره نخورد و از عقب، باز كشيده شود. پنجه بر زمين بكشد و بخواهد باتمام توان كنده شود... و باز هم نتواند.

پلك‌هاروي هم.                                                                                                                                      

   

 

 

 

گرماي سايه‌اي را حس كرد نزديك صورتش.                        

ــ حالت خوبه؟. . . بگم مجيد بياد؟

ــ نه... خو... بم.

     یک آن توانست نگاه كند از ميان پلك‌های داغ نیم بسته. شهره با نفس گرمش خم شده بود تو صورتش.

ــ الدوز... کو؟...مي‌خو... ام ببينمش.

ــ قرص‌هات‌و خوردي؟

    مي‌خندد.

ــ نه...نخوردم...برو بگو برام برقصه...به‌م دست نزن...اِ چي‌...كار مي‌كني؟

ــ باشه باشه الآن...بذار اول زير سرت‌و درست كنم...قرص‌هات كجاست؟

ــ تو... جيبم.

ــ مي‌خواي يه چيز نرم‌تر زير سرت بذارم؟

ــ برو بگو برقصه برام...برو بهش بگو... با رقص اون... می خوام بخورم... نمه نمه بخورم و اون تا ابد برام برقصه.

ــ براي امشب ديگه بسه...باشه؟ الآن بقیه هم مي‌رن. بايد استراحت كني.      

    فکر کرد لب‌هاش می‌خندد.  

    انگار شهره نمی‌شنیدصدا‌ش را. قرص‌ها را قورت داد با آب ولرم...گرم.

ــ برای فردات دیگه قرص نداری.

ــ فردا رو... کی دیده... برو بگو به‌ش...اين يه دفه رو...

ــ  می‌گم الآن مجید بیاد. بايد استراحت كني.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:13  توسط وحید پاک‌طینت  |