تبليغاتX
حلقه‌ی کنفی
دیالوگ

شاید اساس دیالوگ بر ضرورت ایجاد ارتباط باشد. ارتباط با متن درونی یا بیرونی اثر، ارتباط راوی با روایت اثر، ارتباط قصه با شخصیت‌های اثر، ارتباط شخصیت با خود یا دیگر شخصیت‌های اثر،که در مجموع تلاشی است بر ایجاد ارتباط با مخاطب اثر. اصولاً تعریفی قطعی بر چگونگی ایجاد ارتباط دیالوگ در دست نیست، اما می‌توان با نگاه به شیوه‌های بیانی کار شده در این خصوص به شناخت نسبی از آن دست یافت. 

دیالوگ، اتفاقی است که وقوع آن در لحظه‌ی الزام به نشان دادن درونیات ( ناگفته‌ها؟) نمود می‌یابد. نوع به‌کارگیری کلماتی که هنگام دیالوگ در لفافه‌ی موضوعیتی انتخاب شده پنهان است، نمی‌تواند از اصالتی به دور از جبری نهفته برخوردار باشد. چنان که تعلیقی از جنس کم‌گویی، هیچ‌گویی یا حتا هرگویی نقاط مبهمی را اساساً در  دیالوگ باقی می‌گذارد که مانند پلکانی رازآلود توجه مخاطب را جلب می‌کند. شناخت آستانه‌ی تحریک مخاطب برای رسیدن و دانستن به آنچه ناگفتنی می‌نماید الزامی است. ابتکار در گویش با آمیختگی خلاقانه در بازآفرینی هرآن‌چه اتفاق نامیده می‌شود، مانند نوای نی‌لبک جادویی ذهن و فکر مخاطب را نه تنها بر مسئله‌ای گزینش شده معطوف می‌کند بلکه او را ناخواسته به همراهیِ کلام خود پایبند می‌کند.  

اما دیالوگ در داستان در عین تایید این گفته،‌ از موضوعیتی نیز برخوردار است که همسو با روند روایت، در فرم خود از ضروریات ساختاری نیز باید بهره برد. به نظر می‌رسد یکی از مهم‌ترین  این ضروریات، آواشناسی دیالوگ در جای جای روایت ‌باشد. دیالوگ در هریک از لایه‌های فرمی داستان به شکلی نمود پیدا می‌کند که منطبق برموقعیت روایی قصه، در همگرایی دیگر عناصر داستان نیز تاثیر داشته باشد. شاید از این روست که شناخت و به کارگیری انواع دیالوگ‌ در روند سیر تکاملی روایت از بدیهیات ‌بنماید.

ابتدایی‌ترین شکل دیالوگ، شاید استفاده ی آن در امتداد طولی و پیش‌برد روایت باشد. چنین دیالوگی بدون هیچ بار ساختاری از مفاهیم چند لایه‌ خالی است که تمرکز فکری مخاطب را به خود جلب نمی‌کند. نمونه‌اش را می‌توان در داستان‌ها و رمان‌های عامیانه جستجو کردکه فاقد پیچیدگی‌های فرمی و ساختاری‌اند. در این گونه آثار دیالوگ همانند نرم تنان ساده‌ی دریایی با استفاده از جذابیت ظاهری خود ( یا مرعوب کردن مخاطب؟ ) از پس‌زدگی (یا توجه؟) مخاطب جلوگیری می‌کند. تکه‌پرانی‌ها، ضرب‌المثل‌ها، شوخی‌های دست‌مالی شده، تکیه بر بار حسی نارس و ورز نیامده‌‌ی کلمات، استفاده‌ی خام از زبان و به‌کارگیری لغاتی از جنس صفات و قیدها، تصویرهای کلی و نپرداخته، همه و همه ریشه در فرافکنی‌های نویسنده‌ی پادری دارد که ضعف خلاقیت در پرداخت داستانی را به دوش تخیل خواننده می‌گذارد. البته این از جمله کوشش‌های عقیم نویسنده است که در عین هدایت خواننده، او را ترغیب کند بر ادامه‌ی خوانش اثر. که اگر سر سوزن بهره‌ای از قصه‌گویی در نویسنده باشد، در ساده‌ترین شکل خود به این خواسته‌اش هم می‌رسد. چنین دیالوگی می‌تواند هرجا  که نویسنده از روایت عقب مانده و به حرکت در جوی زمان نیاز دارد، به کار گرفته شود. معمولاً در اکثر مواقع نیز خوانندگان داستان‌های عامیانه به شکلی طبیعی اغناء می‌شوند.آنان نیز به زمان نیاز دارند که لحظه‌ی وقوع اتفاق‌ها عقب بیفتد تا تمام حدسیات خود را که اغلب درست هم هست، زیر دندان مزه‌مزه کنند و در یک کشش خود خواسته بر جذابیت‌های خوانش اثر اضافه کنند. تمام گره‌افکنی‌های داستانی با این پیش فرض که بالاخره باز خواهند شد و اتفاق غیرمنتظره‌ای برای شخصیت اصلی نمی‌افتد، نه تنها چیزی از جذابیت اثر برای خواننده کم نمی‌کند، بلکه چگونگی باز شدن گره‌های به ظاهر ناگشودنی خود می‌تواند جذابیت دیگری باشد که  مخاطب عام را به ادامه‌ی روایت فرا می‌خواند.

از جمله دیگر مشخصه‌های این نوع به‌کارگیری دیالوگ که هر مخاطب قانعی را که آشنایی چندانی هم از بنای داستان ندارد آزار می‌دهد؛ استفاده از دیالوگی است که هدفی ندارد جز دادن اطلاعات مستقیم و نپرداخته. مثال آشکار این جنس به‌کارگیری دیالوگ که نمودار روشن بیسوادی نویسنده از امکانات فرمی داستان است، در فیلم‌داستان‌های تلویزیونی به عیان دیده و شنیده می‌شود. در این موارد، کلمات، بار حادثه‌ای را که تنها امکان گفتن دارند و نه وقوع، به دوش می‌کشند. دیالوگ‌های سر میزی یا سر سفره‌ای هنگام صرف غذا، سر میز تحریر هنگام مطالعه و یا خلوت‌های پنهانی در دفتر کار از این دست‌اند.‌ البته این عدم امکان تنها ضعف در توانایی تولید و محدودیت‌های مالی و یا حتی ممیزی نیست. چون معمولاً  ما در این گونه فیلم‌داستان‌ها نه می خواهیم جهان را از یک تهدید بزرگ و ویرانگر نجات دهیم و نه می‌خواهیم به جنگ مهاجمان خارجی ( یا موجودات فضایی؟) برویم. نه قرار است یک شهاب سنگ به تهران بخورد، نه قرار است تو این اتوبان‌های شلوغ و پر از چاله‌چوله ویراژ بدهیم . و صد البته هم قرار نیست رابطه‌ای آن‌چنانی موضوع محوری و بار روانی فیلم‌داستان را به دوش بکشد.

شاید بتوان در یک نگاه از دیالوگ برای دادن اطلاعات مستتر با استفاده از لحن و اشارات و سخنان مبهم و ناقص استفاده کرد. اما باید در نظر داشته باشیم که در بهترین انتخابِ شیوه‌ی بیانی، ضرورت ارایه‌ی انتقال اطلاعات محدود و غیر مستقیم باید اساس دیالوگ باشد. البته بافت روایی داستان الزاماً چگونگی استفاده از دیالوگ را تا اندازه‌ای به نویسنده دیکته می‌کند. اما هنر و خلاقیت شاید در تقابل با این الزام بیشتر نمود پیدا کند. به طور مثال، داستان‌هایی که اساس ساختار آن بر دیالوگ پی‌ریزی شده باشد پیشاپیش نویسنده را با انتخاب این شیوه‌ی روایی ملزم ساخته‌است که بار سنگین بیان اطلاعات، یا بازپر‌وری دیگرعناصر قصه‌ی خود را بر گرده‌ی دیالوگ بگذارد. که البته اگر این انتخاب فرمی منطبق بر نیاز داستان به این نوع روایت نباشد کار بیهوده‌ای است که تمام ارزش ساختاری‌اش تنها در حد ارایه‌ی یک فرم متکلف باقی می‌ماند.                                 

ساده ترین شکل دیالوگ که نمی‌توان بر چگونگی آن ایرادی گرفت لحظه‌ای است که ضرورت پرداخت به آن در داستان ایجاد شود. جایی که یک یا دو شخصیت حرفی برای گفتن دارند که حتماً نیازی هم نیست بر محورِ مفهومی خاص بیان شود که در بطن خود موضوعیتی طولی با قصه‌ی داستان پیدا کند. از این روی، پیشاپیش چرایی وجودی خود را در لحظه‌ای از داستان توجیه می‌کند.

 گاه برای ایجاد فضایی ملموس، نویسنده با استفاده از هر شیوه‌ای ظرفیت‌های فرمی عناصر داستان را به‌کار می‌گیرد تا لحظه‌ی مورد نظرش را بیافریند. یکی از ظرفیت‌های دیالوگ که می‌توان به سادگی از آن استفاده کرد، گسترش فضای داستان است. رنگ و بوی رابطه‌ها (حس داستان؟)، چگونگی شکل‌گیری رابطه‌ها ( منطق علت و معلولیِ رخدادها؟)، موقعیت مکانی و زمانی لحظه‌ی وقوع داستان، و سر آخر باز نمایی غیر تصویری جغرافیای داستان.

شاید بتوان گفت گاهی پرداختن به یک لحظه در داستان به درستی انتخاب نشده باشد، اما هرگز نمی‌توان بر اثری خرده گرفت که با حذف قسمتی از اثر چیزی از  پیکره‌ی اثر جدا نمی‌شود. شاید با حذف بعضی قسمت‌های اثر به ظاهر تاثیری در روایت قصه‌ی اثر ‌نگذارد، اما به شکل‌گیری داستان در مدار مورد نظر نویسنده لطمه‌ای غیر قابل جبران می‌زند.( البته صحبت از حشو و زوائد و دیگر بدیهیات نیست.) این نگاه درباره‌ی دیالوگ هم صدق می‌کند. شاید اعتقاد به این که اثر تنها با خودش قابل قیاس است، تا همیشه اعتبار داشته باشد. 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 19:32  توسط وحید پاک‌طینت  |